بابی گفت: دانی، دانی، دانیال! گذشت زمانی که رنگ صورتی مال دخترها بود و رنگ آبی مال پسرها. الان بعضی از مردها گوشواره گوششان میکنند و موهایشان را هم بلند میکنند. خیلی از زنها موهایشان را از ته میتراشند و کت و شلوار میپوشند. حالا توی ایران نه اما اینجا که ما زیاد این چیزها را دیدهایم. ندیدهایم؟ توی ایران همه رفتگرها مرد هستند. اما اینجا رفتگرهای زن هم داریم. میخواهم بگویم همهچی به هم ریخته و هیچ قرار و قانونی درباره اینکه کدام کار زنانه است و کدام مردانه وجود ندارد. دانیال خیلی زود با موضوع کنار آمد و فهمید چی به چیست. در هر حال بابی پدر او نبود که نسبت به شغلش حساس باشد. دانیال گفت: خیلیها از این کارها میکنند. موفق شدن سخته! بابی گفت: زدی به هدف آقا دانیال. تا دلت بخواد آرام هست که نشسته توی خانهاش و دارد زیورآلات میسازد. این را خبر دارم. خانم رز هم بهم گفت باید خیلی زحمت بکشی و راهی طولانی در پیش داری.
داستان روایتگر زندگی یک خانواده سه نفره است که به کانادا مهاجرت میکنند و با مشکلات مالی و خانوادگی روبرو میشوند تا جایی که شاکلهی خانواده در آستانه فروپاشی از هم قرار میگیرد. مادر خانواده که زویا نام دارد، از ابتدای داستان با مهاجرت و ترک وطن خودش مخالف است. اما پدر خانواده اصرار زیادی به مهاجرت دارد و پیشرفت بیشتر را در گرو مهاجرت میداند. سرانجام آنها به کانادا، تورنتو، مهاجرت میکنند و در محلهای ایرانی نشین که اغلب ساکنان آن ایرانی های مقیم کانادا هستند، ساکن میشوند. کمکم آنها با مشکلات مختلفی روبرو میشوند که مهمترین آن، مشکلات مالی است. از همینجا مخالفتهای مادر و اصرار او برای بازگشت به ایران شروع میشود. داستان از زاویه اول شخص و از دید تنها دختر خانواده یعنی ساینا، روایت میشود. ساینا در کشمکشهای بین پدر و مادرش تقریبا بیطرف است و سعی میکند که هر دوی آنها را درک کند. سرانجام مادر خانواده تصمیم قطعی برای بازگشت به ایران میگیرد و پدر و ساینا او را راهی ایران میکنند. ساینا به همراه پدرش در کانادا میماند. آنها تصمیم میگیرند یک کسب و کار جدیدی برای خودشان دست و پا کنند. برای همین شروع به ساختن زیورآلات زنانه میکنند. ساینا در ابتدا از این تصمیم پدر ناراضی و ناخرسند است. دلش نمیخواهد پدرش با آن همه تحصیلات، چنین شغلی داشته باشد. اما کمکم او هم با پدرش همراه و همدل میشود. آنها به کمک دانیال، پسر همسایهشان، که او هم ایرانی مقیم کاناداست و خانم رز، کارشان را شروع میکنند. به مرور کسب و کارشان رونق زیادی میگیرد و زیورآلات آنها در همه دنیا طرفدار پیدا میکند. زندگی آنها متحول شده و مشکلات مالیشان برطرف میشود. ماشین میخرند و خانهشان را هم عوض میکنند. بعد از مدتی مادر خانواده هم به کانادا برمیگردد و باز هم خانواده دور هم جمع میشوند. نویسنده به خوبی توانسته بود مشکلاتی را که مهاجران پس از مهاجرت به کشوری غریب با آن مواجه میشوند، از دید شخصیت نوجوان داستان به تصویر بکشد. این داستان نشان میدهد که نوجوانان گاهی چطور ناچار میشوند که خودشان را با شرایط جدید زندگی وفق بدهند، بدون اینکه اعتراضی داشته باشند.
This entire review has been hidden because of spoilers.
یکی از قشنگ ترین رمانایی که تو بچگیم خوندم. شاید چون از زبون ی کسی هم سن و سال خودم بود خیلی درکش کردم و چند روز پیش که دوباره خوندمش یجور دیگه بهش نگا کردم. واقعن دوسش دارم