تدور الأحداث الرئيسة في كتاب «من واقع الحياة: رواية يحكيها الببغاء» (2014) بإحدى المكتبات العامة، ومن خلال شخصيات العاملين في المكتبة وغيرهم تلقي الرواية الضوء على لمحات من الحياة اليومية، والعلاقات الإنسانية، والتغيرات الجديدة في المنظومة الثقافية. كما تمزج الرواية بين عناصر الواقع والفانتازيا، التي تتجسد -خاصة- من خلال صورة الببغاء الذي يشارك في أحداث الرواية، ويقوم بدور الراوي، حيث يضفي الكاتب على الببغاء بعض صفات الإنسان، فهو يفكر، ويتأمل في جوانب الواقع والمحيطين،ويعيش قصة حب، كما أنه يمتلك رؤية ناقدة للواقع والناس، ربما تمثّل منظور الكاتب نفسه، فضلاً عن أنه الأداة التي يوظفها الكاتب للانتقام من ميلوسادوف مدير المكتبة.
"Andrei Volos became widely known among Russian readers only after he was awarded the prestigious Italian literary prize “Moscow-Penne” for his series of interrelated stories entitled Khurramabad Trilogy (Хуррамабадскую трилогию) in 1998. (Previous winners of this prize included Valentin Rasputin, Fazil Iskander, Liudmila Petrushevskaia, and Liudmila Ulitskaia). A year later Andrei Volos won an even more prestigious literary prize, the “Anti-Booker.” And he won it on the basis of the manuscript for the then still unpublished novel, Khurramabad. Just a year and a half later Volos published Khurramabad in book form (in 1999 the novel had been published in the journal Novy mir).
Khurramabad takes place in or is linked with Tadjikistan and the fictional city of Khurramabad, whose real-life prototype is Dushanbe. Its protagonist is a man who becomes a stranger in his own country. With the collapse of the USSR this Russian, who has remained in Tadzhikistan, begins to question the meaning of the word “Motherland.” Formerly, his native land included all the broad expanses of the USSR, and Tadzhikistan was his homeland. But now the Tadzhiks do not acknowledge the Russians and hold them responsible for all their problems. And the Russians find it very painful to abandon the land that has given them shelter. Yet he has no choice. But in Russia, too, he is regarded as a stranger. He's a stranger everywhere.
Khurramabad became one of the most readable books of contemporary Russian prose, and in 2001 Andrei Volos was awarded a State Prize of the Russian Federation.
Not long thereafter Volos published his new novel, Real Estate (Nedvizhimost'). It is set in Moscow, and its hero is a realtor who sells apartments, a man given to reflection but with the capacity to adapt to the new circumstances. Choosing such a protagonist allowed the author to construct an unusually dynamic plot, to describe a broad range of vivid psychological types, and to reproduce the feverish tempo of today's Russian life, a milieu that oftentimes seems only a senseless bustle. In this novel Volos has found the golden mean between the “bestseller” with an exciting plot and serious “confessional” literature; in so doing he has created a genuinely contemporary novel that continues the traditions of Russian literature.
Volos himself believes that there are specific echoes of Khurramabad in this novel. Its characters seem to speak different languages and do not manage to connect with each other; or, to put it another way, they are “communicatively challenged.”" (Toronto Slavic Quarterly)
فوق العاده نه، اما خوب بود ماجراهای یک کتابخانه قدیمی که سالهاست علی رغم همه مشکلات با چنگ و دندان حفظ شده اما حالا زیر نگاه سنگین تجاری سازی قرار گرفته، نگاهی که تنها یک افق دارد : مادیات ِ صرف و دیگر هیچ
نویسنده معاصر تاجیک تبار، در این قصه که با طنزی نمکین و از زبان یک "طوطی" روایت می شود، به ظرافت وجوه مختلف سیستم اداری، اجتماعی، فرهنگی و...روسیه را مورد انتقاد قرار می دهد، در واقع یک تلنگرنامه هست که به نظرم می توانست خیلی قوی تر پردازش شود و فضای جذاب تری را برای خواننده رقم بزند
می خواستم سه ستاره تقدیمش کنم اما به دو علت چهار ستاره خواهم داد 1. ترجمه دلنشین آبتین گلکار که طنز اثر را هنرمندانه انتقال می دهد 2.نشر خوب ماهی این داستان را با اجازه نویسنده و خرید حق کپی رایت منتشر کرده است
قسمتی از صفحه 165 انحصار طلبی همه منافذ رو بسته، همه شریان ها رو فشرده، تموم چیزهای زنده رو خفه کرده! تنها چیزی که می تونه اوضاع رو" درست کنه خواست و اراده خودشونه، این که یه روزی ازنتیجه کارهاشون شرمنده بشن و به وحشت بیفتن! ولی اونا نه شرمی دارن و نه وحشتی، برای همین از دست هیچ کس کاری ساخته نیست! فقط مسئله اینه که من ... من نمی خوام توی این بازی شرکت کنم! من می تونم بذارم و برم!..."
پایان جالبی هم داشت که در صفحه آخر باعث غافلگیری شد در مجموع تقریبا راضیم :)
Each book I read offers a new perspective. In this post, I share my thoughts on this book in Persian and English. I hope this will be enjoyable for you :)
هر کتابی که می خوانم دریچه ای به دنیایی جدید است. تو این نوشته دیدگاه و تجربه ام از مطالعه ی این کتاب رو به دو زبان فارسی و انگلیسی با شما به اشتراک می ذارم امیدوارم خوندنش براتون لذتبخش باشه :)
Persian (فارسی)
۱. مقدمهای بر فضای داستان 📚
رمان «رمانی با یک طوطی» در بستری تاریخی و فرهنگی شکل میگیرد که بهتنهایی لایهای مهم از روایت را میسازد: دوران پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی. این دوره، سرشار از آشفتگیهای اجتماعی، فرهنگی و اقتصادیست؛ زمانی که ارزشهای پیشین در حال فروپاشیاند و سرمایهداری نوظهور، با شتابی بیرحمانه، بر پیکرهی فرهنگ و دانش سایه میاندازد. در چنین فضایی، کتابخانهای نیمهمتروکه و شخصیتهایی که در آن رفتوآمد دارند، تبدیل به نمادهایی از مقاومت فرهنگی، خاطرهمحوری، و تلاش برای حفظ معنا در جهانی بیقرار میشوند.
۲. سلیمان باگدانویچ: طوطیای با نگاهی نافذ و حافظه ای فرهنگی 🦜
سلیمان باگدانویچ، طوطی کتابخوان و راوی اصلی داستان، بیتردید یکی از خاصترین شخصیتهاییست که در ادبیات معاصر با او روبهرو شدهام. او فقط یک حیوان خانگی نیست؛ بلکه صداییست که هم روایت را پیش میبرد، هم آن را نقد میکند. با تکرار جملات، تقلید صداها، و حافظهای تغذیهشده از کتابها، سلیمان تبدیل به آینهای برای انسانها میشود—آینهای که گاهی از آنها بیشتر میفهمد. نامگذاری رسمی و روسیمآب او («سلیمان باگدانویچ») خود نوعی طنز ظریف است؛ انگار با این عنوان، نویسنده میخواهد جایگاه فرهنگی طوطی را ارتقا دهد، یا شاید نشان دهد که در جهانی که عقل و منطق فروپاشیده، یک طوطی میتواند خردمندتر از انسانها باشد.
۳. نویسندهای با دو ریشه 🌏
آندری ولوس، نویسندهی تاجیکستانی-روسیهای، با بهرهگیری از دو فرهنگ، توانسته روایتی خلق کند که هم ریشهدار است، هم چندلایه. در داستان، ردپای زبان، طنز، و نگاه شرقی و روسی بهوضوح دیده میشود، اما نه بهصورت تقابل یا تضاد، بلکه بهعنوان همزیستیای خلاقانه که به غنای روایت کمک میکند.
۴. ترجمهای ماهرانه و اخلاقمدار ✍️
ترجمهی آبتین گلکار، بینهایت روان، دقیق، و وفادار به لحن و فضای اثر است. نکتهی مهمتر، چاپ کتاب با اجازهی رسمی و رعایت حق نشر است—کاری که متاسفانه در فضای کنونی چاپ آثار مختلف در ایران کمتر دیده میشود و باید آن را ستود. این احترام به حقوق نویسنده، خودش نشانهای از ارزشگذاری به فرهنگ و اخلاق حرفهایست.
۵. پیام روشن نویسنده 💬
ولوس با این رمان میخواهد بگوید: در جهانی که معناها فرو میریزند، کتاب و حافظه و طنز، هنوز میتوانند نجاتبخش باشند. او با انتخاب یک طوطی بهعنوان راوی، نشان میدهد که حتی صدایی تکراری، اگر از دل فرهنگ برخاسته باشد، میتواند حقیقت را بازگو کند. این کتاب، دعوتیست به مقاومت فرهنگی، به حفظ زیبایی در برابر ابتذال، و به بازنگری در نقش زبان و روایت در عصر فراموشی.
۶. تجربهی شخصی من با سلیمان باگدانویچ 🩷
سلیمان باگدانویچ برای من فقط یک شخصیت نبود؛ او تبدیل شد به یکی از دوستداشتنیترین همراهان ادبیام. این علاقه، فقط به خاطر عشق و علاقه ی من نسبت به طوطیها نیست—هرچند دو طوطیام را همین تابستان از دست دادم و فکر میکردم خواندن این کتاب از این لحاظ برایم سخت باشد اما برعکس، لحظاتی که با سلیمان گذراندم، پر از خنده، همدلی، و آرامش بود. انگار او آمده بود تا جای خالی را پر کند، یا شاید فقط یادآوری کند که هنوز میشود با یک جملهی تکراری، با یک نگاه، با یک حضور، معنا ساخت.
۷. طنز و زبان شیرین اثر 🍬
زبان کتاب، ساده اما عمیق است؛ طنز آن، هم بامزه است، هم تلخ، هم فرهنگی. در دل همین طنز، نقدهای اجتماعی و فرهنگی مطرح میشود، بیآنکه سنگین یا شعاری باشد. این سبک، باعث میشود کتاب برای طیف گستردهای از مخاطبان قابلخواندن و دلنشین باشد.
۸. سلیمان درون ما 🕊
باور دارم که هر دوستدار کتاب، فرهنگ و هنر، یک «سلیمان باگدانویچ» درون دارد—صدایی که گاهی تکرار میکند، گاهی نقد، گاهی فقط حضور. این طوطی، نماد حافظهی فرهنگی ماست؛ نماد آن بخشی از وجودمان که هنوز به معنا، به کتاب، به گفتگو، و به زیبایی ایمان دارد.
۹.صدایی برای معنا در عصر فراموشی 🎯
«رمانی با یک طوطی» قصهی ایستادگیست—در برابر ابتذال، در برابر فراموشی، در برابر خاموشی واژهها. در جهانی که کتابخانهها متروک میشوند و فرهنگ زیر فشار سرمایهداری له میشود، صدای یک طوطی، پژواک معناست. سلیمان باگدانویچ، با حافظهای تغذیهشده از کتابها، با تکرار جملههایی که دیگران فراموش کردهاند، با نگاه نافذی که از دل روایت میآید، به ما یادآوری میکند: تا فرهنگ هنوز زنده است، امیدی هست. تا واژهای باقیست، میتوان معنا را بازنوشت.
English (انگلیسی)
A Voice for Meaning in an Age of Forgetting 📚
The Life of a One-Headed Eagle by Andrei Volos unfolds in a historical and cultural landscape that shapes the very soul of its narrative: the post-Soviet era. A time of social and economic upheaval, where old values collapse and a ruthless wave of capitalism casts its shadow over knowledge and culture. In this setting, a half-abandoned library and its lingering visitors become symbols of cultural resistance, memory, and the fragile effort to preserve meaning in a restless world.
Suleiman Bagdanovich: A Parrot with a Cultural Memory 🦜
The book-loving parrot and narrator of the story, is one of the most distinctive literary characters I’ve ever encountered. He’s not just a pet—he’s a voice that both carries and critiques the narrative. Through echoing phrases, mimicking voices, and a memory nourished by books, Suleiman becomes a mirror for humanity. His formal, Russian-style name is a subtle joke: a gesture that elevates the parrot’s cultural status, or perhaps suggests that in a world where logic has collapsed, a parrot might be the wisest one left.
A Writer with Two Roots 🌏
Andrei Volos, a Tajik-Russian author, draws from both cultural lineages to craft a story that is layered and rooted. The presence of Eastern and Russian sensibilities—language, humor, perspective—is not oppositional, but a creative coexistence that enriches the narrative.
A Skilled and Ethical Translation ✍️
Abtin Golkar’s translation in Persian is fluid, precise, and deeply faithful to the tone and texture of the original. More importantly, the book was published with official permission and respect for copyright—an ethical gesture that deserves recognition in a publishing climate where such care is increasingly rare.
The Author’s Clear Message Volos makes it clear 💬
In a world where meaning collapses, books, memory, and humor can still be redemptive. By choosing a parrot as narrator, he shows that even a repetitive voice—if rooted in culture—can speak truth. This novel is a call for cultural resistance, for preserving beauty against banality, and for rethinking the role of language and storytelling in an age of forgetting.
My Personal Experience with Suleiman Bagdanovich 🩷
Suleiman wasn’t just a character to me—he became one of my most beloved literary companions. This connection wasn’t only because I love parrots—though I lost two of mine this summer and feared the book would be too painful to read. Instead, the time I spent with Suleiman was full of laughter, empathy, and quiet comfort. It felt like he came to fill a space, or maybe to remind me that meaning can still be made—with a repeated phrase, a glance, a presence.
Humor and Language 🍬
The language is simple yet profound; the humor is both sweet and bitter, with deeply cultural undertones. Within its wit, the novel delivers social and cultural critique—never heavy-handed, never preachy. This style makes the book accessible and resonant across a wide range of readers.
The Suleiman Within Us🕊
I believe every lover of books, culture, and art carries a Suleiman Bagdanovich inside them—a voice that sometimes repeats, sometimes critiques, sometimes stays. This parrot is a symbol of our cultural memory; of that part of us that still believes in meaning, in books, in dialogue, in beauty.
A Voice for Meaning in an Age of Forgetting 🎯
From the Life of a One-Headed Eagle is a story of resistance—against banality, against forgetting, against the silencing of words. In a world where libraries are abandoned and culture is crushed under capitalism, the voice of a parrot becomes an echo of meaning. Suleiman Bagdanovich, with a memory fed by books, with phrases others have forgotten, with a gaze that sees through the story, reminds us: As long as culture lives, there is hope. As long as words remain, meaning can be rewritten.
بهنظرم کتاب هوشمندانهایه. داستان توی روسیهی امروز میگذره اما به استعاره و کنایه و طنز انتقاد تند و تیزی میکنه از مدیریت و حکومت. آینهی تمامیه از خود ما توی این مملکت هم. داستان توی کتابخونهای قدیمی توی مسکو میگذره. دعوا سر پستهای کتابخونه و بعدش تغییر مدیریت و حقهبازی و دورویی و پارتیبازی و کارها رو به اسم خودت تموم کردنها همه هست. میخونی و میبینی که چه خود ماییم همه. و چه کاری نمیتونیم بکنیم جز تماشا کردن انگار. و فصل آخرش، که از مهاجرت میگه، که دل کندن و نشدن و... یه نکته هم که یکی راوی کتاب، که طوطیایه به اسم سلیمان باگدانوویچ. که جالب کرده روایت رو. و ملاقاتهای نیمهشبیش با مدیر و فصل یکی مونده به آخر فضای کتاب رو برده سمت مرشد و مارگریتا. ترجمه آقای گلکار خوبه. طنز رو درآورده. و روون و خوبه.
کتاب روونیه و پیشنهاد میشه.
This entire review has been hidden because of spoilers.
بسته به نوع خوانش میتونه رمانی بامزه و روزمرهنگار باشه یا عمیق و سیاسی. بعضا ترکیبات و توصیفات جذابی در آن دیدم. یکی از جملاتی که پسندیدم: از هر نقطه میتوان به آینده چشم دوخت
داستان از دید یک طوطی روایت میشود و ریزهکاریهای جالبی در آن رعایت شده. مساله صنعتی شدن و بیاهمیتی هنر و فرهنگ در برابر آن است که در دل آن ماجراهای بین آدمها و طنز مستمر هوشمندانهای جاری است.
واقعا نمیدونستم سه ستاره بدم یا چهار ستاره، این چهار ستاره درواقع باید سه ستاره و نیم در نظر گرفته بشه تا مطابقت داشته باشه با امتیاز توی ذهن من. این رو هم باید اضافه کنم که از ترجمهی آقای گلکار لذت بردم.
. تمام زندگی من در این جا سپری شده است، در کتابخانه وسط کتاب ها. هر چیزی که میدانم کتاب ها به من داده اند.کتاب هایی انقدر متنوع و انقدر زنده. در هر کدامشان قلب فناناپذیر خالقی میتپد.گیریم گاهی این قلب ابله است،گیریم گاهی حتی سیاه و بدذات است، اما دقیقا همین ها هستند که شخصیت مرا شکل داده اند. #رمانی_با_یک_طوطی #آندری_ولوس #ترجمه #آبتین_گلکار 📝 این کتاب از زبان یک طوطی بیان شده که صاحب آن کارمند یک کتابخانه است، ظاهرا بعد ازخرابی لوله ها متوجه میشوند که چشم خیلی ها به ساختمان است و میخواهند آن را تصرف کنند ولی آن ها مجبورند بخاطر تعمیرات کتابخانه را تخلیه کنند. ظاهرا مدیر جدید کتابخانه، ویکتور سرگیویچ میلاسادوف در پشت پرده نقشه ای برای کتابخانه دارد...تاسیس مرکز چندمنظوره تجاری_تفریحی... اندری ولوس در کتاب با نثری ساده و روشن به مسئله غلبه نگرش تجاری و سرمایه داری بر دانش و فرهنگ می پردازد...
یک کمدیِ پیشپاافتاده در حد کارهای جواد رضویان و امثالهم. یا نهایتن اگه مخاطبش روشنفکر باشه کمدیش در حد عطاران! ادعای کتاب اینه که تجارت و نگاه تجاری جای فرهنگ و ادبیات رو گرفته. صورت مسئله درسته ولی برخورد نویسنده و پرداخت داستان در سطح همین آثار تجاری و بازاریه. البته ادبیات روسیه سالهای ساله که فاتحهش خونده شده. نکتهی ناراحتکنندهتر اینه که نشر ماهی که روزگاری بهترین کتابها رو برای ترجمه انتخاب میکرد سراغ همچین آثاری رفته. یا کتابهای با موضوع نامه نگاری، یا آنا گاوالدا و مشابهش یا درباره آشویتس و ملودرامهایی دربارهی ظلمات جنگ جهانی دوم. نشر ماهی اگر همون بازترجمهی آثار قدیمی رو ادامه بده بهتره یا اینکه دست کم دقت بیشتری توی انتخاب کتابها داشته باشه. آبتین گلکار از نظر فنی خیلی خوب ترجمه میکنه ولی انتخابهاش از ادبیاتِ بیرمقِ مدرن و معاصرِ روسیه خیلی بده. نمونهش گلچین ادبیات روس (رفتم سیگار بگیرم...) و همین کتاب.
شاید از بس کتاب های خوبی از روسیه خوندم انتظارم زیاد شده و این کتاب خیلی به چشمم نیومد، میخواستم یک ستاره بدم ولی یه ستاره دیگه بخاطر انسان نبودن راوی دادم ، داستان هایی که راوی انسانی ندارن برام جذاب ترن
"آره، خودشه. یه تخفیف پنجاه درصدی بهش می دی… دارم روسی باهات حرف می زنم: میلاسادوف… پا شم بیام اون جا؟ گوش کن، رحمانوف، دوونگی نکن. می بینم که اون ماتحت سیاهت می خاره. اگه بیام اون جا، اوضاع خودت بی ریخت تر می شه ها… چرا؟ چون من مفت و مجانی جایی نمی رم. اگه بیام پیشت، هزار دلاری برات آب می خوره… کارت شناساییم رو با فکس بفرستم؟… نخندونم، رحمانوف! باشه، هر طور میلته. با فکس برات ارزون تر میفته: پونصد دلار. پول رو تا آخر امروز می رسونی دست من… چی؟ همین طوری قبول داری؟ خوب، حالا شد! تصمیم درستی گرفتی. باید به آدما اعتماد کرد، رحمانوف. اگه بین مردم اعتماد نباشه، سنگ روی سنگ بند نمی شه. خوب، فهمیدم که فکس داری. پس ازش این طوری استفاده کن: وقتی داری صورت حساب گریماسنیکوا رو می نویسی، یه نسخه ش رو هم برای من می فرستی. حواست باشه یادت نره. نوشتن بلدی یا بهت فقط شمردن یاد داده ن؟ عالیه. پس شماره رو بنویس."
انتظارم بیشتر از این بود. در مقایسه با رمانهای روس که خونده بودم ضعیفتر بود. مشخصه روسها رو نداشت اساسا. شخصیتهای خاکستری قوی، شرایط نسبتا ابزورد و غیره. خط داستان خیلی ساده بود و حرفی که پشتش قرار بود زده بشه انقدر عیان بود که بیشتر شبیه یک بیانیه شده بود.