و اینک آخر الکتاب: پایان پرسش و پاسخ های بی پایان و گاه ملال آورِ سقراط
چهار رساله برای من مجموعه ای بود از تناقض ها و بزرگترین پارادوکس همین بود و هست که هم دوستش داشتم و هم نداشتم، شیرین و گس، گاه شور انگیز و گاه کسالت آور، دلچسب و لطیف و همزمان زمخت و خشک
کتابی شامل ِچهار رساله :
فضیلت، عشق، دانش و زیبایی
عنوانِ این فصول به تنهایی، برای ایجاد انگیزه و شوقِ خواندن کتاب، شاید کافی باشد
اما
به قول خود سقراط "منظره ای که از دور زیاد بد نبود وقتی نزدیکش می شوم به کلی مغشوش و درهم جلوه میکند."
در هریک از چهار بخش، سقراط با یکی از سخنوران و مدعیان زمان خود وارد مناظره می شود (منون، فدروس،
ته تتوس و هیپیاس) ، پرسشی در باب موضوع مطرح می شود و این آغازی ست بر بی پایانیِ گفتگوهای سقراط و مخاطبش ...
نکته مشترک تمام فصول به قول مترجم این است که تقریبا در هیچ کدام از بحث ها، نتیجه قطعی و مسلمی گرفته نمی شود و صرفا رد و بدل دانسته های سقراط هست، از سویی دیگر، فرد طرف بحث سقراط، در بیشتر قسمتهای گفتگو موضِعی منفعلانه و تسلیمی دارد :
آری درست است
آری تو راست می گویی
بله همین طور است
البته
درست همین طور است
آری بگو
آری و حق هم با توست
آری، چنین است
کلا آری...
و این شیوه هم از شور و هیجان و چالش بحث می کاهد و هم از اشتیاق خواننده(خودم) برای دنبال کردن موضوع ( به عبارت دیگر : آدم ذوق-کور می شود!! )
اما با همه این اوصاف، به جز رساله ی
ته تتوس که بدون تعارف برای من خیلی خسته کننده بود و واقعا
این تطویل کلام توسط سقراط، بعضی قسمتها، حرصم می داد سه رساله دیگر تقریبا خوب بود مخصوصا رساله فدروس در باب عشق و البته سخنوری که جمله ها و نکات قابل تاملی داشت (اگرچه تک گویی های سقراط هم به اوج خودش می رسه و با خیلی از مطالبش موافق نبودم و فعلا هم نیستم...)
اما
اگرچه که مثل همگان، همیشه سوالاتی در ذهنم رفت و آمد مکرر و بی سرانجام داشته و دارند و هرچند که می گویند چرایی و فلسفه تار و پودشان به هم بافته شده، اما من و فلسفه هیچ گاه دو یارِ غار نبودیم آن قدر بوده و هست که گاه برای یافتن پاسخ برخی سوالاتم مسافری شدم که ناگزیر فلسفه هم برایم معبری شده و نه مقصد و البته که در این گذرگاه بی انتها طفل نو رسی، بیش نبودم و نیستم بماند که گاه برای برخی پرسش ها شاید تا همیشه هیچ جوابی پیدا نشود ....و ربط همه اینها به این کتاب : روزی که در کتابفروشی، بدون قصد و برنامه قبلی، تصادفا چشمم به اینکتاب خورد و مختصر ورقی زدم و ترجمه ش به نظرم شیوا آمد (که واقعا هم بود) ، با خودم فکر کردم که شاید فتح باب خوبی باشد برای خواندن از سقراط بزرگ... اما پیداست نگارا که بلندست جنابت
ماجرا، همان ماجرای ریختن بحر در کوزه هست
و با اینکه فکر میکنم برای سقراط دوستان و آنها که با سیاق و نحوه پرسش و پاسخ او آشنا هستند ، کتاب خوب و شیرینی باشد اما اگر مثل من در مکاتب فلسفی آن هم از نوع یونان باستان، غور نکرده اید شاید بهتر باشد که برای آغاز، بیشتر جستجو کنید
با اینکه گاهی سقراط و کلامش، کلافه کننده می شد، اما در مجموع کتاب قابل اعتنایی ست
به هر حال بیابان بود و تابستان و آب سرد و استسقاء
و در این بیابان بی انتها، هر ورق و کتاب خوبی، شاید بتواند دست کم در حد جرعه ای رفع عطش کند
هم چنان که این کتاب نیز