هر کسی که در دهه ۷۰ کسی بود، در این مجموعه مقالهای دارد؛ اما انتشار اینها به صورت مجله مناسبتر بود تا کتاب. من حرف همهشان را قبول دارم ولی برایم تکراری بود. مثلاً افسانه نجمآبادی گفتار مطولی داشت که میشد با دو جمله بیانش کرد. اما شاید هم اشتباه میکنم، شاید هم باید همه این حرفها را با همین لحن نوشت. شاید ما باید هزار تا از این کتابهای نیمبند نوشته باشیم. هزار بار حرفهای شعاری زده باشیم. خشمگین باشیم، تحرک داشته باشیم تا بالاخره گفتن حرف حساب را یاد بگریم، موثر باشیم، و باعث تغییر شویم. اما هیچ وقت فرصتش را نداشتیم. همیشه شروع کردیم و اگر در نطفه خفه نشدیم، در نوزادی فلج شدیم. و ما هر بار مجبور شدیم از قدم اول آغاز کنیم و تا به امروز از کودکی فراتر نرفتهایم.