برای بسیاری از ما جنگ فیلمها و شعارهای ایدئولوژیکی است که شاید برایمان تکراری هم شده باشد اما در همین سرزمین بسیار آدمها بودهاند که جنگ را زیستهاند. جنگ زمانی از زندگیشان را زیر و رو کرده و در هم نوردیده است. روایت خودمانی، صادقانه و سرشار از نوستالژیهای دهه شصتی احسان محمدی یکی از آن روایتهای خواندنی آنان است که زندگیشان از جایی به این طرف با جنگ در آمیخته است. روایتی که حتی از چشمان بازماندگانش هم پیداست که چه اندازه واقعی است
داشتم به معنای کلمه آتشبس فکر میکردم. ابوذر که کنار بابا نشسته بود، گفت: -بابا! یعنی ما پیروز شدیم یا عراق؟ -روله! جنگ پیروز ندارد! ابوذر انگار جوابش را نگرفته باشد، رو کرد به من و با صدای آرامی گفت: -تو میدانی آخرش ما پیروز شدیم یا عراق؟ گفتم: -نمیدانم، ولی بابا میگوید آتشبس! یعنی بس است! یعنی جنگ بس است! این چیزی بود که از آتشبس میفهمیدم.
کتاب خوبی بود و به طرز ملموسی درد جنگ را نشان داده بود. و جمله آخرش؛ «جنگ هنوز زنده است!» را هر بار که خبر از انفجار مین و قطع شدن دست و پای بچهها و بزرگترها میآید، را میتوان با ذره ذره وجود لمس کرد.
🌷یکی از بهترین کتابهایی که در حوزه دفاع مقدس خوانده ام. روایتی واقعی از زبان یک کودک ۹ ساله که در روستایی نزدیک مرز زندگی میکند و واقعیتهای جنگ را به زیبایی تمام بیان میکند. چه قلم زیبایی! دست مریزاد! 🌷 چه پدر و مادر بزرگوار و قهرمانی! به خودم می بالم که در کشوری زندگی میکنم که دامانش پر است از این بزرگ مردان و اینچنین شیرزنانی 💐. 🌷 آخرش دلم برای بیژن و ابوذر تنگ شد، غصه خوردم. 😢
جالب است که حتی دوره جنگ با ان همه شور انقلابی هم بی بی سی رسانه معتبری شمرده می شد. راستی معنی این جمله ها دگرگون نشده است؟《کاش من هم یک پاسدار بودم. امام》《سپاه و جهاد دو بازوی انقلاب اسلامی اند.》