به جز داستان "جدول اصلاحات"، یکی از فاجعه بار ترین کتاب هایی بود که در سالهای اخیر خوانده ام. بی هدف، سرگردان، بدون هیچ قصه و کاملا در حال آروغ روشنفکری
بعضی کتابها رو که خوندم و اینجا پیداشون میکنم اما از جزئیاتشون هیچی یادم نمیاد گاهی تصمیم میگیرم اصلاً تیک خوندنشون رو نزنم. به نظرم دلیل فراموش کردن جزئیاتش فقط نقص حافظهی من نیست... تاثیرگذار نبودن کتاب هم این وسط دخیله وگرنه چرا هنوز کتابی مثل خزه رو که توی سیزده چهارده سالگی خوندم به یاد میارم؟
این کتاب فقط یه داستان خوب داشت؛ لانه اسکوآتر. که تونسته بود یه جور شخصیتپردازی داشته باشه. گاهی هم تصمیم میگیرم دیگه کتابِ ایرانی به خصوص مجموعه داستان نخونم تا اینقدر حالم گرفته نشه از ضعیف بودنشون. ولی خب تعهدِ بعدِ تصمیمگیری مانعم میشه. شاید یه مجموعه داستانِ خیلی خوب بعد از تصمیم گرفتنم چاپ شد یا اصلا وجود داشت و من خبر نداشتم :)
اصلا موضوع مشخصی نداره این کتاب. یه سری جملهن که پشت هم ردیف شدن و به بهانهٔ گذاشتن نتیجه به عهدهٔ خواننده اصلا سر و ته ندارن. یه ستارهم به خاطر شخصیت پردازیهای ملموس هر از چند گاه.