Jump to ratings and reviews
Rate this book

خیاط

Not yet published
Expected 1 Jan 78
Rate this book
حمله ی بربر ها به قلمرو سلطنتی و فتح آن،باعث بیدار شدن امیدهایی علیه قدرت و نفوذ خارج از اندازه ی "خیاط دربار"در دل "کارلوس"،انقلابی آرمانگرا مبشود.
پرسش این است :آیا فاتحان زمخت و نامتمدن جدید،جلو قدرت و نفوذ نامحدود خیاط دربار را خواهند گرفت،یا انها نیز به نوبه ی خود،مجذوب حیله ها و توانایی های نیرنگ او خواهند شد؟(پشت کتاب)

127 pages, Paperback

Expected publication January 1, 2078

23 people want to read

About the author

Sławomir Mrożek

242 books216 followers
Sławomir Mrożek (born June 29, 1930, died August 15, 2013) was a Polish dramatist and writer.

Mrożek joined the Polish United Workers' Party during the reign of Stalinism in the People's Republic of Poland, and made a living as a political journalist.

In the late 1950s Mrożek begun writing plays. His first play, "Policja" (The Police), was published in 1958. Mrożek emigrated to France in 1963 and then further to Mexico. He traveled in France, England, Italy, Yugoslavia and other European countries. In 1996 he returned to Poland and settled in Kraków.

His first full-length play "Tango" (1964) – a family saga – is still along with "The Emigrants" (a bitter and ironic portrait of two Polish emigrants in Paris) his best-known work, and continue to be performed throughout the world. Director Andrzej Wajda made a theatre production of "The Emigrants" in 1975 at the Teatr Stary in Kraków. In 2006 Mrożek released his autobiography called "Baltazar".

Mrożek's works belong to the genre of Theatre of the Absurd, intended to shock the audience with non-realistic elements, political and historic references, distortion and parody.

---------------------------------------

Controversy

An illustration by Daniel Mróz for Mrożek's book „Słoń” ('The Elephant'), 1957

In 1953, during the reign of Stalinism in Poland, Mrożek was one of several signatories of an open letter to Polish authorities participating in defamation of Catholic priests from Kraków, three of whom were condemned to death (but never executed) by the communist government after being groundlessly accused of treason.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
4 (12%)
4 stars
9 (28%)
3 stars
14 (43%)
2 stars
5 (15%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 - 4 of 4 reviews
Profile Image for Mostafa.
380 reviews9 followers
March 8, 2017
به نظرم این شعر سعدی تن آدمی شریف است به جان آدمیت / نه همین لباس زیباست نشان آدمیت تعریف خوبیه برای این کتاب باشه.
آدمهایی که هویتشون ظاهرشونه و اگر لباسشون رو ازشون بگیری میشن شخصیتی سردرگم و بی هویت و خودشون رو گم میکنن و کسانی که ظاهر کسان دیگه رو غصب میکنن و توی جلد جدید هویت خودشون رو میبازن. و این وسط خیاطی که نقشی ورای آدمی بازی میکنه و با هنر خیاطیش آدمها رو بازی میده و شخصیتشون رو نابود میکنه یا از اونا شخص جدیدی میسازه.
آدمایی که وقتی ظاهرشون عوض میشه تازه به فکر چیستی خودشون میوفتن و پریشان دنبال قالبین که دوباره خودشون رو توی اون قالب جدید تعریف کنن و غافل ازینکه جان آدمی ورای لباس آدمیه

دوس داشتم نمایش رو، روند خیلی خوبی داشت و دیالوگهای حساب شده ای.... فقط صحنه آخرش بنظرم بد تموم شد
Profile Image for Alireza hanifi.
4 reviews
November 6, 2018
تا به حال سمت و سوی هیچ اثری از این نویسندۀ مهجور در ایران نرفته بودم. چه شد که رفتم؟ به خاطر نمایشی که دوست داشتم بروم و نشد؛ نمایشِ «یک روز تابستانی»ِ پارسا پیروزفر. تا به حال نمایشنامۀ یک روز تابستانی به فارسی ترجمه نشده، در نتیجه دنبال یک اثر کمدی از مروژک بودم، که، به نمایشنامۀ فعلی رسیدم. مروژک به وسیلۀ طنز گزندۀ خود، تنه به تنۀ موقعیت‌های سیاسی می‌زند و غالب نمایشنامه‌های وی به همین خاطر به کمدی سیاه گراییده‌اند. «محمدرضا خاکی»، مترجم اثر، هم در مقدمۀ خود بر کتاب در توصیف مروژک این چنین می‌گوید: «...]مروژک[ با شیوۀ سرشار از طنز و تمسخر و با لحنِ هجوآمیز و گزنده‌ای که خاصِ نمایشنامه‌های اوست، به طرح پرسش‌های جدی و جهان‌شمول پیرامونِ جایگاه و نقش فرهنگ، تغییر مسیر در جنبش‌های اجتماعی، ادعای بازگشت به طبیعت و حفظ محیط‌زیست و خرابکاری‌ها و دام و تله‌های مدعیانِ دروغگو و جعلی این بازگشت، می‌پردازد.»
نمایشنامۀ «خیاط» قالب روایتی بسیار آشنایی دارد. انقلابی صورت می‌گیرد، ولی فرجام انقلاب مجددا به تباهی رانده می‌شود. شاید آشناترین روایت با این مضمون «قلعۀ حیوانات» اثر «جورج اورول» باشد؛ امّا، اگر بخواهیم اورول و مروژک را در یک ترازو برای قیاس قرار بدهیم، قطعا، ظلم بزرگی در حق مروژک و ادبیات کرده‌ایم. از طرفی اثر مروژک بی‌شباهت به شاهکار آقای «گوگول» یعنی، «دماغ»، هم نیست. هر دو داستان به مسائلی از ظاهر انسان می‌پردازند؛ سوژه یکی دماغ است و دیگری لباس ولی، هر دو می‌خواهند بر این ظواهر آزاردهنده طغیان کنند. مترجم کتاب هم، مانند من، بی‌علاقه به شباهت‌یابی نبوده و در مقدمۀ کتاب می‌نویسد: «حکایت این نمایش، طنین انداز و یادآورِ داستان مشهور «جامه‌های جدید امپراطور» اثر نویسنده‌ی نام آشنا «هانس کریستن آندرسن» است که در آن جادو به اطوار و شکلک درآوردن تبدیل می‌شود و اخلاق و پند و اندرز، جایِ خود را به پرسش‌هایی پیرامون حقیقتِ وجود می‌دهد. در اعماقِ این نمایش طنزآمیز، مروژک به طرح پرسش‌هایی فلسفی پیرامون اصل و بدل، و ظاهر و باطنِ قدرت، و بازی‌های نیرنگ آمیز خیاط برای حفظِ آن می‌پردازد.»
شخصیت‌های نمایشنامه، به طور واضح، جذابیت‌شان را از حماقت‌های بی‌پایانشان به دست می‌آورند. این امر از آنجا نشئت می‌گیرد که مروژک تمامی افعال شخصیت‌هایش را بر پایۀ هجو رفتارهای انسانی جلو می‌برد. یکی از دلایلی که این نمایشنامه برایم جالب شده بود، نظر مشترک من و مروژک نسبت به مُد و فشن بود؛ پدیده‌ای سراسر مضحک و سطحی که جز به وسیلۀ «کمدی» نمی‌توان افراد درگیر با این پدیده را جان‌بخشی دوباره کرد. به نوعی در نمایشنامه تمام افراد بردۀ خیاط هستند- شما بخوانید همان مُد و سطحی‌نگری- و بدین سبب رفتارهایشان برای مخاطب جلوه‌ای احمقانه پیدا می‌کند و راه برای کمدی باز می‌شود.
در ابتدای اثر که معرفی شخصیت خیاط است، مروژک به آرامی این کار را انجام می‌دهد و به مخاطب می‌فهماند که در این ممکلت کذایی خیاط همه‌کاره است؛ امّا، خیاط هم جاه‌طلب است و هم اینکه یک آرزوی بزرگ دارد. که این امر از زبان خیاط در یکی از دیالوگ‌های خوب اثر دیده می‌شود: «بله، این لباس و مُده که در همه جا حکومت می‌کنه. اما، مد یعنی چی؟ همه دلشون می‌خواد مثل هم لباس بپوشن، اما همه نمی‌تونن همون لباسی رو داشته باشن که دیگری داره. تناقض آمیزه؟ همه چی فقط ظاهره. مد بیانگر حسرت و دلتنگی برای تمدنه. اولین کسی که بتونه به این گفته جامه‌ی حقیقت بپوشونه، بزرگترین خیاطه.» (صفحۀ ۲۱) امّا شخصیت خیاط و اوج پیچیدگی اثر آقای مروژک به این نقطه بسنده نمی‌کند، بلکه، خیاط خود را در مقامی شبه‌خدایی تصور می‌کند: «تو عالم خیال همه‌مون می‌تونیم هر کسی که بخوایم باشیم؛ ولی در دنیای واقع این فقط خیاطه که می‌تونه به این خیالات نظم بده و به اون‌ها جامه‌ی واقعیت بپوشونه.» (صفحۀ ۶۳)
با تثبیت کردن خیاط در کل نمایشنامه به عنوان مرکز درام، نویسنده بقیۀ شخصیت‌ها را حول این مبنا قرار می‌دهد. به نوعی هر شخصیتی بنا به نسبتی که با خیاط برقرار می‌کند، معرفی می‌شود. به همین اعتبار، نقش «نانا» یکی از قرص و محکم‌ترین زن‌های اسیر در ظواهر است. و یا فرزندش «کارلوس» که تنها مخالف خیاط است، ولی، در نهایت محکوم به شکست است. شخصیت کارلوس، در امتداد نگاه مروژک از زندگی به اثرش است. نگاهی که گواه بر تلخ بودن این جهان به زعمِ نویسنده است.
«خیاط» در پردۀ اول به شدت جذاب دنبال می‌شود. و با همین پرده می‌توان گفت که شخصیتِ خیاطِ مروژک بهترین خیاط هنرهای نمایشی است! ولی، با ورود به پرده‌های دوم و –به خصوص- سوم نمایشنامه از تب و تاب می‌افتد. اگر بخواهیم با اغماض به نمایشنامۀ خیاط بنگریم؛ باید بگوییم که انتهای اثر، تنها حکمِ «نقطه؛ انتهای اثر» را دارد. در پردۀ آخر کم‌مقدارترین درام ممکن تجربه می‌شود و مروژک به موقعیت‌های خلق شده در ابتدای اثر اکتفا می‌کند. شاید بتوان گفت که اثرِ مروژک به همان دردِ قلعۀ حیوانات دچار می‌شود و دچار «مفهوم‌زدگی» می‌شود. در نمایشنامه کم‌کم موقعیت‌های دراماتیک جای خود را به حرافی‌های ایدئولوژیک نویسنده می‌دهند. به بیان بهتر، دیالوگ‌ها بیش از آنکه معرّف شخصیت‌ها باشند و سعی در نمایاندن وجهه‌ای پنهان از شخصیت‌ها را داشته باشند، درصدد شکل‌دهی «مفاهیمِ» نظری مورد نظر نویسنده هستند. بدین شکل بوده که شخصیت‌ها مجبور به ادای دیالوگ‌هایی بوده‌اند که اصلا برای آن حرف‌ها پرداخت نشده‌اند. حال در این وضعیت اگر از نمایشنامه بخواهیم تمرکزی هم بر جزئیات داشته باشد، انتظار بی‌جایی داشته‌ایم دیگر؟ در حقیقت اثرِ مروژک، در جزئیات، اصلا نمی‌تواند همانند یک نمایشنامۀ موفق ظاهر شود. در پردۀ سوم یکی از چند ده موقعیت و دیالوگ‌نویسی به این شکل است:
اونوفر: ولی کندن پوست درد خیلی زیادی داره.
خیاط: مثل همیشه‌ست؛ زندگی درد داره. معنی درد اینه که هنوز داریم زندگی می‌کنیم. درد دلیل روشنی برای یه محکومه بع مرگه تا بفهمه که هنوز نمرده. اون سپاسگزار ما می‌شه. (صفحۀ ۱۱۲)
زندگی «درد» دارد؟ یاللعجب! این خیاط دردمند در موقعیت داستانی خود دچار کدامین تحول شد که حال این‌گونه حرف می‌زند؟ به نظر می‌رسد این موقعیت و دیالوگ به صرفِ «باحال» بودن ایجاد شده؛ همان‌طور که آن پوست کندن آخر نمایشنامه به شدت باسمه‌ای و تحمیلی است. به نظرم مروژک عزیز نیز به گواه ضرب‌المثلِ «گذر پوست به دباغ‌خونه می‌افته.» کارش به خیاط نمایشنامۀ خود افتاده است. وی باید به خیاط خود سفارش یک لباس برای نمایشنامۀ «خیاط» را بدهد؛ لباسی از جنس درام که بتواند مفاهیم عریانِ نویسنده را در لفافۀ داستانی قرار دهد.

آبان‌ماه ۱۳۹۷
This entire review has been hidden because of spoilers.
378 reviews
December 9, 2025
به نظرم این شعر سعدی تن آدمی شریف است به جان آدمیت / نه همین لباس زیباست نشان آدمیت تعریف خوبیه برای این کتاب باشه.
آدمهایی که هویتشون ظاهرشونه و اگر لباسشون رو ازشون بگیری میشن شخصیتی سردرگم و بی هویت و خودشون رو گم میکنن و کسانی که ظاهر کسان دیگه رو غصب میکنن و توی جلد جدید هویت خودشون رو میبازن. و این وسط خیاطی که نقشی ورای آدمی بازی میکنه و با هنر خیاطیش آدمها رو بازی میده و شخصیتشون رو نابود میکنه یا از اونا شخص جدیدی میسازه.
آدمایی که وقتی ظاهرشون عوض میشه تازه به فکر چیستی خودشون میوفتن و پریشان دنبال قالبین که دوباره خودشون رو توی اون قالب جدید تعریف کنن و غافل ازینکه جان آدمی ورای لباس آدمیه

دوس داشتم نمایش رو، روند خیلی خوبی داشت و دیالوگهای حساب شده ای.... فقط صحنه آخرش بنظرم بد تموم شد
Displaying 1 - 4 of 4 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.