سلام سلام کتاب روز کتاب شب، عنوان کتابی هستش که گفتم سورپرایزم کرده ☺ این کتاب مجموعه ۱۴ داستان کوتاهه، از نویسنده حی و حاضر ایرانی (عمر و قلم شون مانا) آقای عاصی. حال و هوای هر بخش از حسی که نویسنده به شب و روز داره الهام گرفته. داستان های روز حال و هوای عجیب و واقعی دارن، و داستان های شب حال و هوای وهم و کابوس وار. چیزی که توی این مجموعه دوست داشتم اینه که همه چیز در داستان ها به اندازه و سرجای خودش بود، اضافه گویی و اغراق و زیاده روی توی هیچ کدوم از داستان ها نبود. بخصوص چندتا داستان طنز رو که توی بخش روز بودن خیلی پسندیدم و خوندنش چسبید بهم. در بخش شب هم داستان های جذابی با فضای سورئال وجود داره که فکر میکنم در مجموع همه سلیقه هارو راضی نگه داره. امتیاز دادن به کتاب برام یکم سخته 😄 اما خب بخوام روراست باشم ۳/۵ ستاره میدم (همیشه گفتم من به کتابای خوب ۳ میدم) امیدوارم بخونید و همونجوری که قبلا گفتم سعی کنید با نویسنده های جدید و کمتر آشنا هم آشتی کنید☺❤🔥 ..... من فایل کتاب رو که توی طاقچه موجوده خوندم. البته هدیه هم گرفته بودمش و لذت خوندنش دو برابر شد. ریویوو صوتی کوچولو براش گذاشتم.
"در خانهٔ دوران کودکیام هستم، خانهای که از سه تا هجده سالگی در آن زندگی کردم. سالهاست مدام در خواب میبینمش، مدام... پدرم دراز کشیده، من نزدیکش نشستهام. بالاسر او و پایین پای من درختهای لُخت بلندی ایستادهاند، شبیه سپیدار اما پر شاختر... [...] شاخهها از باد تکان میخورند، هولآور خشخش میکنند. به پدرم میگویم شاخهها خشخش میکنند، نمیگذارند بخوابم. او چشمهایش را باز میکند، لبخند میزند، ناجور. به شاخهها نگاه میکنم که تکان میخورند. به پدرم میگویم صداشان غیرطبیعی نیست؟ باز لبخند میزند، میگوید: «نه! صدای به این قشنگی.» شاخهها را نگاه میکنم. مثل دستهای پریشان کسی، دیوانهای، در هوا تکان میخورند. میگویم شاخهها خودشان دارند تکان میخورند. پدرم میگوید: «نه، باده، بگیر خواب.» نشسته میمانم. شاخهها، انگار که بخواهند من را بترسانند، انگار دستزنان مشغول تشویق کردنِ هراس، یا دستگردان در هوا برای گرفتن چیزی، باز به حرکت میآیند. میترسم. به پدرم میگویم شاخهها دارند تکان میخورند، جان دارند. میخندد..."
بریده ای از داستان «معجزه در صبح پاییزی»
من به مجموعهداستانی که نصف داستانهاش را دوست داشته باشم میگویم خوب، دیگر از نصف هرچه بالاتر بزند لابد میشود خوبتر و خیلی خوب. ولی فقط هم این نیست، یک وقت هست که فقط یک داستان توی کتاب هست که دوست دارم ولی همانیکی آنقدر خوب است که کل کتاب را با خودش میکشد بالا. «کتاب روز/کتاب شب» همهٔ اینها را یکجا دارد؛ هم بیشتر از نصف داستانهایش را دوست دارم، و هم دو سهتا داستان درجه یک دارد که میمانند به یادم. مؤلف کتاب البته رفیق قدیمی من است، و بله آشناییاش هم در خواندن کتاب مؤثر بوده، نظر من هم اصلاً بیطرف و فارغ از آشنایی و خلاصه همینجور چیزهایی که برای نقد بهاصطلاح منصفانه میگویند نیست، شناختن ساسان هم لابد باعث شده از بعضی جزئیات کتاب بیشتر لذت ببرم، مثلاً از «آن مرد آمد» که به یک رفیق قدیمی و مشترک دیگرمان، آیدای کارپه، تقدیم شده و خودِ همین ماجرا داستان را کلی برایم جذابتر کرده. اصلیترین دلیل دوست داشتن کتاب برای من این است که نویسندهاش واقعاً قصهگوست، برای داستان تعریف کردن زور نمیزند، الکی تکنیک سوار نمیکند. من هم هرچه بیشتر میگذرد بیشتر میفهمم که آقا جان اصل مطلب همین است که بلد باشی قصه تعریف کنی، باقی چیزها همه از پی میآید. دلیل بعدی این است که خدا را شکر نویسنده نخواسته با صد من سریشم بهزور این داستانها را یکجوری، با نخ تسبیحی چیزی مثلاً، بهم وصل کند تا بگوید که ببین مجموعه داستان من وحدت دارد و از این چیزها. سه دیگر اینکه توی این داستانها فانتزی آمده و دیوار به دیوار رئالیسم خانه کرده، یکجور بدهبستان نرم و روان میانشان جریان دارد، و این چیزی است که من همیشه دوستش داشتهام، چه توی داستانها و چه توی فیلمها. دست آخر اینکه نثر کتاب خنثی نیست، داستانها نثر دارند، ولی بازهم خدا را شکر، نویسنده نثرش را توی چشم خواننده نمیکند. واقعیتش این است که من چون موجود خیلی تنبلی هستم و همین چهار خط را هم چند ماه بوده که میخواستهام بنویسم و ننوشتهام، الان که یکهو پیش آمد یک نفس کلش را نوشتم. برای همین حتماً چیزهایی یادم رفته، بعضی چیزها را لابد میخواستهام جور دیگری بگویم و شاید اصلا میخواستم خیلی بیشتر از این بگویم، ولی خب شرط احتیاط برای آدمهای تنبل حکم میکند که همان نقد را محکم بچسبند به جای نسیهای که احتمالاً هیچوقت آبی از آن گرم نمیشود.
پ.ن: آهان، این همین الان یادم آمد؛ اسم خیلی خوبی دارد کتاب، اسمهای خیلی خوبی دارند داستانها، داستان باید اسم خوب داشته باشد. مثلاً؟ مثلاً «مثل باریدن باران در مه».
جالب بود بعضی تیکههای طنزش خیلی بانمک و خندهدار بودن، مث اون داستان پاپانوئل، یا جنگ جهانی. چند تا از داستانا به لحاظ حسی من رو همراه راوی کرده بودن، مث «پژواک» یا «غبارها». این برام خیلی جذاب بود. بعضی داستانا رو واقعن نگرفتم، گمونم inside stories بودهن. اون داستان «آدمی که بلد نیست بمیرد» بازی به لحاظ حسی اذیت و disturbing ی کرده بود با مفاهیم عاشقانه. خیالانگیزی «جایی میان برفها و سگها» رو دوست داشتم به نظرم راحت میشه بعضی از داستانا رو فیلم کوتاه کرد، یا انیمیشن کوتاه.