شاید یک ربع بیست دقیقه و یا بیشتر سرم در این کتاب 80 صفحه ای بامزه بود و مدام لبخند میزدم و از زبان ساده ای که خدایش را اینگونه شیرین و بانمک و جالب صدا میکند لذت میبردم , چقدر خوب بود و چقدر با خدایش رفیق بود ... بخشی از مناجات هایش را مینویسم :
- خدایا ! برای تو که کاری ندارد مرا آدم کن
-خدایا ! خب اگر خودت به داد این و ان برسی که دیگر کسی ادعای خدایی نمیکند
-خدایا ! دیوار خانه ی مرا در بهشت کاهگلی بساز می خواهم هر روز عصر با شلنگ به دیوار آب بپاشم و نفس عمیق بکشم
-خدایا ! ممنون که قایم نمیشوی
-خدایا! گوش هایم دراز شده است کی وقت داری بیایم برایم کوتاهشان کنی؟
-خدایا! عجب صبری داری ! من عمرا بتوانم خدا بشوم
-خدایا ! از اینکه چنگیز خان مغول نشدم ممنونم
-خدایا ! زنگ هر 124 هزار و 14 آیفونت را میزنم شاید کسی گفت بله ؟
-خدایا! من آدمم ! اندازه ی خودم به من درد بده نه اندازه ی خودت
چاپ این کتاب دلیل روشنی است بر این که انتشار کتاب این روزها از آبخوردن هم سادهتر شده است، متأسفانه. رضا احسانپور که کتابهای شعری در شکل کلاسیک پیش از این منتشر کرده بود، کتابی منتشر کرده است به نام «مجموعه مناجاتهای بنده» که پرواضح است اگر نام احسانپور بر آن نبود، نه منتشر میشد و نه خریده میشد و نه خوانده! همانطور که حافظِ شاملو و سعدیِ کیارستمی (که بالا بردن شأن احسانپور است کنار هم قرار دادن اینها، لکن از باب قیاس فاجعه!) احسانپور نام هیچ فرمی بر این مجموعه نگذاشته است؛ شعر؟ داستان؟ متن ادبی؟ فقط مجموعه مناجات است! البته که این شاهکار در هیچ قالبی جا نمیشود! اینترزدنهای پیاپی بین جملات کوتاه، نشان از این است که هر مناجات حکم یک شعر یا طرح یا سپیدواره را دارد!؟ یا نه، فقط هرکجا احساسش صلاح دیده، رفته است خط بعدی!؟ این که احسانپور در مقدمه بابی باز کرده است در دلی بودن و بندهوار بودن و چوپانوار بودن این نوشتهها و گفته است «بر دیوانه حرجی نیست، سخت نگیرید!» دلیل نمیشود کارش نقد نشود و زیر سؤال نرود و عیبهایش ناگفته بماند. از آن لحظهای که کتاب منتشر میشود تیر از چلۀ کمان مؤلف رها شده است و حتی اگر خودش بگوید فرضاً اشتباهی چاپ شده، خواننده از او نمیپذیرد. اینکه کسی گفتههای روزانهاش را در قالب کتاب منتشر کند، واقعاً مایۀ تأسف است و من در خدایا! بوس!
چیزی بیشتر از این نمیبینم که آدمی بیاید فرضاً متن تلفنهای یک روزش را پیاده کند و منتشر کند (که آن قطعاً جذابتر و خواندنیتر است! یا بعضی بهاصطلاح مناجاتها که دیگر کار از «چارقد دوزم کنم شانه سرت» و... گذشته است: خدایا! به داد من که نه، ولی به داد خودت برس!
و یا: خدایا چند، چندیم؟ به نفع تو یا به نفع من!؟
وارد جزئیات پر اشکال این دو نوشته نشوم، بهتر است! و جالب اینجاست که با کمال اعتمادبهنفس میگوید: خدایا! تو مرا ببر بهشت من قول میدهم توی بهشت هم طنز بنویسم و بهشتیان را بخندانم!!
و تصور ایشان این است که دارد طنز مینویسد! این مضمون را چندبار دیگر هم تکرار کرده است! چندنمونه دیگر از این شاهکارها: خدایا! I love you _____________ خدایا! آشتی آشتی آشتی فردا بریم تو کشتی! _______________ خدایا! ببخشید ما اینقدر غر میزنیم ها! _______________ خدایا! مگه من مغز ندارم؟ پس چرا مشمول فرار مغزها نمیشوم!؟ _______________ خدایا! زیاد سربهسر من نگذار زیاد امتحانم نکنت دوباره سیب میخورم ها!
کلاً حالت خواننده طی خواندن کتاب : | خواهد بود! امتیاز واقعی من به این کتاب منفی است، ولی چه کنم که کمتر از یک امتیازی ندارد گودریدز. جالب اینجاست که در نمایشگاه کتاب رضا احسانپور گفته است که دوستانش او را به نوشتن رمان هم تشویق کردهاند و میخواهد این قالب را هم امتحان کند! واقعاً مایۀ تأسف است، چه فرض کردهاند مخاطب را...؟ تا آستانۀ سکته رفتم از وضعیت کتاب امروز با خواندن این اباطیل...
شگرد بنیادی این اثر، ایجاد هنجارشکنی در مخاطبقراردادن خدا و مناجات با او است. در گونههای شناختهشدهی مناجات، لحنی سرشار از احترام، خصیصهی غالب است. رازونیازکننده خود را حقیر و ناچیز میبیند و با زبانی که برمیگزیند،مخاطبش را در اوج دسترسناپذیری مینشاند و دورادور و با ترسی آمیخته به احترام و ستایش، به گفتوگو با او میپردازد. اما در این اثر نوآورانه، خدا مخاطبی است که با سادهترین و خودمانیترین بیان با او سخن گفته میشود؛ بیانی که بهقدری امروزی و بیپیرایه و رفیقانه است که در آن، از اصطلاحاتِ چهبسا خام و نسنجیدهی نوجوانانه و تعبیرهای رایج در رسانههای امروزین ارتباطی، همچون اصطلاحات فیسبوکی و چتی، میتوان سراغ گرفت. درعینحال، در این مناجاتها خودحقیربینیِ بنده در برابر آفریدگارش همچنان پابرجا است و به این ویژگی مناجاتنویسانه خدشهای وارد نشده است. بخش بزرگی از درخشانی این مناجاتهای موجز برمیگردد به بهکاربستن ترفندهای طنز در گونهی نوشتاریای که بنابر آنچه تا پیشازاین از آن دانسته شده، طنز با آن یکسره بیگانه بوده است. این نوآوری احتمالاً بهمذاق کسانی خوش ننشیند و بازخوردهایی منفی در پی داشته باشد. به این مناسبت، در صفحههای آغازین کتاب، احتمال داده شده رنجش و خردهگیریهایی از این لحن بیتعارفِ نامتعارف در رازونیاز با خدا، پیش آید و ازهمینرو، مطلبی در پوزشخواهیِ پیشاپیش از این جسارت به ساحتِ پروردگار، آمده است: من چوپانی تنها هستم/ در قرن بیستویک/ با گلّهای از گوسفندانِ دلتنگیهایم/ در دشتی از گلهای قالیِ نهمتریِ خانهی اجارهای چهلمتری/ که هرچه خواسته دلِ تنگم، گفتهام [...]/ سخت نگیرید. بر دیوانه حرجی نیست! (۵) نویسنده با بهرهگیری از چند شگرد حائزاهمیت، در صمیمانهکردن لحن و بیان مناجاتها کوشیده است: ۱. ایجاد لحن و بیان کودکانه در مناجات؛ بهطوریکه گویی کودکی معمولاً سربههوا و خطاکار، با مادرِ همیشهباگذشتش سخن میگوید. حالوهوای کودکانهای که گاه بر مناجاتها غالب میشود، برپایهی تصوری که از بیگناهی و معصومیت کودک، در ذهنها رسوب کرده، تأثیرگذاری نوشتهها را دوچندان میکند. خدایا/ مرا بهخاطر همهی مورچههایی که کشتهام/ ببخش! (۴۶) خدایا/ با من دوست میشی؟! (۲۵) خدایا!/ به مبصرت بگو/ نام مرا در لیست «خوبها» بنویسد! (۱۱) خدایا/ به من یاد بده که چهطور/ به شیطان بگویم: «قهر، قهر، تا روز قیامت»! (۷۵) خدایا!/ تا سه میشمارم/ کمکم کن! (۱۱) خدایا/ زیاد سربهسر من نگذار/ زیاد مرا امتحان نکن/ باز سیب میخورمها! (۵۷) خدایا/ من اگر بسوزم/ بوی گند میدهم!/ خود دانی. میخواهی بیندازی جهنم، بینداز! (۵۱) خدایا/ میشود کمی امتحاناتت را آسانتر بگیری؟ (۷۰) خدایا/ ممنون که قایم نمیشوی! (۵۸) خدایا/ اگر دوستم داری، کمکم کن/ و اگر دوستم نداری، بازهم کمکم کن! (۲۰) ۲. استفاده از تعبیرهای عاشقانهی امروزی؛ تعبیرهایی که معمولاً در پیامکهای عاشقانهی دلدادگانِ معاصر دیده میشود و در نوشتههای رسمی و جدی، کمتر ردونشانی از آنها میتوان یافت. خدایا، بوس! (۲۶) خدایا/ مرا چند تا دوست داری؟ (۷۷) خدایا/ ممنونم که هستی. (۱۴) خدایا/ سرد است/ بیا بپوشمت! (۱۲) خدایا/ دوستت دارم/ حتی توی جهنم! (۷۱) ۳. استفاده از تعبیرهایی برگرفته از فنآوریهای مدرن و رسانههای ارتباطی پیشرفته، همچون اینترنت و موبایل، و لحن و بیانی که در فضاهایی اینچنینی (ازقبیل فیسبوک و چت) کاربرد دارد. خدایا/ وِبْکَمت را روشن کن/ میخواهم بهشت را ببینم! (۲۴) خدایا/ ما گارانتی نداریم؟! (۲۸) خدایا/ هیچوقت اجازه نده خط آنتن دلم/ خالی شود! (۵۳) خدایا/ بلوتوثت را روشن کن! (۴۹) پارهای از بخشهای کتاب را البته چندان نمیتوان در شمار طنز و مناجاتهای شوخیآمیز دانست. اینقبیل مناجاتهای جدی را بهاحتمالِقوی باید بیشتر در ردیف حرفهای دلِ دردکشیدهی انسان معاصری دانست که در عصرِ آهن و دود، عصری که چوپانی و خلوتِ پرمعنویتِ چوپانانِ در صحرا بهکنار رفته، در هیاهوی زندگی مدرنِ ماشینی دستوپا میزند و خدای خویش را میجوید: خدایا/ من اینجا هستم (۶۴) خدایا/ در قرن بیستویکم/ چاه از کجا گیر بیاورم/ برای درددلکردن؟ (۴۵) خدایا/ درکنشدن نعمتی است/ که به هرکسی ندادهای/ ممنونم از این نعمت! (۲۵) خدایا/ مادرم شکل تو میخندد (۶۹) صدایا!/ تنها خدا است که میماند/ نه صدا! (۳۲) خدایا!/ همهی رفتگان را برگردان! (۱۷) با وجود قوتهایی که برای این اثر یاد کردم، گفتن این نکته ضروری است که در جاهایی از کتاب، لحن و بیان، ازفرط سادگی، به ابتذال و بیمایگی کشیده شده و حاصل کار، سطرهایی لوس و بیمزه شده است. بااینحال، هنوز وجه خلاقانه و نوآورانهی این مناجاتها را نباید از یاد برد و بهگمانم این خصیصهی مثبت، بر ضعفهایش میچربد.
موقع خرید فکر کردم یک کتاب چاپ قدیم با قیمت پایین شکار زدم ولی بعد از خوندنش حس کردم ازم کلاهبرداری شده محتوای کتاب شبیه یک رشته توییت بود که به نظرم حتی توی توییتر هم چیزی نمیشد این یک ستاره روهم فقط برای تصویرگری مجید کاظمی دادم