عالی بود خب :) فانتزی قشنگ و دوس داشتنی ای داشت. یه نفس خوندمش و بهم چسبید. به قول پیمان قاسم خونی تو یه ساعت منو کند برد تو دنیای جادویی خودش. ضمن اینکه عاشق آنالی اکبری و دیوونگیها شم.
دروازه يكشنبه رو تو بعدازظهر يك روز جمعه خوندم.زماني كه سعي ميكردم با نوشيدن چاي بر خواب آلودگي ناشي از قرص هاي سرما خوردگي غلبه كنم.از همون لحظه كه كتاب رو دستم گرفتم به ديوانگي نويسنده شك نداشتم.مطمئنا از اون كتاب رومئو و ژوليت در نميومد.مطمئن بودم شخصيت اول داستان يك دختر كه منتظر زنگ تلفن دوست پسرشه نيست.مطمئن بودم هيچكس شبيه زندگي روزمره نيست.پس خودمو دادم دست كتاب.از اون دالون تاريك سقوط كردم و به دروازه يكشنبه رسيدم.مثل لي لي به معجزه اعتماد كردم و بيشتر به آنالي.ميدونستم قراره خوش بگذره.انقدر آنالي رو ميشناسم كه چند بار ميتونستم حدس بزنم سطر بعدي چي ميخواد بگه.خودش رو ديدم كه روي يك شاخه تنومند نشسته بود وقتي لي لي براي اولين بار وارد يكشنبه شد.داشت پاهاشو تكون ميداد و يه اسكوپ بستني ميخورد و به شاهكارش نگاه ميكرد. داستان كه تموم شد كتابو بستم و احساس كردم از دنياي شگفت انگيز افتادم بيرون.جدي جدي تو فكر پيدا كردن يك درم.توي كامرانيه يوسف آباد شايدم همون خونه قديمي كوچه بغلي خودمون.دوست دارم زير آسمون صورتي دراز بكشم و به هيچ چيز فكر نكنم.فكر نكنم چقدر از بچگي،از خيال پردازي هام و ديوو نگي هام دور شدم.آخه يه روزي منم خيلي ديوونه بودم.با خوندن اين كتاب دلم براي خودم تنگ شد.اي كاش يك در يكشنبه از توي كمد اتاقم باز ميشد.
It was really a golden gate to the world of fantasy. I liked the book word by word. It was like Anali was me myself or a close friend of mine talking to each other with the same language, the same memories and the same nostalgias.