چشمهای اینشتین داستان خانوادهای است که در سرایدارخانهی مدرسهی دخترانهای در قائمشهر زندگی میکنند. شهری که به کارخانهی نساجی و تیم فوتبالش شناخته میشود. ثریا، مادر خانواده، در کارخانهی رو به زوال نساجی مشغول به کار است. پیش از او همسرش آقاموسی آنجا کار میکرده. این روزها اخبار تعطیلی کارخانه در کوچههای شهر دهن به دهن میچرخد. تیم فوتبال شهر هم، بازی پشت بازی میبازد و پسرها و آقاموسی، مثل باقی تماشاگرهای خستهی تیم، هر هفته دست از پا درازتر ورزشگاه وطنی را با بار سنگین شرم و غصه ترک میکنند و برمیگردند به اتاقهایشان.
مدتیه دیگه مثل قبل کتاب های نشر چشمه رو با این ایده که خب ناشرش چشمه است نمیگیرم.
خیلی اخیر هم نیست و سالهاست به نظرم میاد وسواس خاصی نداره رو انتخاب کارهایی که میره سمتش و اینی که بتونی یه کار خوب پیدا کنی نیازمند شانس یا معرفیه
این کتاب رو یکی از دوستان که میشه رو حرفش حساب کرد بهم معرفی کرده بود
قرار بود بهم قرض بده که تا اون بیاد بیاره برام من تو کتابفروشی دیدم و دیگه مقاومت در برابر خرید کتاب هم که میدونید سخته و خریدمش
چشم های انیشتین به نظر من یک داستان بلند خواندنی و ایرانی بود. داستانی که تو همین روزگاری که زیست کردیم روایت میشه و کاملا برای مخاطب ملموسه. داستان تو تاریخ جاریه و وقایع مختلف از خرداد ۷۶ تا کرونا و بعد از اون رو گاهی در پیشزمینه و گاهی هم به طور واضح در روند اصلی داستان حضور دارند.
درگیر شخصیتها میشی و باهاشون انگار این سالها رو طی می کنی. انگار دوست قدیمیای رو بعد سالها دیدی و داری میگی خب این سالها به تو چطور گذشت و اون داره از بالا و پایین زندگیای میگه که عملا تصویر کاملی از سرگذشت این سرزمین، ایرانه.