فروغ به زور خندید چروکهای زير چشم دوستداشتنیترش کرده بودند. کيوان نگاه کرد به صورت او و چروکهای ریز و پلکها کمی افتادهتر شده بودند. نگاهش را از او گرفت فروغ زيبا بود زيباترين زنی که ديده بود مثل هنر پيشهها نبود، جنس زیباییاش با همه فرق ميکرد انگار فروغ يک جور دیگری زیبا بود. فکر کرد ميانسالی اوج زنانگی یک زن است.
در معرفی کتاب "یادت نرود که..." در مجله زنان شماره ۲۲ آمده است که این کتاب یادآور رمانهای گلی ترقی است: " اگر نام نویسنده این رمان را روی جلد ندیده باشی، با خواندن صفحات ابتدایی رمان خیال می کنی که رمانی تازه از گلی ترقی را دست گرفتهای..." ، اما واقعیت این است که این رمان با آثار گلی ترقی تفاوتهای زیادی دارد. کتاب قطعا از نثر بسیار روانی بر خوردار است. ویراستاری کتاب بسیار خوب است و خبری از اشتباههای رایج در رمانهای امروزه در کتاب نیست. اما... ۱-نویسنده دهه شصت را قطعا تجربه نکرده . کاملا روشن است در دهه هفتاد هم کودکی بیش نبوده و هیچ ذهنیتی از جو سیاستزده ، آرمانگرا و ایدئولوژی زده دهه شصت و همینطور جنگ، اعدامهای سیاسی و حتی اخراجیها و بیکاریها و کمبودها و تعطیلی دانشگاه های اوایل دهه شصت و حتی بحثها و جمعهای روشنفکری جوانان اوایل دهه هفتاد نداشته. ۲-شخصیتهای داستان در طول زمان بالغ نشدهاند. حتی فروغ که به نوعی بالغترین شخصیت رمان است و مدام به دوستان"خاله زنک" شیرین به دیده تحقیر نگاه میکند هم بالغ نیست. شخصیت هیچ کدام از هجده سالگی تا حدود پنجاه سالگی هیچ رشدی نکرده. همان بچههای لجباز و نق نقوی درگیر حسادتهای بی جا و بی منطق نوجوانی هستند که در رابطه انسانهای بالغ و روشنفکر داستان تعریف شدهاند. به هیچ وجه بزرگ نشده اند. ۳-فکرها و حرفهایی که از قول کیوان نوشته می شود زنانه است. نویسنده از دنیای مردان بی خبر است. هیچ تفاوتی در افکار و عقاید و رفتار زنانه فروغ و مردانه کیوان نیست. هر دو زنانهاند. ۴-شخصیتهای کتاب بین روشنفکر و "خاله زنک" در نوسان هستند. . ۵- نویسنده برای درک ذهنیت و افکار و رفتار یک زن یا مرد پنجاه ساله بسیار جوان بوده. دوره میانسالی را تجربه نکرده و آن قدر هم آدم عمیقی هم نبوده که با دنیای آنها آشنا باشد و دنیا را از چشم آنها ببیند. ۶ ایرادهای زمانی و مکانی بسیار به کتاب وارد است. با توجه به نشانههایی ذکر شده کتاب که در سال نود اتفاق می افتد ( سریال عشق ممنوع ظاهرا در سال ۹۰ پخش می شده.) به ابن ترتیب وقتی که ظاهرا ۲۶ سال قبل، فروغ و کیوان در دانشگاه با هم آشنا می شوند زمان انقلاب فرهنگی بوده و دانشگاهها تعطیل بوده و از این قسم ایرادها که در کتاب بسیار است. ۷- شخصیتها جدا از زمان و مکان در رمان جاری هستند. نه در زمان مشخصی زندگی می کنند و نه از مکان خاصی هستند. داستان هر کجا و هر زمانی می تواند اتفاق افتاده باشد. ۸- به دلایل روانی رفتار افراد به اندازه کافی پرداخته نشده.مثلا فروغ عاصی و سرکش چطور تن به ازدواج اجباری و بچه دار شدن می دهد؟ یا چرا کیوان چنین موجود وابسته و مریضی بار آمده؟ ۹-نام کتاب می توانست "بربادرفته ۲" انتخاب شود. اگر در پایان کتاب وقتی سیروس فروغ گریان را در کنار بستر کیوان تماشا کرده و او راترک می کند، به او می گفت " برام اصلا مهم نیست که تنها می مونی!" کتاب تکمیل بود... ۱۰-کار گرافیکی جلد کتاب بسیار ضعیف است. ظاهرا قرار آست درخت اناری باشد در وسط یک جنگل خاکستری که دو انار سرخ جداگانه و دور از هم روی درخت خودنمایی می کنند. همه اینها باید حدس زده شود. کتاب : یادت نرود که... نویسنده : یاسمن خلیلی فرد نشر چرخ (چشمه) ۴۵۱ صفحه ۳۲۰۰۰ تومان
فکر میکنم اولین بار بود که مداوم یه کتاب توی دستم نبود و اصرار به تموم کردنش نداشتم، تجربه جالبی بود این که به کارات برسی و هر شب یه مقدار معینی کتاب بخونی، که البته این رو مدیون باکشش نبودن متن کتابم. اوایل کرونا بود که خرید کتاب برام از سالی یکبار نمایشگاه کتاب تبدیل شد به چرخ زدن بین کتاب فروشیهای انلاین، اون زمان خیلی وسواس داشتم پولم رو صرفا برای رمانهای خوب و مورد تایید خرج کنم، «یادت نرود که ...» هم همزمان خیلی زیاد تبلیغ میشد، میدونم طرح جلد خاصی نداره، ولی برای من که عاشق پاییز و این برگای نارنجی و شکننده و صدای خش خششون بودم یه جذابیت خاصی داشت، میدونستم قرار نیست چیز جدیدی بهم اضافه کنه، میدونستم از این رمان آبکیای وقت تلف کردنیه ولی ته ته دلم دلم میخواست داشته باشمش. علاقهم به رمانهای ایرانی اینجوری بود که چون خودم تا حالا تهران نیومده بودم، نویسنده با توصیف کردن تهران دلمو میبرد. حس خاصی داشتم بهش. شب و روزهای تهران با شهر خودم فرق داشت انگار، توی دنیایی که ساختم جای جای تهران بوی قهوه و کتاب میداد، آدما گروهی تو کتابفروشیا دور هم از کتابایی که خونده بودن حرف میزدن، فضای دنج، اروم، بحث های فلسفی پر بود بین مردم، خلاصه همه چیزش برام متفاوت بود. هنوزم که هنوزه تهران یه حس معمایی و داستانی داره برام، آدمای تو مترو، گوشه وکنار خیابون،... هر وقت بهشون نگاه میکنم با خودم میگم یعنی اگه به جای من یه یه نویسنده بود وقتی این ادما رو میبینه چی تو ذهنش میبینه؟ چی درک میکنه؟ چه حسی داره؟ میتونم این سنگینی دلم رو ساعتها بشینم و بگم و بگم و ... چون هیچوقت این حس من رو هیچکس درک نکرد. همیشه یه موضوع پیش پا افتاده بود برای همه، ولی خب به نظرم به اندازه کافی گفتم :) کتاب یادت نرود که، مشکل اساسیای که داره یه جامعه هدف ثروتمند داره که داستان حول اون نقطه میچرخه، همه عاشق فرانسه و کتاب و عطر قهوه و مهمونیهای خاص! در کنارش موضوع غمانگیزی داره که پایان خوبی رو برای شخصیت اصلی داستان رغم میزنه. قسمتایی که دوست نداشتم:
۱. چه اصراریه همهههه دنیا جمع بشن برای یه آدم دم مرگ غذای مورد علاقهش بادمجون درست کنن؟ در طول رمان فکر نکنم شخصیتها ناهار یا شامی متفاوتتر از بادمجون خورده باشن!
۲. دو نفر عاشق همن و عشق قدیمی بینشون نبض میزنه، خب خیلی هم عالی ولی اینکه هر کدومشون در طول زندگی با ۳ یا ۴ نفر بودن یکم عجیب نیست؟! حالا هزار تا دلیل هم بیاری! بلفرض مثال شما یکی رو دوست داری زمین و زمان نزاشته ازدواج کنی باهاش قبول یه مورد دیگه میاد که میخای با مورد جدید مورد قبلی رو از ذهنت دور کنی (کار ترسناکیه) باز هم قبول! ولی یه نفر دو نفر نه اینکه این سناریو رو برای چهاااار تا زن تو زندگیت پیاده کنی! چیکار میکنی کیوان جان؟
۳. سن شخصیتها حدود ۴۰ تا ۵۰ ساله اما رفتار در حد بچه های ۵ ساله مهدکودکی!
پ.ن: در انتهااا مثبت ترین ویژگی برای خودم توصیفات خونه باغ، هوای تهران، خیابون ولیعصر و ... و در کل از چیزایی که تو زندگیم هنوز تجربهشون نکردم، لذت بردم.
برای من که رمانهای عاشقانه میپسندم و مدت زیادی بود که از این رمانها نخوانده بودم جذاب بود، آنقدری که دو روزه تمامش کردم. ولی به نظرم بعضی فصلهایش اضافی و بعضی قسمتهایش زیادی تکراری آمد. در مجموع داستانش برایم جذاب بود و میدانم از آنهایی نخواهد بود که به زودی فراموش میشوند.
علاوه بر غلط املایی و نگارشی زیاد در نسخهی الکترونیک، داستان به شدت کلیشهای و ورژن حجیمشدهی داستانهایی بود که در نوجوانی به اشتباه به اسم رمان میخواندیم. اسم بردن از برندهای کیف و لباس نه برای شخصیتپردازی بلکه تنها ویژگی خیلی از شخصیتها بود و جمعیتی از پزشکان و خانمهای آقای دکتری که در مجالس و مهمانیها دور هم میگردند و چندضلعیهای عشقی، به طور کلی نه محتوای جالبی به خورد مخاطب میداد نه حتی داستانی لذتبخشی، نه فضاسازی بدون اغراقی و نه شخصیهای دلچسبی. در یک جمله اینکه نوشتن خیالپردازیهای نوجوانانه، در نهایت کتاب تولید نمیکند داستان نمیسازد. داستان نوشتن وقت گذاشتن و شناختن داستان میخواهد.
همیشه عاشق کارهای زویا پیرزاد بودم.فضای کاراشونو خیلی دوست داشتم و در این سالهایی که ایشون نمی نویسند دنبال نویسنده ای بودم که بشه کارهاشو با کار ایشون قیاس کرد تا به این کتاب رسیدم و به پیشنهاد یک دوست نازنین مطالعه اش کردم. واقعاً لذت بردم. واقعاً فضاش خیلی جذبم کرد. به همه دوستانی که کارهایی با اون تِم می پسندن پیشنهاد میکنمش
کتاب بی نظیر بود. اولاً که داستانگو بود. ثانیاً بسیار حالت تصویری داشت که برای من خوشایند بود. نویسنده در زمان نگارش این کتاب 20 سال داشته و آنقدر عمیق به روابط میان آدم های داستانش نگاه کرده که موجب تعجبه؛ ضمناً اینکه نویسنده جوان به سراغ رده سنی میانسال رفته خودش به نوبه خود جالبه. کتاب واقعاً عالی بود. به امید کارهای بیشتر از این نویسنده جوان
کتاب بی نظیری بود. کتابی که شما رو با خودش همراه می کنه. نویسنده در ارائه جزییات دست و دلبازی به خرج داده و از ویژگیهای جالبش تصویری بودن اون هست. داستان رگه هایی از افکار روشنفکرانه رو با خودش حمل می کنه و به سراغ قشر بالای جامعه رفته حس خوبی رو که از خواندنش دریافت کردم نمی تونم توصیف کنم. باید خودتان بخوانید
یه ستاره ای که دادم ستاره تلقی نکنید این کتاب چیزی غیر از اتلاف وقت و کاغذ هزینه نیست من تا نیمه کتاب بهش فرصت دادم که حداقل من رو وادار کنه تا آخر بخونم ولی هرچقدر بیشتر میخوندم نفرتم به شخصیت های داستان بیشتر میشد آدم های تیره و بی شخصیت و لحباز که هیچ درکی از عشق و حتی زندگی نداشتن هیچ حرفی برای گفتن نداشت هیچ متنی برای ارائه نداشتن صد رحمت به رمان های عاشقانه میم مودب پور 😑
کتاب«یادت نرود که» اولین رمان از یاسمن خلیلی فرد است. در این کتاب که به شیوهی دانای کل روایت میشود با شخصی به نام کیوان کامیاب آشنا میشویم که بعد از گذشت 15 سال از سفرش به فرانسه، دوباره به کشورش بازگشته است. عشق گذشتۀ وی یعنی فروغ شکیبا یکی از شخصیتهای اصلی رمان است که زمانی کیوان، سالها او را دوست داشته است اما هر بار از طرف فروغ دست رد بر عشقش گذاشته شده است. این عشق یکطرفه برای کیوان زمانی همۀ زندگی او شده بود و هنوز هم زبانههای آتش این عشق در او شعلهور است و تمام اشیاء و چیزهای که خاطرهای از فروغ را برای او زنده نگه میدارد را نگه داشته است.
کتاب یادت نرود که ...داستانگو است و مورد توجه کسانی قرار میگرد که دوست دارند داستان بشنوندو وارد جزئیات نشوند. برای من شخصیت ها و فضای کتاب کمی - کمی!- یادآور داستان های غزاله علیزاده بود بدون اینکه پختگی وجزئی نگری او را داشته باشد. شخصیت ها به دو دسته روشنفکر ها و روشنفکرنماها تقسیم می شدند که پرداخت شخصیت روشنفکرنماها - هانی و بهتپنوش-بهتر از گروه چهار بود. داستان کتاب کشش لازم برای ادامه دادن داشت اگر کمی چشم مان را بر روی جزئیات وبی دقتی ها می بستیم.
كتابي از يك نويسنده نسل جديد راوي قصه ي نسل قديم، كتاب تصويري بود تمام صحنه ها را براي من تصوير سازي كرده بود و روابط پيچيده آدمها را به زيبايي بيان كرده بود. كتاب پخته و با تكنيك بود از خواندنش لذت بردم و دلم نميخواست تمام شود
برای این که چند مدتی سرگرم بشید خیلی خوبه اما کتاب خاصی نبود! کتابی نبود که با خوندنش به وجد بیام! کتابی نبود که فکرم رو درگیر کنه! اما در کل داستان خوبی داشت و دور از واقعیت و خیلی تخیلی نبود. داستان کلیشه ای و خسته کننده ای نداشت!
این کتاب داستانشو خیلی روان روایت میکرد برای من خیلی تصویری بود جوری که دوست داشتم در قالب فیلم تجسمش کنم کاراکترها خوب پرداخته شده بودند میتونست کمی کوتاهتر باشه
کتاب رو کامل نخوندم و چندان جذبم نکرد و نصفه نیمه شد. درسته که مقدار کمی ازش رو مطالعه کردم اما اون جذابیت برای ادامه رو نداشت، شاید چون عاشقانه چندان به من خوش نمیاد
اصلا خوب نبود....پر از پُز و افاده بود کتاب و هیچ ارزشی نداشت...یعنی به جای ۴۵۰ صفحه که ۳۰۰ صفحه اش در مورد مارک و برند توضیح داده بود میتونست در ۵۰ صفحه داستان رو بگه
راستش هر چی فکر کردم یادم نمیاد چرا و چطور این کتاب ب لیست کتاب هام برای خوندن اضافه شده بود ولی چون ک حتما ی دلیلی داشته ک واردش کردم شروع کردم ب خوندنش... اگر خلاصه بخام بگم باید انتظار همون جنس رمان هایی رو داشته باشید ک در دوران مدرسه یواشکی و دور از چشم معلم و مدیر تو کیف قایم میکردیم و میذاشتیم زیر میز و میخوندیم داستان عاشقانه و همه باکلاس و پولدار و غیر مذهبی و آزاد و البته روشن فکر توی اسم ها حتی اسم بزرگترا اثری از اسم مذهبی نیست و در کمال تعجب حتی اثری از نام خانوادگی مذهبی هم نیس:)) همین موضوع اولش باعث شد همه چیز غیر واقعی باشه در حالی ک خیلی طبیعیه فامیلی افراد محمدی و رضایی و اینا باشه اما همه فامیلی های باکلاس داشتن و خونه های شمال شهر و مستخدم و... حتی اسم هایی داشت ک دیگ زیادی عجیب میشد مث "فاران" تو کل زندگیم نشنیده بودم ب عنوان ی کتاب تینیجری جذاب بود کشش داشت و قشنگ بود اگر بخام در اون سطح نگاهش کنم کتاب خوبی بود اما خب انتظار کتاب فاخر نباید داشت از ی جایی ب بعد هم دیگ آخر داستان کاملا قابل حدس بود در کل برام دوست داشتنی بود هر چند نمیدونم واقعا عشق در دوران میانسالی چقد میتونه شبیه ب دوران نوجوانی باشه اما من در کل دوسش داشتم و کتاب دوم نویسنده رو هم خواهم خوند.
یادت نرود که قصه ی عشقی قدیمی است که به سر انجام نرسید.هر کدام راه خود را رفته اند صاحب فرزند شدند. ولی هیچ گاه نتوانستند تمام و کمال در اختیار زندگی بعدی خود باشند. مرد قصه به فرانسه میرود و سالها بعد با بیماری سرطان پیشرفته ای بر میگردد و زن قصه پزشک است و با همه ی دلخوری هایی که دارد قبول میکنند دکتر معالجش شود...فضای خانه باغ کیوان و خانه ی فروغ و توصیفات زیبا و درست هستند.
کتابی بود که می توانست خواننده را با خود همراه کند.
اما بخش هایی هم مثل دوستان شیرین که جوانی را پشت سر گذاشته بودند و ادعای فرهنگی بودن هم داشتند یک سری حرف ها و رفتارها بعید به نظر میرسید و انگار به کتاب لط��ه میزد.
کتاب ارزش یک بار خواندن را داشت ولی دوباره خواندنش خیر
اگر عادت رها کردن کتاها در من بود چقدر راحت این کتاب رو کنار میگذاشتم. تو این کتاب چی دیدم؟ اصرار بی دلیل به استفاده از اسم برنده و آرتیست ها و کتابها! زندگی کسالت بارِ چهار پنج رفیق روشنفکر که خودشون رو از همهی همقطاران خودشون سرتر میدونن و بجز مهمونی گرفتن کار دیگهای ندارن انگار. شخصیتها نپخته و اغراق شده ان؛ روابط کمی گنگن و برای تصمیمات آدمها دلیل پیدا نمیکنم. به طور کلی نسبت به کتاب دیگر این نویسنده _بنفش مایل به لیمویی_ که قبلا خوندمش حرفی برای گفتن نداره.
مناسب برای فیلم و سریالهای برادران کیایی! یه گیلتیپلژر سرگرم کننده و قابل پیشبینی. کاملا میشه پیشبینی کرد که دیالوگ بعدی چیه! و نشون میده خلتقیت خاصی نداره. وایبی شبیه اکثر رمانهای فارسی سالهای اخیر.
بخشی که راجع به شخصیت فروغه کاملا من رو یاد فروغ در سریال بیگناه انداخت.
اجرای خانم دهقانی هم بسیار عالیه ولی اگه شبنم مقدمی اجرا میکردند شاید خیلی بیشتر امپاتی میکرد.
یه رمان معمولیه معمولیه. داستان خاص و جالبی نداره که میخکوبت کنه و بخوای یکی دو روزه کتاب رو تموم کنی. یه نکته هم بگم که اگه در وضعیت روحی خوبی قرار ندارید این کتاب رو نخونید از همون سطرهای اولش سراسر غم و تلخیه. راستش از خوندنش پشیمون شدم.