منتشرشده در روزنامهی فرهیختگان- بیست و پنج اسفند نود و سه
سفرِ کسرا دربارهی بازدم نوشتهی آنیتا یارمحمدی احمد ابوالفتحی
بازدم شرحِ یک مرور است. مرورِ حسرتها و ترسها و تاوانها. مرورِ وادادنهای هر که به فراخورِ خود. مرورِ زیر چشمیدیدنها و انتظارکشیدنها و نگفتنهایی که به قفس ختم شدهاند. به حصاری بزرگ و تنگ که نفسِ آدمهای داستان گرفته در آن و به دنبالِ شکستنِ در این حصار هم نیستند. شدهاند آدمهایی دمغنیمتی و هیچ هم اندیشهی «بازدم» ذهنشان را درگیر نمیکند. چنان تن داده به وضعِ موجود که آینده اگر حتا بخواهد از آنِ آنها باشد باید به زور و التماس به سراغشان بیاید! از این منظر کسرای آنیتا یارمحمدی شخصیتِ ویژهای است. به طورِ معمول آدمهای در آستانهی مهاجرت یا آدمهای بااراده و انگیزه تصویر میشوند یا آدمهای بااراده و بیانگیزه. کسرای بازدم بیآنکه انگیزهای برای حرکت کردن داشته باشد مجبور به حرکت میشود. از سرِ کلکل بورسیه شده و حالا از سرِ فشارِ مادر مجبور است برود خانهی عمو اصغر تا یوروها را بگیرد و همین رفتن میشود محملِ مرور. رفتنی که دومینوگونه به رفتنهایی دیگر منجر میشود. همیشه کسی هست که از کسرا بخواهد به جایی برود و او حتا تا پایانِ داستان هم از سرِ اراده و انگیزه حرکتی انجام نمیدهد. تحملپذیر کردن و حتا جذاب کردنِ شخصیتی با چنین خصوصیاتی نیازمندِ چیرهدستی در شخصیتپردازی است. آنیتا یارمحمدی این چیرهدستی را دارد. فضاسازِ چیرهدستی هم هست. خانهی روزبه را چنان خوب تصویر میکند و چنان ویژه که نشود فراموشاش کرد. در ادامهی روندِ خیاباننگاریهای تهران که از رمانِ قبلش «اینجا نرسیده به پل» شروع شده بود با آرامش و اصرار در خیابانهای تهران حرکت میکند و فضای شهرِ بزرگِ تنگ را با وسواس میسازد (شاید هم گاهی با وسواسِ بیش از حد). دیالوگنویسِ ماهری است. قصهگوی خوبی است و البته توانش فراتر از روزمرهنویسی است. میتواند بمبارانِ تهران در دههی شصت را هم درخشان تصویر کند. میتواند آن صحنهی درخشانِ شروعِ رمان (دقیقن صفحهی اولِ رمان) را بنویسد ولی از این صحنهها کمتر مینویسد. با وجودِ فرمی که جسورانه به نظر میرسد (حالِ روایی یک صبح تا بعدازظهر را شامل میشود: صد و پنجاه و دو صفحه) بالِ بازدم را قیچی کردهاند تا جسارت نورزد. بازدم فقط شرحِ یک مرور است و این یعنی که حالِ روایی خنثا باقی میماند. کسرا با بیتصمیمی و تن در دادن آغاز میکند و با همین بیتصمیمی و تن در دادن سفرِ از صبح تا بعدازظهرش را به پایان میرساند. اگر کشفی میکند این کشف منطقِ رواییِ درستی پیدا نمیکند. مثلثِ در نطفهخفهشدهی عشقیِ رمان که در انتهای اثر برای کسرا کشف میشود حفرههای روایی دارد. جاخوردنِ کسرا از شنیدنِ روایتِ عشقِ رکسانا به خودش قانعکننده نیست. با وجودِ آنکه پیشتر چرخیدنِ چشمِ رکسانا به دنبالِ کسرا را با تاکید دیدهام و این عشق برای منِ مخاطب مسجل شده کسرا اما انگار از بنیان هیچ ذهنیتی از این عشق ندارد و این با منطقِ روایت همخوان نیست. این جلوتر بودنِ منِ مخاطب از شخصیتِ اصلی که روایت از زاویهدیدِ او نقل میشود باعث میشود در بحرانخیزترین نقطهی اثر بیش از آنکه درگیرِ کشمکشهای روایت باشم با پرسشهایی مواجه شوم که اقتضای روایت نیست. از خودم بپرسم چطور میشود این آدم هیچ ذهنیتی از احساسِ رکسانا نسبت به خودش نداشته باشد وقتی برای مدتی هر روز به اصرارِ دختر با او از این کافه به آن کافه چرخیده؟ چنین پرسشهای نابهجایی که از یک اشتباه در چیدمانِ روایت ناشی میشوند باعث میشوند نتوانم آنچنان که لازمهی این روایت است درگیرِ آن صحنهی حساس شوم. اشتباهِ روایی چیست؟ این است: جلوتر بودنِ شناختِ مخاطب از احساسِ رکسانا نسبت به شناختِ شخصیتی که قصه از صافیِ ذهنِ او به روایت تبدیل میشود و در نتیجه روایت باید در محدودهی شناختِ او از دنیا سیر بکند. شاید هم به همین خاطر است که در انتهای اثر مسئلهی چیده شدنِ بالهای جسارت برایم حسرتبرانگیز میشود. ثقلِ روایت بازدم بهار است. نقطهی بحرانخیزِ گذشتهی کسرا و خانوادهاش. رمان با کابوسی که در آن بهار «قرصِ برنج» میخورد آغاز میشود اما بهار در ادامهی روایت هی بیشتر و بیشتر به حاشیه رانده میشود. به عبارتی کسرا هی بیشتر و بیشتر از کابوسِ ابتدای اثر دور میشود. به گونهای که بهار در انتهای روایت دستنخورده باز همان بحرانی است که در ابتدای روایت بوده. تا سالِ دیگر که دوباره بیستوسومِ مرداد شود و کسرا آن کابوس را ببیند و پدر دوباره «ای ساربان» بخواند و مادر قزلآلا درست کند. شاید هم اینبار بی حضورِ کسرا. اینکه ما به گذشتهی همهی آدمهای زندگیِ کسرا سرک میکشیم اما بهار که تنها آدمِ تننداده به وضعیت است به مرور به حاشیه رانده و فراموش میشود و اینکه در نهایت نقطهی کشفِ اثر با بحرانِ منطقِ روایی مواجه شده باعث شده که به خاطرِ پتانسیلِ آزاد نشدهی شخصیتِ بهار افسوس بخورم. اما مسئله این است که نوشتنِ بهار، وارد کردنِ بهار به حالِ روایی و بیرونکشیدنِ پتانسیلِ او نیازمندِ جسارتی است که با اصرارِ اثر به روزمرهنویسی ناسازگار است. بازدم با همهی استعدادش برای دروننگریِ بیشتر، برای واشکافیهای ذهنی و برای نقب زدن به چراییِ وضعیتِ موجودِ شخصیتهایش شرحِ یک مرورِ گذشته باقی میماند. و ای دریغ که نویسنده در همین اثر، در همان صفحهی اولِ اثر نشان داده که قلمی چیره برای دروننگری دارد. حالا میتوان پرسید چرا اینطور شده؟ من آنیتا یارمحمدی را مقصرِ این وضعیت نمیدانم. جامعهی ادبی (و در اینجا جامعهی داستاننویسان) هم مثلِ هر جامعهای برای خودش خرافههایی دارد. از جملهی این خرافهها یکی هم این است که: «دورهی ذهنینویسی به سر رسیده.» این یعنی که در خیابانهای شهرِ بزرگِ تنگ چرخ بزنید و به مرورِ این چرخیدن بسنده کنید. حتا اگر که اقتضای روایت دروننگری و ذهنکاوی باشد. یکبار برای همیشه کاش میپذیرفتیم که هیچ دورهای به سر نمیرسد. اقتضای روایت است که ذهنکاوی یا عینینگاری را تعیین میکند و کودکانه است اگر معتقد باشیم فقط روایتهایی که اقتضای عینینگاری دارند را باید گفت. کودکانه است که بگوئیم ظرفِ این گونه روایت پر شده. ظرفهای روایی پر نمیشوند. بدبختانه بخشِ پرصداترِ جامعهی داستاننویسان حتا اگر به آن اعتراف نکند به چنین خرافههایی تن داده و البته با فشارهای گونهگون این خرافات را به نویسندههای جوانتر هم تحمیل میکند. معتقدم رمانِ خوبِ بازدم اگر که رمانی خوبتر نشده چوبِ فضای ادبی را میخورد. چوبِ کارگاههای جسارتکشِ داستاننویسی را. چوبِ نظریهی بیهودهای که برای جلبِ مخاطب تندردادن به هر چه سهلترنویسی را تجویز کرد. بازدم در حالتِ فعلی هم یک سر و گردن از بسیاری تجربههای موجودِ داستاننویسیِ امروز بالاتر است ولی ای دریغ که توانِ نویسنده و پتانسیلِ روایت بالاتر از چیزی بوده که روی کاغذ آمده. با خودمان مرور کنیم که دورهی ذهنینویسی به سر نیامده. اگر روایتمان اقتضای ذهنی شدن دارد به دنبالِ راههای نو برای ذهننگاری باشیم.
بخشي از فضاهاي داستان براي من و دور و بري هاي من خيلي آشناست. دودلي هاي كندن و رفتن به سمت زندگي جديد.
خوشحالم كه داستان كليشه اي و شعارزده و احساسي تموم نشد. يا در واقع بهتره بگم كه خوشحالم كه آخر داستان با طبع من سازگار بود
يه مورد ديگه اي كه دوست داشتم، روشن كردن فضاي لحظه هاي مختلف داستان با آوردن بخشي از شعر يه آهنگ معمولا معروف و رها كردن توضيح و توصيف بيشتر اون بخش بود. اين مورد توي كتاب قبلي خانم يارمحمدي (اينجا، نرسيده به پل) هم بود و چون خودم هم همون روزا همون آهنگها رو گوش ميدادم، خيلي با داستانش ارتباط برقرار كردم
بعد از خوندن "اينجا، نرسيده به پل" با آزاده (همسر جانم) در مورد داستانش و دوره ي زماني داستان صحبت ميكرديم و آزاده نكته ي منفي داستان رو در جذب مخاطب، حال و هوا و سن و سال شخصيتاي داستان و حرفا و آهنگاي مشخص سن و سال خودمون ميدونست و من هم موافق بودم. اما فكر ميكرديم كه اگه اين داستانا همسن و سالهاي ما رو جذب كنه و داستانش هم زرد و سطحي نباشه، خوب هم هست اتفاقا و ميتونه مثبت هم باشه، چون زندگي جووناي اين سالهاي ايران رو روايت ميكنه.
به نظرم لازم بود كه يكي پيدا بشه و زندگي "واقعي" همسن و سالهاي ما رو داستان كنه كه رسما ثبت بشه يه جايي و خانم يارمحمدي با دو كتابي كه تا الان نوشته، به خوبي اين كار رو داره انجام ميده. فقط به نظرم نبايد زيادي وارد فضاي زندگي روزمره بشه، چون هم يكنواخت و غيرجذاب ميشه داستان و هم مخاطب رو كم كم فراري ميده
"چیزی را که رفتنی است باید رهایش کنی برود. اگر بماند، می گندد" -از متن کتاب-
بازدم، داستان رفتن آدم هاست. این داستان از شب سالگرد خودکشی بهار شروع شده، در گذشته ی دور و بچگی ها سیر میکند و به غروب فردای شروع داستان ختم می شود. این کتاب، روایت پر احساس ماجرایی ست که این روزها برای هیچکداممان غریب نمی نماید. رفتن آدم ها از کشور. آدمهای سردرگم. آدم های غمگین که چاره ای جز رفتن نمی دانند. آدم هایی که احساساتشان را سالها سرکوب کرده اند و یک عمر در یک توهم که مدام صیقل خورده و شفاف و واقعی تر شده زندگی کرده اند و ناگهان با انفجاری، حقیقت توی صورتشان می خورد. حالا دیگر رفتن هم راه فرار نیست. آدم از خودش به کجا بگریزد؟