Jacques-Henri Bernardin de Saint-Pierre was a French writer and botanist. He is best known for his 1788 novel Paul et Virginie, now largely forgotten, but in the 19th century a very popular children's book.
شرح بحث و جدال پارهاي از پيروان مذاهب و اديان گوناگون است كه برحسب اتفاق در قهوهخانهاي خيالي در بندر سورات در هند گرد آمدهاند. بحث و جدل با ادعاي يك دانشمند ايراني آغاز ميشود كه منكر وجود صانع و واجبالوجود در عالم است. اين شخص تمام عمر خود را در تحصيل علم الهي گذارنيده و به خواندن و نوشتن كتب گوناگون در آن موضوع صرف كرده بود ولي عاقبت كارش به الحاد و ضلالت كشيده و چنين گمان ميكرد كه در عالم صانعي وجود ندارد و به ناچار ميگفت: « خدايي مردم را نيافريده بلكه اين مردم خدايي را آفريدهاند». حاضران در قهوهخانه به شنيدن ادعاي كفرآميز آن ايراني برآشفته ميشوند و هر يك به ادله و براهین گوناگون سعي در رد ادعاي او و اثبات واجبالوجود ميكنند. ولي غائله بدينجا پايان نميگيرد. هر يك از مدعيان را عقيده بر آنستكه اين تنها طريقت و دين اوست كه حقانيت داشته و راه به جايي ميبرد و ديگران همه در گمراهي و ضلالتاند. رشته سخن را پس از دانشمند ملحد ايراني يكي از پيروان آيين برهمايي و پس از او يك دلال يهودي به دست ميگيرند. برگفتارهاي آنها دلايل يك كاتوليك ايتاليايي و دعاوي يك ترك سني و سپس داعية يك ايراني اهل تشيع افزوده ميشوند تا سرانجام يكي از مريدان كنفسيوس نقطة عطفي بر اين جارو جدالها ميگذارد. او بدون آنكه بخواهد آييني را بر آيين ديگر برتري دهد با آرامش و صبر اهالي هيجان زدة قهوهخانه را به انديشيدين فرا ميخواند و براي پندگيري آنها داستان آن جهانگرد را ميآورد كه در پي تعريف ماهيت نور خورشيد بود و چون از پس آن بر نيامد چنين پنداشت كه نور خورشيد وجود بيروني ندارد و در پاسخ همة مدعياني كه درصدد اثبات نور خورشيد بودند ميگفت: « نور آفتاب مايع نيست زيرا اگر مايع و سيال بود ممكن بود كه آن را از ظرفي به ظرف ديگر بريزند و مانند آب از شدت باد به اطراف ميجنبيد و اگر آتش بود هرآينه آب آن را خاموش ميگردانيد. روح هم نيست زيرا به چشم ديده ميشود، ماده هم نيست چونكه به جنبش نميآيد بنابراين چون روشني آفتاب نه روح است و نه ماده پس هيچ نيست و وجود بيروني ندارد». ادعاي عجيب آن جهانگرد سبب برانگيختن جدالي در ميان همراهان او ميشود. هركس برآن بود كه خورشيد و نور آن را بهتر از ديگران ميشناسد. زيرا به گمانش خورشيد تنها از سرزمين او بر ميآيدو باز تنها در همانجا برمينشيند. به نظر مريد كنفسيوس اين غرور است كه اختلاف و نفاق را در ميان افراد بشر مياندازد و آنها را مفلوك و بدبخت ميسازد. كبر است كه ماية بدبختي و نكبت شده و بنياد انسانيت و آدميت را بر ميافكند. همانگونه كه افراد بشر در مورد آفتاب هم رأي نيستند در باره سرشت باري تعالي نيز عقايد گوناگون دارند و هر يك طريقي مخصوص و آييني ويژه را دنبال ميكنند. اين نهايت كوردلي است كه قومي خيال كند كه خداوند را بهتر از ديگران ميشناسد…وجود خالق همچون خورشيد است كه نور آن بر همگان ميتابد.