سپیده خلیلی، نویسنده، مترجم و روزنامهنگار در سال ۱۳۳۸ در شمیران به دنیا آمد و از سال ۱۳۶۸ فعالیت خود را در عرصه نویسندگی و ترجمه آغاز کرد. خلیلی دارای مدرک دکترا در رشتهی روانشناسی بالینی از دانشگاه براون شوایگ آلمان و عضو انجمن روانشناسان کودک ایران است و در کارنامهی خود بیش از ۱۵۰ عنوان کتاب برای مخاطبان خردسال، کودک، نوجوان و بزرگسالان در زمینهی تالیف و ترجمه دارد که جوایز جشنوارههای کتاب کانون پرورش فکری کودکان، جشنواره مطبوعات کودک، دوچرخه طلایی و ... را برای وی به همراه داشته است.
او همچنین عضو شورای دفتر تالیف کتب درسی و کارشناس کتابهای خارجی کتابخانه ملی کودک و نوجوان است. خلیلی در سال ۱۳۷۲ مجله رشد کودک را بنیان گذاشت و طی این سالها سردبیری مجلههای مختلفی همچون رشد کودک، رشد نوآموز، شاهد کودکان و پرستو (ضمیمه نشریهی بچههای شرق) را به عهده داشته است.
خب داستان رو زهره شروع میکنه و ما میفهمیم که امیر 22 ساله است و دانشجو. پدرشان پرستار بیمارستان است و یه روز در میان خانه میاد و رابطه ی مادر و پدر هم خوب نیست و تا حالا چندین بار پای بچه ها به دادگاه خانواده باز شده.. رابطه زهره با امیر هم خوب نیست و به جز این زهره خودش هیچ دوستی نداره. حتا دخترهای هم سن و سالش هم اونو بازی نمیدن و او بیشتر وقتها تنهاست. صص. 17و 18: «خیای دلم میخواهد مرا هم بازی بدهند (منظورش دخترهای همسایه شان است)؛ ولی میدانم که این کار را نمیکنند؛ چون غیر از سارا و مهسا، من با آن دو تای دیگر دعوا کرده ام و دعوای مامان و خانم جباری هم باعث شد که سارا و مهسا با من حرف نزنند.»
ص. 26: «... موضوع ازدواجج امیر باعث میشود که ما بی نهار بمانیم؛ چون مامان تا ظهر پای تلفن می نشیند. من مجبود میشوم بای اینکه حوصله ام سر نرود، یک کاسه گوجه سبز بردارم، لب پنجره اتاقم بنشینم، گوجه بخورم و با هسته های آن بچه هایی را که در حیاط بازی میکنند نشانه بگیرم.»
امیر یه روز به خونه میاد و میگه که عاشق یه دختر دبیرستانی شده. آدرس رو به مادرش میده و قرار میشه که همون روز عصر با خاله به خواستگاری بروند. زهره را هم با خودشان میبرند و در خانه ی دختر هست که خاله به شباهت زهره با دختر کوچک خانواده به اسم مرجان پی میبرد و بعد از دقیقه ای همه متوجه میشوند که پدر خانواده دوبار ازدواج کرده و در واقع مرجان و مینا خواهرهای ناتنی امیر و زهره هستن.
از این اتفاق زهره خوشحال میشه چون با مرجان جور شده و از مینا هم خوشش میاد و فکر میکنه که دوس پیدا کرده بالاخره. اما باز هم همگی به دادگاه میروند و مادر این باز عصبانی تر از قبل است.. از زبان زهره این چنین میخوانیم: «تا دیروز فکر میکردم به دادگاه آمدن برایم عادی شده؛ ولی انگار هیچوقت عادی نمیشود؛ هیچوقت.» (ص. 37) در نگاه کلی میتوان این رمان را اجتماعی دانست. رمانی که دیگرانگی کودکان طلاق را نشان میدهد.. البته پدر و مادر زهره از هم طلاق نمیگیرند اما با حال و هوای آنها آشنا میشویم.