وقتی آدمها با هم دعوا میکنند، سرزمین ابری گلوله باران میشود. سرزمین ابری جایی است میان زمین و آسمان. این قصه هم مربوط به یکی از این دعواهاست. دعوای بچه ها با هم.. دعوا که شدید میشود نگهبانهای سرزمین ابری مجبور به دخالت میشوند.
خب من تصویرگری این کتاب رو دوست نداشتم.. به نظرم تصویرگر میتونست بهتر کارکنه.. راستی چرا همیشه مامان بزرگها اینقده مهربون ترسیم میشن؟
یه آن یاد داروی شگفت انگیز جورج افتادم. توی این کتاب دال مادربزرگ رو بدجنس تصویر میکنه.. به نظرم دلیل نداره که همه ی مادرها خوب و مهربون باشن و مادربزرگها عاشق و از خودگذشته..
سوشانا و ساسانا تا نزدیکیهای ظهر زیر لحاف ابری خوابیده بودند. خجالت میکشیدند پیش آنا بروند. حتی وقتی او بالای سرشان آمد، خودشان را به خواب زدند. با نوک چوب ابری لحافهایشان را کناری زد و گفت: «تاتا نانا هاها!» یعنی بچهها تنبلی تعطیل. و به دفتر کارش در تپّهی ابری رفت. تپلیها همینطـور که توی رختخوابهایشان نشسته بودند به گلولههای سیاهی نگاه میکردند که فو فو فوکنان، منفجر میشدند. معلوم بود که جایی از زمین دعوا شده است. اگر بچهها توانسته بودند مسئلهی مادربزرگ و نوهها را حل کنند حالا میتوانستند از آنا بخواهند که آنها را نگهبان دهات بیشتری کند. اگر او قبول میکرد، بیشتر به زمین میآمدند. بیشتر بازیهای زمینی میکردند و از زیباییهای زمینی مثل درخت و کوه و بچـهها و مادربزرگ بیشتر لذت میبردند.