روایت داستان را بسیار دوست داشتم. به خصوص تغییر مداوم راوی که به گمانم همیشه داستان را جذاب تر می کند.
اما به نظرم داستان یک ضعف عمده دارد و آن هم این که نویسنده نتوانسته "خودش" را از داستان بیرون بکشد و تنها روایت کند. همین طور که پیش می روی، احساس می کنی نویسنده خود سهند است. درگیراحساس عاطفی پیچیده (و شاید مریض گونه)ای با پدرش است. و به زور می خواهد این احساس را به خورد شخصیت های داستانش بدهد.
البته بیان این حس نفرت و عشق توامان نسبت به پدر در موازات حوادث خاص تاریخی و اجتماعی بسیار به جا و هنرمندانه بود. اما انگار نویسنده از پرداختن به این کنایه هم (شاید به عمد) گذشته است.