حتی حالا که کتابهای زیادی نوشتهام اگر بازهم موقع نوشتن قلبم تندتر نزند و هی گلویم خشک نشود، آن را پاره میکنم. نوشتن، قبل از هر خوانندهای، باید برای خود نویسنده جذاب و جالب باشد. لااقل باید خیال کند که خودش هم با کلمههای ماجرا، به این طرف و آن طرف میرود و با هر جملهای حساب پس میدهد.
چه کتاب فوقالعاده. از قضا قبلاً چندکلمهای را با آقای اکبرپور مکاتبه کرده بودم و برای نوشتن یک کتاب از او کمک خواستم. فکر نمیکردم با چنین اثر نازنینی از او روبهرو شوم. کتاب بسیار سادهست، طمطراقی ندارد، قلمبه سلمبه نیست. یکسری خاطرهست از دوران نوجوانی یک نفر، که از نظر ادبی بلاغت فصاحت دارد و بسیار هم خواندنی و جالباند. هدفشان، نه یک پیام اخلاقی یا هدف، بلکه متبلورساختن روند رشد کاراکتر اصلی در مراحل و موقعیتهای مختلف است. کاراکتری که «نه شجاع است، نه ترسو»؛ از این منظر، توانستم بهعنوان یکانسان عادی که نه شجاعم و نه ترسو، در تصمیمگیریهای کاراکتر اصلی سهیم بدانم و نوعی همذاتپنداری عمیق را شکل بدهم. این شکل از ادبیات برای من پختهترین صبغه را دارد، چون میبایست مهندسی اطلاعاتی جدیای را بهکار گرفت، نه اینکه همهچیز را به بخش آخر کتاب موکول کرد. زمانپریشی کتاب هم «در یکیدوخاطره» بهمانند هوک عمل میکردند و خواننده را با داستان عمیقاً پیوند میزدند.