از متن کتاب: - آقای رامین شما یک نامه دارید. به دختر خانمی که پشت پیشخوان دفتر هتل ایستاده بود، لبخندی زدم و پرسیدم: از کجا؟ در حالیکه دستش را به یکی از خانه های قفسه مخصوص نامه ها برده بود گفت: درست نگاه نکردم. الان میدهم خدمتتان. لحظه ای بعد پاکت نسبتا بزرگی به دستم داد و گفت: پست شهری است. پشت و روی پاکت را نگاه کردم. از نام فرستنده نامه اثری نبود. از دختر خانم تشکر کردم و به اتاقم رفتم و پاکت را باز کردم. روی یک صفحه کاغذ مخصوص نقاشی که تا خورده بود، نگاهم به عکس خودم افتاد که با رنگ قرمز و در نهایت استادی کشیده شده بود. خود نقاش یا شخص دیگری در پشت آن اینطور نوشته بود: "آقای رامین برای من خیلی راحت بود که این تصویر را با خون خودتان بکشم، ولی آنوقت شما زنده نبودید که آن را ببینید و از هنر من تعریف کنید. من هر وقت بخواهم کسی را از سر راهم بردارم، اول تصویر خودش را با رنگ قرمز می کشم و برایش می فرستم و اگر بی اعتنایی کرد، انوقت خودش را به جای تصویر در خون می غلتانم. امیدوارم منظورم را فهمیده باشید."
متاسفم که در این سایت هیچ نامی از امیر عشیری پلیسی نویس قدیمی ایران ندیدم. گرچه بیشتر کارهای عشیری پاورقی های مجلات مشهور بود که گویا بعدا به شکل کتاب در آمده بودند اما به نظر من توفیق در نوشتن داستان عامه پسند آن هم ژانری که باید بتوانی مدام کنجکاوی خواننده را تحریک کنی چیز کمی نیست. این کتاب را در دوره نوجوانی ام خوانده ام و هنوز بعد از سالها از آن تصویرهای زنده ی نفس گیری در ذهن دارم که متاسفانه سالهاست در پی خواندن هیچ کتابی در ذهنم تکرار نشده اند.