ذیل کتاب حلبچه، بهار 1367 گفته بودم که سال های قبل کتابی در مورد حلبچه خونده بودم، این کتاب همون کتابه. در خواندن دوبارش نقص هاش رو بیشتر دیدم و البته نقاط قوتش رو هم در قیاس با کتب مشابه. خوبی کتاب این است که اطلاعاتی تاریخی - هر چند مختصر - در مورد سیر وقایع منجر به حملات به حلبچه و خرمال و ... می دهد. مثلا با توضیح عملیات والفجر 10 و اشاره به استقبال مردم کرد حلبچه و خرمال و ... از نیروهای ایرانی - و عراقی های طرفدار اونها - دلیل کینه ی صدام از اونها رو روشن می کنه. همچنین در فصل اول داستان قیام مردمی حلبچه در اوایل سال 66 رو که به کشتار دسته جمعی مردم و دفنشون در قبرهای دسته جمعی منجر می شه، روایت می کنه و نشون می ده که خصومت های میان کردها و رژیم صدام چه سابقه ای داشته - سابقه ای که اونها رو به طرف ایرانی متمایل می کنه
از مباحث تاریخی که بگذریم، نوشته نوشته ای است ادبی که علی رغم افراط ها باز هم خواندنش مفیده و گاهی توصیفاتش از عکس ها یا از صحنه ها در زنده کردن درد و رنج مردمان موفق بوده است
دیدگاه نظری حاکم بر کتاب اما جای نقد داشت: تأکید دائم بر تقابل اسلام و کفر و ردگیری آن در نزاع کشورها آشکارا ایدئولوژیک بود. در همان سال ها که این اتفاقات در مناطق جنگی می افتاد دستگیری ها و اعدام های کور در زندان های ایران علیه چپ ها و ... جریان داشت و همین کافی است که از ایده آل کردن نبرد ها و خیر و شر دیدن امور اجتناب کنیم
حاشیه ی کمی فلسفی تر: در جای دیگری خوانده بودم که میان گاز اعصاب و گار خردل تفاوتی هست. یکی در چند ثانیه می کشد و دیگری به تدریج و با جان کندن. اگر آنی را که چند ثانیه ای می کشد لحاظ کنیم، آیا واقعا می توان از اسلحه های سرد و گرم دیگر حمایت کرد و این را پس زد؟ اگر ملاک رنج است به این راحتی ها نمی توان سلاح ها را به صرف شیمیایی بودن پس زد