گیلدا روان است و قصه سرراستی دارد. شگفتزدهمان نمیکند اما دل را هم نمیزند. همهچیز چنان چیده شده که ما را سوگوار اصالتی کند که حالا از دست رفته و نوکیسگی جایش را گرفته. گیلدا روح آشفته گیلان است انگار در پی حقش. اگرچه آدمهای قصه گاه رنگ و لعاب تیپ دارن تا شخصیت، با اینحال برای اینکه کتاب دست گرفتن و نشستن و خیال کردن رشت آنگونه که گیلدا بلدش است میتواند دلنواز باشد.
قلم مرجان شیرمحمدی، قصهگوست. تنها حسن کتاب هم همین است. مخاطب را از آغاز همراه شخصیتها میکند، اما هرچه جلوتر میرود اوضاع بدتر میشود. مشکل اصلی رمان، پیرنگ ناقص و لاغر است. تعدد کاراکترهایی که در شخصیتپردازی دچار مشکل جدی هستند. ضعف منطق روایی و عدم وجود یک ایدهٔ مرکزی کتاب را به قهقرا میبرد. تخاطبهای بیجای راوی و تعبیرهای سطحی واقعا خستهکننده است. بهجای توصیفات تصویری، صرفا با گزارش مواجه هستیم.یک عقبگرد جدی برای نویسنده بود. فارغ از گستردگی حضور روابط خارج از چارچوب، سرو مشروب و مورادی از این دست(که ذرهای کارکرد در داستان ندارد)، کتاب در پاسخ کیستی شخصیت اصلی، چیستی بهانهٔ روایت و چرایی اتفاقات واقعا ناامیدکننده است. امتیاز اصلیام به کتاب نیمستاره بود. یک ستاره بیشتر دادم به خاطر اینکه کتاب بیدردسری بود. اگر نخوانیدش، چیزی از دست ندادهاید.
خوندن رمان گیلدا برای من بیشتر بخاطر این بود که اکثر داستان های کوتاه و بلند مرجان شیر محمدی رو خونده بودم و دوست داشتم ، بخاطر همین با انتظار بالایی سراغ کتاب رفتم ، اما در نهایت نا امید شدم . داستان کتاب خیلی ساده است و فراز و فرود خاصی نداره ( داستان در مورد دختری به اسم گیلداست و آشنایی اون با راوی داستان یعنی مهرشید هستش ) اوج داستان وقتی هستش که گیلدا داره در مورد دوران کودکیش برای مهرشید صحبت می کنه به نظرم یک از نقطه ضعف های اصلی کتاب همین هستش که لحظه حساس داستان اواخر داستان مطرح میشه ( به من حس سریالای امریکایی رو میداد که هیچی نمیگن یهو قسمت آخر میان یک عالمه راز و رمز و برملا می کنن ) در صورتی که اگر اواسط داستان گیلدا از دوران کودکیش حرف می زد خیلی بهتر میتونست باعث جذابیت قصه و جذب خواننده بشه و همچنین اشاره به جزئیات بی اهمیت مثل این که دائم در مورد لباس هایی که کارکتر ها پوشیدن یا حتی رنگ لاک و رژ لب هم نویسنده گفته که به من باز هم احساس خوندن رمان های دهه هشتاد که توی سایت نودوهشتیا پر بود میداد. و اما دلیل اون یک ستاره ای که به کتاب دادم دو چیز هستش ۱-داستان گیلدا در مورد قشری هستش که عملا بعد از انقلاب کلا نادید گرفته شد آدم هایی که اهل مهمونی و مشروب و بزن برقص هستن و توی زندگی آدم های ازادی محسوب میشن ( که همین موضوع و صحبت کردن در مورد یک سری از مسائل به صورت شفاف باعث شده که این رمان چند سالی در صف مجوز ارشاد باقی بمونه ) و عملا چه در ادبیات چه در سینما کمتر به این قشر پرداخته شده . ۲- معاصریت کتاب ، این که در مورد خیابونا و کوچه ها و پاتوق هایی که امروز توی تهران خیلی مورد توجه هستن صحبت میشه و این موضوع شاید در حال حاضر مسئله مهمی به نظر نرسه ولی در سال های بعد حتما مورد توجه قرار خواهد گرفت و میتونه نشونه هایی باشه از این که در سال های اخیر تفریحات ما چی بوده .
یک داستان معمولی واقع در لوکیشنی جذاب. هرلحظه از کتاب احساس میکردم چه قدر قابلیت ساخت فیلم را دارد و حتی بعضی جاها شکل فیلم نامه به خودش گرفته بود. شخصیت ها به جز گیلدا خوب پرداخته نشدند ولی گیلدا هم که نام کتاب از آن گرفته شده است خیلی کلیشه ای بود. انعکاس رنج های پدر و مادر در فرزند. بعضی از قسمت ها اصلا منطقی نبود و بعضی از قسمت ها رها شد. درکل میتونست خیلی بهتر باشه و کتاب های دیگه ی مرجان شیرمحمدی رو به این کتاب ترجیح میدم.