داستانها کاملا برگرفته از زندگی در کلانشهر تهران است؛ اما آدمهایش میتوانند اهل هرجایی باشند یعنی تجربههای یکتایی نیستند؛ این که ادم بخواهد گم شود، برود و برود و برود؛ حالا کجا، هر جا که بتواند. خیلی من را به یاد داستانهای سیمنون میاندازد؛ البته roman duras هایش نه مگره. چه حس عجیبی و در جمله نیامدنی. چرا باید آدم در شهرهای بی در و پیکری زندگی کند که در ناخودآگاهش بخواهد بگریزد؛ از خود، از خانواده، از محله و شهر. خلاصه حکایت غربت است. همه چیز غریب و بیمزه. از 《آن ماشین ر ندیدین》ر پسندیدم.