پژوهشی استادانه و پراهمیت برای فهمیدن چرایی سقوط ساسانیان. پژوهشی که روایت محبوب تاریخنویسان سنتی، یعنی حملهی اعراب صحرانشین را، کودکانه و غیرتاریخی جلوه میدهد. چیزی که در پژوهش کولسنیکف خیلی توجهم را جلب کرد، اشارات او به موضوع محدودهی قدرت پادشاه است. او توضیح میدهد که چطور نمایندگان گروههای مختلف اشراف نقشی غالبا قاطع در تعیین جانشین برای تاج و تخت داشتهاند. یا این که در نتیجهی اصلاحات خسرو انوشیروان و زمانی که قلمرو ایرانشهر از جهت اداری و نظامی چهار بخش شده بود، چگونه این بخشها سیاست اقتصادی نیمهمستقلی از حکومت مرکزی داشتند. این دست شواهد و به خصوص وجود نهاد کلیدی وزارت و نقش بسیار خاص و تعیینکنندهاش، به روشنی نشان میدهد شکلی از مونارشی که در سراسر تاریخِ امپراتوریهای حاکم بر ایران امروزی وجود داشته، متفاوت از اتوکراسی در شهرهای غیر آتنی یونان باستان و پادشاهیهای مطلقهی اروپای سدههای میانه بوده. نهاد پادشاهی چه در امپراتوری پارس، چه در امپراتوری ایران و چه در امپراتوریها و پادشاهیهای دوران اسلامی هیچگاه مطلقه نبوده. تفاوت میان مونارشی در امپراتوری پارس با مونارشی یونانی از چشمان تیزبین هرودوت، تاریخنویس بزرگ یونانی، هم پنهان نمانده بود. نهاد پادشاهی در ایران، به یک معنا، همیشه مشروطه بوده. البته نه به معنی مدرنش، چون قدرت پادشاه مشروط به قانون نبوده؛ ولی همیشه نهادهایی وجود داشتهاند که قدرت و حوزهی اختیار شاهنشاه را محدود میکردهاند
یادی هم بکنم از مترجم کتاب. محمدرفیق یحیایی فیلمسازی افغانستانی بود که در شوروی سابق آموزش دیده بود و با رادیو و تلویزیون ملی ایران همکاری میکرد. او از سر علاقه به تاریخ و فرهنگ ایران، آثاری را هم در این زمینه از روسی به فارسی برگرداند
بعدالتحریر: اینها را درجواب کامنتی نوشتم که از نهادهای محدودکنندهی قدرت شاه پرسیده بود. میگذارمش اینجا برای روشنتر شدن مطلب همونطور که تو ریویو اشاره کردم مهمترینش نهاد کلیدی وزارت بوده. اگه بخوایم با ترمینولژی امروزی حرف بزنیم، میشه گفت پادشاه با تفویض حکومت (قوهی مجریه) به وزیر، درعمل نوعی نظام مشروطه ایجاد میکرده. این همون چیزیه که منتسکیو تو «روح القوانین» میگه: انتقال بخشی از قدرت شاه به وزیر در پادشاهی مطلقه، معادل قانون اساسی در نظام مشروطهس. البته که حق نصب و عزل این وزیر در ید شخص پادشاهه، ولی مادامی که وزیر بر سر کاره، بخش مهمی از قدرتِ دویور شاه رو در کنترل داره. خصیصههای تحدیدگر دیگهای هم وجود داشتن که بیشترشون ناشی بودن از نظم امپریالِ حاکم بر امپراتوریها. در فرم سیاسی امپراتوری یه مرکز وجود داره که قلب امپراتوریه و باقی قلمرو امپراتوری حاشیه محسوب میشه. مثلا کشور امروزی ایران (یا دستکم بخش اعظمش)، چه در امپراتوری پارس و چه در امپراتوری ایران، جزو حاشیه بوده. وظیفهی ایالات یا استانهای حاشیه این بوده که مالیات بدن و وقت دفاع از قلمرو امپراتوری یا جنگیدن برای گسترش قلمروش نیروی جنگی بفرستن. غیرازاین، در امور داخلیشون کموبیش مستقل از حکومت مرکزی بودن و شاهنشاه تو زندگیشون دخالتی نمیکرده. این نظم امپریال تا حد زیادی در آیندهی این سرزمینها ماندگار و تبدیل شد به نظم طبیعیشون. فی المثل پادشاهی قاجار در دورانی نزدیک به ما، با اینکه امپراتوری نبود، کموبیش از همین نظم امپریال تبعیت میکرد. درهرصورت این بحث نیازمند تفصیله تا جوانبش روشن بشه. اینها رو صرفا گذرا و به اشاره گفتم