مردی بعد از سالها دوری از برادر و همسر برادرش، طی نامهای از همسر برادر خویش، خبر فوت برادرش را دریافت میکند، نامهی تسلیتی به همسر برادرش مینویسد که بسیار رسمی و خشک است، و همسر برادر از دریافت آن منزجر میشود. همسر برادر به این نوع نگارش اعتراض میکند و مرد در جواب اعتراض، نامهای برای او مینویسد و از دوران کودکی و نوجوانیاش سخن به میان میآورد که با برادرش گذرانده بود و علاقهی وافری که به برادر خویش داشت و او را نیمهی دیگر خویش میدانست. او در ادامه از علت جداییاش از برادر صحبت میکند، کتاب حاضر از یازده داستان کوتاه تحت این عنوان تشکیل شده است: در دلم بود، دلشدگان را خبر نکرد، نیمهی سرگردان من، ما هم کنار پنجره بودیم، همه جا ساکت بود، صبح پنجشنبه، آن روز صبح بهار، الآنه که همهشون بیان، قاب خالی، غریبه و طفلکی زری.
داستانهای محمدرحیم اخوت یه جهان آروم را با لحن و نگاهی نوستالژیک روایت و توصیف میکنن و به جلو میرن؛ و این شاعرانگی که انگار از نوعی حسرت و حرمان خبر میده، برای من خواندنی و جالبه. شاید بتونم قیاس کنم محمدرحیم اخوت رو با ویلیام تروور در داستانهاش. اتفاق خیلی پیچیده و خاص و بزرگی نمیفته در داستان؛ کم و بیش با نوعی روایت روزمرگی و یادآوری گذشته روبرو هستیم. اما معنایی که محمدرحیم اخوت با استفادۀ مؤثر از توصیف و زبان ورزیده میتونه به یه روایت شاید معمولی بده، متمایز میکنه کارش رو برای من.
کتاب حاضر یه جور مجموعه داستان به هم پیوسته س، دربارۀ و از زبان کسانی که عزیزانشون مهاجرت کردن. نامه ای که از سعید هنرمند در انتهای کتاب اومده به نوعی مکمل داستانهای کتابه، چون از زبان کسی که واقعاً مهاجرت کرده و اتفاقاً تجربۀ گسترده و وسیعی هم در این زمینه کسب کرده به قضاوت این کتاب میشینه.
«کی بود که گفته بود خانواده یا فامیل مثل تور ایمنی زیر پای یک بندباز است؟ زندگی دور از آنها مثل بندبازی بدون تور ایمنی آن پایین است. وقتی تور هست ممکن است هیچ استفاده یی هم از آن نکنیم؛ ممکن است اصلاً وجودش را حس نکنیم؛ اما وقتی نیست نمیشود قدم از قدم برداشت.»