آخ. آقا آخ. شیما یادمه یه بار گفته بود تو چطور میتونی خیلی از داستانهای بد رو بخونی؟ من اصلاً نمیتونم. وقتی یه داستان بد میخونم تا چندروز اعصابم خرابه. راستش الان به حرف شیما رسیدم. این داستان واقعاً از اون دستهایه که بعد از اتمامش و حتی در خلالش اعصابت میریزه بههم.
خدایی میخوام با همه توانم از آثار ایرانی حمایت و طرفداری کنم. ولی مؤمن! جای دفاع واسه خودت نذاشتی! نویسنده بهوضوح داستان رو میشناسه. بهخصوص داستان پستمدرن رو. ولی اگه همهچی شناخت بود که الان نوبل توی مشتمون بود. بوکر زیر بغلمون بود و پولیتزر هم تاجِ سرمون. داستان خیلی از مؤلفههای پستمدرنیسم رو داره. اما در عملیکردنشون بهشدت ناتوان بوده. ما چندین روایت موازی در زمینۀ روایت بدنه داریم که متأسفانه متأسفانه متأسفانه، دمدستیترین روایتهای ممکن بودن. عامهپسندترین و همهگیرترین. یه عیب بزرگ داستان ایرانی دمدستیشه. همه دستشونو دراز میکنن به اولین موضوعی که به ذهنشون میرسه، چنگ میزنن.
ما داستان توهمهای آرمان درباره زندگی زناشوییش با نگار رو داریم که نامۀ دخترهای بدفرجام، قتل شاهی و کتککاری اون یارو ببو بهش پیوسته. جز روایت اصلی، باقی ناتمام رها میشن و آرمانِ سرد و متوهم تبدیل به آرمان گرم و سرش به زندگی خودش(!) میشه. هرچند که روایت اصلی هم منطقی بسته نمیشه! صرفاً بسته میشه چون ظاهراً آرمان به یه صلحی با خودش و نسترنِ ذهنیش رسیده. ولی سؤال من اینه، چه لزومی داشته اون داستانهای دیگه بیان توی داستان اصلی؟ هیچکدوم به روایت اصلی کمکی نکردن. اگه کمکی کرده بودن و نصفه رها شده بودن، یه حرفی. ولی فقط اومدن که داستان رو پُرکشش کنن. ما فقط بهخاطر اینا داستان رو میخونیم. وگرنه جریان آرمان و نگار هیچجذابیتی نداره. و این عیب بسیار بزرگیه. نویسنده انگار مخاطبش رو گول زده. انگار که واقعاً هم گول زده. ما تا آخر میخونیم فقط.
شخصیتها شکل هم نگرفتن. آرمان در ابتدا خیلی قوی ظاهر میشه. شروع داستان جذاب و پُرکششه. ولی میبینیم ویژگیهای نویسنده به آرمان تحمیل شده. داستان مال آرمان نیست. مال کسیه که میخواسته داستان بنویسه و چی بهتر از اینکه از شخصیت خودش مایه بذاره. نگار هم شخصیت رومخیه. خودش شاغله و توی مجله کار میکنه ولی اخلاقهای لوس و بچگانه و چسبنده(!) داره. مدام بندِ شوهرشه و سطحی فکر میکنه و از خودش استقلال نداره. شاهی به قتل میرسه. ولی میفهمیم شاهی زندهست و پلیس هم نمیذاره آرمان و بهعبارتی مخاطب، درباره موضوع تحقیق کنه.
چیزهایی که از شخصیتها گفتم شاید ذهن مای مخاطب رو سمت نمادپردازی ببره. ولی من از اون دست آدمایی نیستم که بخوام از یه داستانبلند پستمدرن، نماد بیرون بکشم. اونم وقتی در پرداخت ضعیفه و نمادبیرونکشیدن به مخاطب بستگی داره، نه واقعاً چیزی که داستان در بافتش داشته. از طرفی شاید وقتی این همه موضوع اجتماعی رو توی یه داستان و بهصورت موازی داشته باشیم، بگیم اوه این داستان چقد اجتماعیه. ولی باید به عرضتون برسونم که وظیفه نویسنده شعار دادن و نقد کردن و نشون دادن جامعه حتی نیست. حداقل وظیفه نویسنده پستمدرن این نیست. توی کارهای کلاسیک و بعضاً مدرن، این چیزها کار میشن. ولی وقتی ما راوی غیرقابل اعتماد، روایتهای موازی، تعلیق پایانی و ارجاعات برونمتنی داریم، کارمون پستمدرنه. و تعلیق توی پایان هم به معنی این نیست که روایتها رو جایی که نمیدونیم باهاشون چیکار کنیم ول کنیم!
دلم میخواست از مهدی رضایی خوشم بیاد. قبل از خوندن این داستان، خودم رو برای خوندنِ باقی آثارش هم آماده کرده بودم. ولی الان راستش حس میکنم بهشدت بهم توهین شده. به شعور و درک و وقتی که گذاشتم، توهین شده. و امیدوارم من تنها کسی نباشم که این حرف رو میزنه. خلاصه که واقعاً با تمومشدنش تا چندروز اعصابم خرد شده. تبریک میگم.
احتمالاً اگر برق قطع نمیشد هیچوقت این رو نمیخوندم. واقعاَ رفتن این برق لعنتی، همه جوره خسارت میزنه.
توی فیدیبو به طرز ترسناکی امتیازش بالا بود. راستش رو بخواید جلدش هم به نظرم جذاب اومد. اولش هم یه نقل قول از آقای کاوه گلستان بود. تا اینجا همه چیز خوب بود که اولین پاراگراف محکم خورد تو صورتم: «همه آدمها دیوانهاند. فقط نوع دیوانگی آنها فرق میکند. شاید همین حرفم کافی است که دیگران بفهمند که خودم چقدر دیوانهام.» [خب پنج دقیقهای میشه که دارم فکر میکنم دربارهش چی بنویسم. هر چی بگم از فلسفهی ناب آقای نویسنده کم کردم.]
یک قسمتهای بسیاااار آموزندهای بود که یک دختری بیحجاب بود، آرایش میکرد و سیگار میکشید و آخرش هم تو پارتی اکس زد، مُرد. این قسمت بسیاااااار آموزنده من رو یاد وقتی ابتدایی بودم انداخت. یه معلمی داشتیم که اگه یه روز برامون داستان یه آشنای دوری که بیحجاب بود، آخرش مرد رو تعریف نمیکرد انگار کلاس برگزار نکرده. میتونم بگم این قسمت علاوه بر آموزنده بودن، خاطره انگیز هم بود!:)))
اون قضیهی سقط جنین توی دستشویی هم خیلی به طنز ماجرا کمک کرد. اون قسمت کیپ شدن چاه دستشویی مدرسه و دانشگاه به خاطر جنینها هم که دیگه ته طنز بود:)))))))))))))))
خب تقریبا همینجای داستان تصمیم گرفتم به خودم رحم کنم و هر چند خط، چند کلمه بخونم. (کاش بیشتر رحم میکردم و کلا بیخیالش میشدم.)
خیلی کلی بخوام بگم، تصورم از نویسنده به بچه مدرسهای بود که احتمالا تازگیها فهمیده لکلکها ربطی به آدمیزاد ندارن، به نظرش همه آدمها، مخصوصاً زنها غرق کثافتن (هر کس به نوعی...) و نصفه گذاشتن داستان کار خیلی جذابیه. به احترام نویسنده ریویوم رو نصفه تموم میکنم. (بله قرار بود بیشتر باشه.)
چه کسی از دیوانهها نمیترسد. در یک کلام، نثر نویسنده و تفکراتش چیپ، متحجر و مشمئزکننده بود. داستان از زبان معلم ادبیاتی نوشته شده که برخلاف ظاهر موجهش میگه دیوونهم اما تا ته داستان، چیزی از دیوونگی تو این آدم نیست. جز اینکه به شدت لوس، متحجر و نادونه. این معلم یک ساله ازدواج کرده، دیالوگهای نخنما و دم دستی با زنش داره. زنش تو مجله کار میکنه و روزی نامهای از دختری که به دفتر مجله آورده رو میاره خونه و میخونه. داستان دختر، از شدت تحجری که طرز فکر نویسنده رو نشون میده و دمدستی بودنش، حالمو بد کرد. داستان دختری که تمام دوستاش فریب پسرها رو خوردن و بند رو آب دادن. متن کتاب با فقیرترین نثر و کلمات نوشته شده و واقعا حیف وقتی که براش بذاریم. جدای از متن و داستان ضعیف، عقاید مشمئزکننده نویسنده در مورد نگاهش به زن، تو ذوق میزد.
یکم در مورد این کتاب داره بی انصافی میشه. قبول دارم متن و داستان طوری نیست که شما رو تا انتها نگه داره ولی به نظرم شهامت ساختار شکنانه نوشتن رو داشت. هرچند نکات مثبت کم نداره ولی سردرگم کردن خواننده نقطه ضعف اصلیش بود.
نویسنده توی نحوه ی روایت و موضوعیت داستان ریسک کرده و بعضا با موفقیت روبرو نشده. ولی همین نوشته میتونه قدم خوبی باشه برای کتاب بعدی ازش. نباید چون یک کتاب از ایشون رو خوشمون نیومده با همون دید در مورد سایر اثرهاش نظر بدیم خصوصا کتاب هایی که هنوز نوشته نشده
در ذهن شما چه میگذرد؟ چه چیز این دنیا شما را آنقدر مغرور کرده که هیچ بشری را بالاتر از خودتان نمیبینید؟ به خودت نگاه کن . یک جسم از گوشت و استخوان و رگ و پی. همین و مغزی که هدیه شده به تو برای فکر کردن. اگر قدرت داری اگر پول داری اگر مقام داری و هنوز نمیدانی همه ی اینها بازیست و آنقدر مغرور شده ای که فکر میکنی زمانه به دست توست، بازنده تویی. همه رفتند و تو هم میروی. آن وقت چه جوابی برای خدا داری؟
یک داستان سورئال داستان واگویه ها و واهمه ها و وسواس های یک معلم ادبیات با شخصیتی منفعل که در عین تلاش برای نجات بشریت، درواقع هیچ تلاشی نمیکند! میتونم بگم فقط شخصیت پردازی های داستان خوب بود! آخر کتاب ر�� هم خیلی بد تمومش کرد به نظرم!
داستان پشتوانه داشت به نظرم اما در انتقال این مفهوم و پشتوانه ای که میخواست برسونه خوب عمل نکرده بود. گسستگی محتواها، روایت های سردستی و گمونم روشن نبودن تکلیف خود نویسنده -نه راوی- با یه سری مباحث باعث شده بود که داستان منسجم نباشه. یه جاهایی از کتاب فکر میکردم قاعدتا مفهومی رو که داره میگه باید الان به سخره بگیره اما در نهایت تعجب متوجه میشدم که نه سر تکون داد و قبول کرد. ممکنه بعداز چندسال، در بازنویسی (نمیدونم میشه این کاررو کرد یا نه)تبدیل به یه اثر دیگه و به مراتب بهتر بشه.
صوتی گوش دادم و فقط چون با دور تند و حین کار کردن گوش دادم ناراحت نیستم آخرش که معلوم نشد چی شد و کلی سوال گذاشت مثل اینکه کی شاهی رو کشت، اون مزاحم کی بود!
شخصیت اصلی هم که یک معلم ادبیات بود که نه جذاب بود نه دوست داشتنی و فقط به همه شک داشت و خودش رو دیوانه میدونست😑 هدف بعضی از نویسنده ها رو بفهمم بابت نوشتن این کتاب ها خوبه
This entire review has been hidden because of spoilers.
این کتاب رو فیدیبو بهم پیشنهاد داد. "داستان" چندان کشش نداشت اما با این وجود نتونستم رهاش کنم و تا آخر ادامه دادم. نویسنده توی چند صفحه اول، تونسته یه تصویر از شخصیتش ترسیم کنه که من عاشق "اون شخصیت" شدم. یه آدم رِند، که اکثر اوقات براش مهم نیست دیگران راجع بهش چی فکر میکنن. امیدوارم بعدا بتونم داستانهای بهتری از ایشون بخونم.
من این کتاب رو صرفا به این دلیل خوندم که توی نرمافزارِ طاقچه رایگان بود و من هم اون موقع کتاب دیگهای برای خوندن نداشتم. واقعا خوشحالم که براش پول ندادم. به نظرم ارزشِ پول دادن رو نداره. نثر جالبی داشت، اما فکر نمیکنم معنا و مفهوم درست و حسابی داشته باشه.
کتاب چه کسی از دیوانه ها نمی ترسد نوشته مهدی رضایی نویسنده معاصر ایرانی است ، با وجود نویسندگی عالی و جذاب اما متن کتاب زیاد مورد پسند نیست کتاب ظاهرا طنز است اما .... «چه کسی از دیوانهها نمیترسد؟» را از طاقچه دریافت کنید https://taaghche.com/book/16145
داستانی روان و ساده که خواندن و دنبال کردنش، نه دشوار است و نه ذکاوتی سرشار میخواهد. ایرادات نگارشی و دستوری در چاپ دوم (آنلاین و از طریق طاقچه) به وفور یافت میشود که متأسفانه کیفیت کلی اثر را تا حدی پایین میآورد. پرداخت سطحی شخصیت اصلی داستان(نویسنده؟!) در انتها و معرفی و بیان دیدگاهش نسبت به دنیای اطراف و اطرافیان او، پایانی «بسته» و «تمامشده» برای خواننده به جا میگذارد. شیوه روایتگری نویسنده جای تقدیر دارد و امید است که نویسنده، با کسب تجربه در این مسیر، بیش از پیش، موفق باشد.
خیلی عصبانی ام از دست نویسنده یک داستان گزارشی پر از داستان درونش جالب بود و خوشم اومد اما خیلی عصبانی ام از دست نویسنده کلی سوال به وجود آورد و جواب نداد قاتل شاهی و زنده موندن شاهی پسری که مستانه رو حامله کرد علت شهادت زن شاهی و و و