مردم همه جا برای یافتن راهی در جستجو هستند. روح شان از جستجوکردن ریش ریش است. چیزهای زیادی به آنها فشار می آورد و به آنها ضربه می زند. می توانی در چهره های شان تمام درد و رنجی را که در وجودشان نقش بسته ، ببینی. آنها در عذاب هستند.
با عجله از این سو به آن سو می روند. مجبور هستند خرید کنند و به خشک شویی بروند و موهایشان را کوتاه کنند و پول در بیاورند یا چک های رفاه اجتماعی شان را دریافت کنند. آدم های فقیر باید این کار را بکنند و آدم های ثروتمند مجبور هستند به دنبال بهترین راه ها برای خرج کردن پول شان باشند. این هم یک نوع کار است. آنها مجبور هستند بهترین خانه ها را با شیرهای آب طلا برای آب سرد و گرم بسازند. و ماشین های آئودی شان و مسواک های جادویی شان و همه دستگاه های هوشمندشان و بعد آژیرهای دزدگیر برای جلوگیری از قتل عام شدن و هیچ کدام از آنها چه گدا و چه غنی روحشان در آرامش نیست. داشتم به جای هیچ کدام می نوشتم همسایه ها. چرا؟
من این جا هیچ همسایه اي ندارم. جایی که من هستم انسانها به جایی فراتر از یک دنیا پریشانی قدم نهاده اند. می دانند دارایی های شان چه هستند و خواهند بود و حتي مجبور نیستند خرید کنند و برای خودشان غذا بپزند یا حتي انتخابش کنند. انتخاب ها حذف شده اند. همه کسانی که اینجا هستند تنها چیزی که می توانند تولید کنند، آن چیزی است که در ذهن شان تولید می کنند.
از نظر من نوشتن یک داستان کوتاه خوب٬ خیلی دشوارتر از نوشتن یک رمان همان اندازه خوب است. سراغ این کتاب رفتم چون به جای «جمعی از نویسندگان» اسم «آلیس مونرو» پای کتاب نوشتهشدهبود و آلیس مونرو حداقل برای من جزو محبوبترین پرچمدارانِ داستان کوتاه است. این کتاب٬ مجموعهای از چند داستان کوتاه از چند نویسندهی پرآوازهست که آلیس مونرو هم یکی از آنها است. باید بگم همهی داستانها پیوند عمیقی با مرگ دارند با نگاهی متفاوت. مرگ و ماهیت مرموز و درعین حقیقیاش در مرز باریکش با زندگی این مجموعه داستان رو خواندنی و جذاب کرده. باید بگم بین تمام داستانها «بُعد» آلیس مونرو کاملاً برجستهتره و میشه کاملاً تفاوتش رو با سایر داستانها حس کرد. و از نظر من «بُعد» و «گریز» هستند که من رو از خوندن این کتاب پشیمون نمیکنند.