رفتار و منش نویسنده در خارج از خانه کاملاً عادی و دوستانه بود. هفتهای یکبار در باغ گیاهشناسی با همسایهها و دوستان کمتعدادش خوشوبش میکرد. بهعلاوه، کمکهای مالی او به «دنیای روشن» زبانزد همه بود. اما در کنار اینها، خصلتی شبههانگیز نیز داشت: کسی را به عمارتش راه نمیداد. در طول سالیان، هیچکس بخت این را نیافته بود که از پشت دیوارهای صعبالعبور خانهی او خبری بیرون بیاورد. حتی ناشرها و دوستداران آصارش نیز تنها میتوانستند خارج از عمارت، در باغ با او ملاقات داشته باشند. نویسندهی عجیب شهر، احدی را به خلوتش راه نمیداد.
در این کتاب پیام ناصر مثل کتاب دیگرش- قوها انعکاس فیل ها با ارجاعات برون متنی رو به رو هستیم. ارجاعاتی که در سطح باقی می مانند و به نوعی به خورد داستان نمی روند. نقطه ی قوت کارهای او تلفیق فضای تخیل و واقعیت است. شاید بتوان در ژانر علمی تخیلی بگنجد که به هر حال سلیقه ی من نیست. . با نوسنده ای رو به رو هستیم که خانه ی تازه اش را خریده و در اتاقش نشسته است. این کتاب اوست- نمونه ی استفاده ی درست انگیزه ی روایت در متن داستان- . نام هر فصل به نوعی ارجاعی برون متنی ست. گربه ی شرودینگر که با ورود یک ریاضی دان همراه است و فصل بعدی تندیسی از جاکومتی که در دیالوگ ها یاسمن- دختری که کتاب سارق چیزهای بی ارزش را می خواند- و ریاضی دان جاری می شود. . فصل سوم- آمیتیس و باغ های معلق . در واقع کتاب میان نویسنده و خواننده- یاسیمن- تقسیم شده است. خواننده و نویسنده ساکن دو طبقه از یک آپارتمان هستند. نویسنده کتاب را می نویسد و شاهد ماجرای همسایه هاست و خواننده- یاسمین در حین خواندن کتاب بلند می شود و به زندگی اش می پردازد و از طریق راوی سوم شخص روایت می شود. یک هم پوشانی بی نظیر که کتاب واقعی ست و ماجراهای نویسنده اش که راوی نیز می باشد یا زندگی یاسمین به عنوان خواننده که در کتاب روایت می شود. . به نوعی سارق چیزهای بی ارزش شاید همان نویسنده ای ست که در آپارتمانش ساکن است و هر صدای کوچک و بزرگ و هر اتفاقی را می دزد و در کتابش می اورد. .
داستان کشش خوبی داشت و تنیدگی در روایت داستان بین دنیای واقعی و خیال نویسنده خوب از کار درآمده بود. نقاط عطف بین داستان و دنیای واقعی خوب چفت و بست داشت و به نظر من آقای ناصر خوب از پس این سوویچ کردن بین دو روایت برآمده بود.
” به اين نگاه کن، فردا يه نفر اين شيريني رو مي خوره. کسي که ما نمي شناسيمش و ما رو نمي شناسه. از خوردن اون با چاي يا قهوه اش کيف مي کنه. لذتي که ما براش فراهم کرديم. واسه همين اگه حالم سر جاش نباشه اصلا سراغ پختن شيريني نمي رم. احساس آدم وارد شيريني ها مي شه، من که اينطور فکر مي کنم.”
بعد ازخوندن قوها انعکاس فیلها و چینش درست و روایت سالم و عمیق و دلچسب اتفاقات، سراغ این کتاب رفتم و به نظرم به همان اندازه خوب و درست بود. وارد کردن روایت فرعی در داستان اون هم به صورت داستانی که نویسنده مینویسه؛ راه رفتن روی مرز باریکیه که ممکنه کل کار رو کلیشهای از آب دربیاره که به نظرم نویسنده نه تنها به خوبی از پسش براومده بلکه این نکته رو به یکی از نقاط قوت داستانش تبدیل کرده.
کتاب قوها انعکاس فیلها از پیام ناصر شگفت انگیز بود همین موجب شد من دو کتاب اولش رو هم سفارش بدم. سارق چیزهای بیارزش نشونم داد که کتاب آخر اتفاقی خوب از آب در نیومده و ما با یه نویسنده همنسل صاحب سبک طرفیم… اگر نخوندید بخونید