خسرو حمزوی در سال ۱۳۰۸ به دنیا آمد. او در رشتۀ اقتصاد تحصیل کرد اما از آغاز نوجوانی به نویسندگی دلبسته بود و مینوشت. او کتابهای «خیزران» (مجموعهشعر و قصه ـ ۱۳۳۴) و «پادزهر» (مجموعهداستان ـ ۱۳۳۶) را در دهههای نخست زندگی خود منتشر میکند که خود آنها را «مشقخط» نامیده است و رمان «دلارام» را نیز در سال ۱۳۵۲ منتشر کرده است.
خسرو حمزوی پس از دورهای سکوت، در سال ۱۳۷۱ رمان «وقتی سموم بر تن یک ساق میوزید» را به همت انتشارات روشنگران منتشر میکند و پس از آن چندین رمان و مجموعهداستان از حمزوی منتشر شده است.
رمان «شهری که زیر درختان سدر مرد» را در سال ۱۳۷۹ منتشر میکند که این رمان برندۀ دورۀ دوم جایزۀ منتقدان و نویسندگان مطبوعات و همچنین نامزد دریافت جایزۀ مهرگان در سال ۱۳۸۰ میشود.
«از رگ هر تاک دشت سایهها»، «آسیابان سور»، «خشخش تن برهنۀ خاک»، «به رنگ برگهای سپیدار»، «افسانههای مامیران» و «خانهای در کال سوسن» از دیگر آثار این نویسنده است.
علیرغم تلاشهای خودم و دیگر دوستان، متأسفانه موفق نشدم سر سوزن ارتباطی با کتاب برقرار کنم، و هر بار شروع میکردم به خوندن خوابم میبرد و موفق نشدم تمومش کنم. به قرآن مجید خیلی تلاش کردم. برای خوندن هیچ کتابی انقدر تلاش نکردم. نمیشد! نشد! تا نصف بیشتر نتونستم و به عنوان آدمی که کلا هیچوقت خوابش نمیبره، مث خرس با این کتاب خوابیدم. خلاصه اگر هم کتاب جالبی بوده (که بعضی دوستان گفتن بوده!) من متوجهش نشدم و درک و دریافتی هم از همین نصف که خوندم نداشتم. ولی خدا خیرت بده حمزوی. خییییلییی خوب خوابیدم با کتاب فوقحوصلهسربرت.
یه جایی بین ۳ و ۴ه البته امتیاز درستش. نسبت به سالهایی که داره توش نوشته میشه از خیلیها بهتره، جوندار و ایدهدار و فضاساز و شخصیتدار و درستحسابی. ولی خب مثلا یه سوتیهایی هم داشت دیگه، یه صحنهای که درحالیکه در کل داستان کانونیساز مانی بوده یهو میبینیم مانی نیست ولی داستان داره روایت میشه و اینقدر بی هیچ هدف و نکتهای این اتفاق میافته که فقط اسمش رو سوتی میتونم بذارم من. یا اون حد از بیارتباطیش به جهان بیرونش، که حتی باعث میشد نتونی بفهمی در چه دورهی زمانیای داره رخ میده داستان(هرچند اشاراتی به ماسونها یه ذره نزدیکت میکنه، ولی باز م یه گسترهی بزرگیه دورهی تاریخیش)، و از نظر من نقطه قوتش بود، و یهووو اون وسط «هاروارد». یعنی مثلا تهران هم تو داستان نبود، ولی هاروارد بود. :)) فارغ از اون من با اون میزان سختی و تقلا و تلاشی که باید یک سوم اولش، تا وقتی برزو وارد میشه، رو بخونی و پیش ببری واقعا موافق نبودم. این اتفاق همیشه بد نیست و حتی اولش فکر میکردم قراره اودیسهوار کل داستان در حرکت و سفر بگذره و همینقدر هم توصیفی و سختخوان باشه و این میتونست خودش یه چیز جدیدی باشه، اما بعد از اون فضاها خارج شد و داستان کاملا معمولی شد و فقط انگار میخواست پدرمون رو دربیاره و ناامیدمون کنه در بخش اول. ایدهی مرکزی قضیه، نسبت انسان با چیزهایی که به گذشته پیوندش میزنن و «خیال»هاشن بیش از اونکه واقعیت باشن و اصل و بنیان نوستالژیا و نسبت کل این قضیه با شخصیتهایی که روی یه طیف بودن انگار، از ارسلان تا مادرجونبزرگ، رو ولی دوست داشتم، هرچند بنظرم اگر یکی دو جا ارسلان اونقدر گلدرشت راجع به ناتوانی در ساختن و خراب کردن حرف نمیزد و میذاشت ما خودمون اینها رو کشف کنیم بهتر میبود.
رمانی در مورد خرافات و جهالت و نادانی...محیطی روستایی و آدمهایی ساده اما فریبکار...مانی شخصیت اول داستان پس از سالها به شهر مادری خود بازمیگردد و با حضور خود داستان را آغاز می کند و به پایان می برد...