حمیدرضا شاه آبادی (زاده ۱۳۴۶، تهران) پژوهشگر تاریخ، داستاننویس و نمایشنامهنویس معاصر است. وی از نویسندگان در حوزه ادبیات نوجوان و بزرگسال و یکی از مدیران با سابقه در نشر با تجربه مدیریت بر انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان و مؤسسه نشر بینالمللی الهدی است.
مثل همهٔ کتابهای آقای شاهآبادی روان و خوشخوان و محکم، با نثری پیراسته. یک ستاره را به خاطر ته کتاب کم کردم. انگار یک فصل گم شده بود انقدر که راوی یکباره ناپدید شد. این همه با ما خوش و بش نکرده بود که اینجوری بدون خداحافظی بگذارد و برود!
این آقای شاهآبادی عادت دارد به غافلگیر کردن مخاطب درباره پایان کتاب و قلعهی جنها هرطور حدس بزنید قطعا بعد از خواندن شگفت زده میشوید چون اشتباه حدس زدید حتی اگر صدبار هم حدس بزنید، اشتباه از آب درمیاد به لحاظ پرداخت خلاقانه به یک ماجرای تکراری عالی بود. داستان هم تعلیق های خوبی داشت.
رمان های حمیدرضا شاه آبادی رو دوست دارم و به نظرم توی ادبیات نوجوان، یکی از بهترین هاست. نویسنده های زیادی هستن که راجع به جنگ نوشتن، چه بزرگسال و چه نوجوان، اما تعداد کمی از این کتاب ها هست که نگاه جدیدی به این قضیه داره و انگار می تونه چیزی به آدم اضافه کنه. "هیچ کس جرئتش را ندارد" یکی از همین تعداد کم هاست!
داستان کتاب از یک عروسی شروع می شه و داستان رفاقت چهار تا پسر بچه ست و وقتی دو سوم کتاب گذشته، تازه انفجاری رخ می ده که در واقع از اولین بمب های جنگه و بچه ها از فاصله ی خیلی زیادی، می بینن دهشون تبدیل به خرابه می شه...
کتاب درباره ی قلعه ی جن هاست که هیچ کس جرئت نمی کنه بهش نزدیک بشه. حالا یکی از بچه های ترسو برای این که پارچه ی تعزیه بابابزرگش رو از قلعه بیاره، می خواد بره تو قلعه...
داستان واقعن خلاقانه بود. یعنی الان هر فکری درباره آخر داستان بکنید حتمن غلطه. اوایل فکر کردم این داستان از شاه آبادی، تم تاریخی نداره، برخلاف سایر آثار ایشون. یه کم که پیش رفتم دیدم انگار ایشون هرگز قصد ندارن دست از تاریخ بردارن. کشمکش های داستان زیاد بود و تعلیق داستان شدید بود. نویسنده هی وسط جاهای حساس پیام بازرگانی پخش می کرد و خیلی رو مخ بود. شخصیت پردازی ها رو هم دوست داشتم، منتها یه کم زیادی آرمان گرایانه بود. حالا چرا بهش ستاره آخر رو ندادم: نویسنده سعی کرده بود با کمک جزئیات زیاد، و البته جذاب، داستان رو باورپذیر کنه اما متاسفانه چندجای داستان سوتی های محوی داشت که داستان رو یه کم نامانوس می کرد. بعضی از موقعیت های داستان پتانسیل شدیدی برای هیجان انگیز کردن داستان داشت، اما نویسنده خیلی راحت از خیرشون گذشته بود.
پایان داستان رو هم دوست داشتم. برخلاف پایان تاریک و سرد خیلی از داستان های شاه آبادی، خیلی تکان دهنده و آرمانی بود. رویایی نبودها، آرمانی.
حقیقتا خیلی دوسش نداشتم... مطابق سلیقم نبود خیلی کوتاه بود و به نظرم جا داشت خیلی بیشتر باشه و میتونست به خیلی از اتفاقات بپردازه اما خب انگار نویسنده قصد داشت فقط کار رو تموم کنه بره پی کارش، مجموعه دروازه مردگان آقای شاه آبادی هم کمی شبیه همین کتابشون بود اما خب خیلی بهتر بود و من خیلی دوسش داشتم و یک نفس خوندمش با این حال شاید برای یک نوجوان که تازه شروع به کتابخوانی کرده جالب باشه، برای یک بار خوندن خوبه اما خب کتاب های جذاب تری با این ژانر هستن که ارزش خوندن بیشتری رو دارن.
نثر روان و خوبی داشت و هیجان اتفاقات بعدی برای نوجوانان که مخاطب کتاب هستند خوب است داستان قلعه ای در یک روستا که اهالی آن معتقدند در تسخیر جن ها هست. و آخر داستان که با شروع جنگ داستان به اتمام میرسد.
داستان از زبان مردی میانسال روایت میشه که یکی از خاطرات مهم دوران نوجوانیش رو میگه. ماجرای قلعهای تو روستا که به قلعه جنی معروف بوده و روری با دوستاش تصمیم میگیرند به اونجا برن و حوادثی که رخ میده. اتصال داستان به یکی از تلخترین حقایق تاریخی یعنی جنگ، بسیار هوشمندانه بود. داستان رو دوست داشتم.
این کتاب رو به پیشنهاد مربی کانون پرورش فکری خوندم و توی اون دوره خیلی برام هیجان انگیز بود. داستانش خیلی قشنگ بود اصلا کسل کننده نبود. برای نوجوانان و کودکان گزینه بسیار خوبیه
اوایل کتاب حس میکنید معمای داستان قابل حدسه. اما از یه جایی به بعد متوجه میشید که معما قابل حدس هست؛ ولی تضمینی برا درست بودن اون حدس وجود نداره! شخصیتهای داستان رو دوست داشتم و تونستم درکشون کنم. نثر داستان هم روان بود و دوستداشتنی. اما خیلی غیرمنتظره تموم شد؛ درحالی که مخاطب قصد داشت کتاب رو ورق بزنه و ادامۀ داستان رو بخونه! من این کتاب رو تو اپلیکیشن طاقچه خوندم: https://taaghche.com/book/69256