Jump to ratings and reviews
Rate this book

چهارشنبه ی دیوانه

Rate this book

117 pages, Paperback

5 people want to read

About the author

الهامه کاغذچی

3 books1 follower

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
1 (5%)
4 stars
0 (0%)
3 stars
4 (22%)
2 stars
7 (38%)
1 star
6 (33%)
Displaying 1 - 3 of 3 reviews
Profile Image for Tanaz.
212 reviews66 followers
May 29, 2017
با اعصاب بهم ریخته ی ما همون بهتر که چنین کتابی رو نخونیم که بر عکس جلد آبیش متن سیاه و با بوی مرگ داره
کتاب تو هدیه های تولدم بود امروز تموش کردم دوهفته پیش تو سفرم به شیراز شروعش کردم
داستان سلیقه ست داستان کوتاه و بلند خوندن سلیقه ست من باید رو مود داستان خوندن باشم با داستان کوتاه زیاد میانه ندارم الان نمیتونم چیز مثبتی درباره ی کتاب بنویسم !! اما بهترین نکته و تازه ترین چیزی که میتوونم درباره ی این کتاب بنویسم همین بود که با اینکه داستانهای متفاوتی داشت ولی نویسنده هنرمندانه زندگی چند نفر رو از با چند تجرید نوشته بود که خب این جالبترین بخش کتاب بود مثلاً تو یه داستان درباره ی زندگی یه پدر و دختر حرف میزنه و تو داستان بعدی درباره کسی که عاشق اون دختر بوده و رازهای زندگی اون پدر و دختر تو سرش هست میگه این بهترین قسمت کتاب بود
نمیشه گفت نوشته هاش سورئال هستن شاید تا حدودی نویسنده سعی داشته اینطوری باشه شاید هم نه به نظر من اینجوری اومد شاید اصن اینجوری نباشه
Profile Image for ZaRi.
2,315 reviews885 followers
Read
March 30, 2016
دارم عق می‌زنم، آن‌قدر که همه‌ی زرداب‌های معده‌ام بالا می آید و می‌ریزد روی برف سفید. چند نفر لنگ‌لنگان حمله می‌کنند، می‌آیند با ولع تمام برف و زرداب را می‌خورند. بوی ترشی در دماغم پیچیده. نمی‌دانم این‌جا کجاست.
پیرزنی کنار دیوار نشسته … از خیرگی نگاهش بند دلم پاره می‌شود. جلو می‌روم و با ترس می‌پرسم:
«این‌جا دیگر کدام جهنم‌دره‌ای است؟»
می‌گوید: «اشتباه نکن. تا جهنم هنوز مانده»
دستمالی چرک از لای سینه‌های پلاسیده‌اش که زخم جذام دارد بیرون می‌کشد و دماغش را می‌گیرد. وقتی دستمال را پرت می‌کند، بینی‌اش لای دستمال جا مانده.
بی‌اعتنا دست می‌کشد به دو حفره‌ی خالی که چند کرم کوچک رویش پیچ و تاب می‌خورند. پیرزن یکی از کرم‌ها را از روی حفره‌ی خالی صورتش برمی‌دارد و می‌گذارد در دهانش و شروع می‌کند به جویدن.
می‌گوید: «این‌جا عالم برزخ است و تو مرده‌ای»
خشکم می زند. با وحشت می‌گویم: «نه! من هنوز زنده‌ام. حرف می زنم. سیگار می‌کشم»
می‌گوید: «عالم برزخ، عالم رؤیاست. به هرچه فکر کنی همان را می‌بینی. فکرت سیاه است. مثل من؛ مثل همه‌ی این‌ها …»!

Profile Image for Ali.
33 reviews20 followers
August 21, 2015
کتابی با بوی مرگ
Displaying 1 - 3 of 3 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.