نوروزدرمانی یک اثر داستانی فرمال است. نویسنده با ایجاد دو روایت موازی (با بیان یکدرمیان)، یکی از روزهایی از سالهای زندگی راوی و دومی از روزهایی که به سفری نوروزی رفته است، به ماجرای زندگی او میپردازد و تکههای روایت را آرامآرام به هم پیوند میدهد. این دو روایت موازی در انتهای داستان در فصل پایانی به هم میرسد و در ماجرای روزی پس از سفر نوروزی یکی میشود. نویسنده بهخوبی از عهدهی توصیف فضاهای بومی محل رخداد داستان و نیز فضاهای تهران برآمده است و این تم دوگانگی و تقابل را هم در شخصیتها، هم در فضاها، هم در رخدادها و هم در فصلها استفاده کرده است تا به یکنواختی برسد. موضوع داستان کتاب جدایی است.
بخشی از کتاب: دستام دوباره تو جیب رفت و گوشی را بیرون کشید. میدانستم هروقت تصمیم میگیرم جلو ِ خودم را بگیرم و کاری نکنم فقط چندلحظه که بگذرد کار شده است. احتیاط را کنار گذاشتم. قیافههای خندان و آسوده نمیگذاشتند راحت باشم. گوشی را بالا آوردم و نوشتم «آدم تو شلوغی عصبی میشه آ!» و فرستادم به شمارهی رویا. جوابی نیآمد. حتا بعد ِ دهدقیقهی تمام. دوباره نوشتم «اینجا اینقد شلوغه که نگو.» باز هم جوابی نیآمد. اینبار ششدقیقه بیشتر نتوانستم منتظر بمانم. نوشتم «من یهکم حالام گرفتهس. لطفاً جواب بده. اینجوری آروم میشم.» پنجدقیقه گذشت و جوابی نیآمد. میدانستم حالا رویا هم جایی نشسته و بیخیال میخندد. از خودم بدم آمد که جایی نشستهام که همه بیخیال میخندند و من اینطور به خودم میپیچم. چیزی که از هیچ کس ِ دیگری نمیپذیرفتم. نوشتم: «من میگم حالام بده تو حتا یه جوابام نمیدی؟» اما دیدم نمیتوانم منتظر بنشینم بلکه جواب دهد و پشتبندش شمارهاش را گرفتم. دو بوق که خورد گفت: «الو؟» چیزی تو صداش فراریام میداد. با صدایی مسلط و مثلاً بیخیال گفتم: «اساماس نمیآد؟» میدانستم پیامکهام را گرفته است، گوشی گزارش ِ دریافت داشت. با صدای مثلاً ازکورهدررفتهیی جواب داد: «چرا! داشتم جواب میدادم. دودقه تحمل داشته باش!» دروغ میگفت. دودقیقه! بیستدقیقه گذشته بود. اصلاً دوسال گذشته بود. دوسال بود پیامکهام جوابی نمیگرفت مگر بعد ِ مراسم ِ زنگزدن و با صدای مثلاً بیخیال «اساماسهام نمیآد؟» گفتن. سهسال بود بنای جدایی گذاشته بود و همیشه علتاش را از رفتارهای من مایه میگذاشت و من هرچی میگفت باور میکردم و از خودم خجالت میکشیدم تا وقتی که تیپا خوردم و دانستم حالا باید از خودم و بلاهت و کوریام خجالت بکشم. سهسال بود یکماهماندهبهنوروز دورهاش که شروع میشد یکروز تا لنگظهر میخوابید، بعد بیدار میشد و در جواب ِ سلام ِ ابلهانه و لبخندآلود ِ من میگفت: «باید بات حرف بزنم.» و من میدانستم یعنی میخواهم جدا بشوم یا به قول ِ خودش «بههم بزنم» یا «تموماش کنم». سهسال بود نوروز را به کام ِ من تلخ میکرد که خودش نوروزدرمانی کند. از آخرینبار کمی بیشتر از یکماه میگذشت و آخرینبار اصلاً جور ِ دیگری بود. آخرینبار من ِ تیپاخورده هم چندماهی بود معلق بودم و نمیدانستم چه بکنم. منطقام میگفت بیخود کش میدهم و باید فاتحهی این زندهگی را بخوانم اما دلام راه نمیداد. بیتوجهیاش را و بیعلاقهگیاش را خوب میدیدم. اصلاً پنهان نمیکرد. توجهاش را هم به جاهای دیگر میدیدم. خندههاش را میدیدم تو عکسهایی که تو سفرهای مختلف با آدمهای مختلف میگرفت. منطق به سرم میکوبید که «این طبیعی نیست. یکپای کار میلنگد.» اما بعد ِ دوسالونیم تازه جای ضربههاش کوفته شده بود و میفهمیدم. گیرم هنوز هم جگر نداشتم خودم پا پیش بگذارم و منتظر ِ مقدمات ِ نوروزی بودم. میدانستم یکروز دورهاش که شروع شد تا لنگظهر میخوابد، بعد بیدار میشود و عوض ِ جواب به سلام ِ ابلهانه و لبخندآلود من میگوید: «باید بات حرف بزنم.» میدانستم شرط و شروط ِ سخت و شدیدی که میگذارد تنها بهانهیی است بر پایهی اطمیناناش از ناتوانی من در اجابتشان. یکبار دیده بودم با دخترعموش مریم چت میکرد و مینوشت: «راهام گفته شرطاتو ردیف میکنم. حالا نمیدونم اگه واقعاً اینکارو کرد چیکار کنم، چه بهانهیی بیآرم؟» و مریم که مشاور ِ سوماش در جدایی از من بود راهنمایی داده بود که به من فرصت بدهد که خودم متوجه بشوم باید بروم اما نه جوری که هوا برم دارد که رویا هنوز دوستام دارد. مریم مشاور ِ سوماش بود. دو مشاور ِ دیگر داشت و از هرسهتاشان تا جایی بیزار بودم که میتوانستم از آدمی بیزار باشم. حیف که اینمقدار تنفر بههیچدردی نمیخورد و دوروزه هیچ میشد. مشاورانی که در حضور ِ من لبخند میزدند و دوستانه برخورد میکردند. چارپا فرضام میکردند و فکر میکردند نمیدانم چهطور تیشه به ریشهی زیرساخت ِ گهگرفتهی زندهگی ِ من میزنند. فکر میکردند نمیفهمم چهطور بیاینکه از تیپایی که من خوردهام باخبر باشند تمام ِ بهانههای رویا را مثل ِ دلیل روشنتر از روز میپذیرند و بهاو دلگرمی میدهند که خوب کاری میکند. سهتا مشاور ِ کارتوندوست، روزخواب و مورنگکن که تنها کاری که ازشان برمیآمد خریدرفتن، نظردادن دربارهی لباس و قیافه و بچهگانهحرفزدن بود. مشاورانی که همه چندسال پای سفرهی من نشسته بودند و نان و نمکام را خورده بودند. من مشاور نداشتم. از مشاور بیزار بودم. اگر کسی به من میگفت رویا بد است از او بدم میآمد. دلام نمیخواست کسی بد ِ او را پیش من بگوید. بااینکه میدانستم بد کرده دوست نداشتم از کس ِ دیگری بشنوم. حتا اگر گاهی فشار ِ سختی بالا میزد و خودم پیش ِ کسی از او گلهیی میکردم به محض ِ گرفتن ِ تایید ِ شنونده از گهخوردن پشیمان میشدم و احساس میکردم آدم ِ بیمعرفت و بیوجودی هستم. صدای گوشی را تو شلوغی و سروصدا نشنیدم اما لرزش ِ دستام میگفت پیامک آمده است. نوشته بود: «عمداً جواب نمیدم که عادت کنی دیگه اینچیزا رو به من نگی.» از خودخواهی و سادهگیا...
رِيتِ سه ى اين كتاب به صرف لذتِ شخصى بوده كه من از كتاب بردم، وگرنه سوءتفاهم نامه اگرچه كه همين رِيت رو گرفته از من اما از همه ى جنبه هاى داستانى ، پخته تر و جالب تر و خلاصه كارِ بهتر و حرفه اى ترى يه