دوستانِ گرانقدر، داستان هایِ اینگونه اشخاص و مریدانشان در آن دوره هایِ تاریخی بسیار بوده است.. دوره هایی که عده ای نه کار و پیشه ای داشتند و نه هنری.. یکجا مینشستند و برایِ مردمِ بیچاره سخن هایِ صد من یک غاز از بهشت و دوزخ و جهنم و روشهایِ پرستش و مسلمانی میگفتند و به جایِ پرورشِ شعور و بالا بردنِ کرامتِ انسانی، میگفتند با روش ها و طریقتِ ما به خدا برسید و رستگار شوید .. اینگونه بود که با مالِ مفت و زکات زندگی میگذراندند.... این موجودات، مفت خوریِ خویش را نه از لطفِ مردمِ ساده و خرافاتی، بلکه نعمت و روزی رسانیِ خداوندشان میدانستند.. چه بد دوره ای بوده آن دوره.. و سرزمینمان هنوز که هنوز است چنین مفت خورانی را پرورش میدهد که گردنشان با مالِ مردم کلفت و کلفت تر میشود..... عزیزانِ من، خوب دقت کنید، همة آنان که با خار و کوچک کردنِ شعور و خردِ انسان و دادنِ مراتبِ عروج و طی العرض و طریقتهایِ دروغین و مراحلِ مختلفِ دیگر، میخواهند انسان را به چیزی به نامِ خدا برسانند، هدفی جز فلج کردنِ شعور و خردِ تحلیلیِ انسانها، آنهم در قالبی دروغین و معنوی نداشته و نخواهند داشت..... فریبِ این نوع نوشته هایِ صوفیانه و عارفانه و نمیدانم چه و چه را نخورید، عروجِ بشر و آدمیزاد و رسیدنش به جایگاهِ والایِ انسانی و انسانیت، فقط و فقط محتاجِ دانش و شعور و خردِ تربیت شده است و بدونِ شک مهملات و خزعبلاتِ صوفیانه هیچ تأثیری در آن نخواهد داشت
این موجوداتی که از آنها به نام سنگینیِ عرش و آسمان یاد میشود و تا این اندازه کسانی همچون عطار، کورکورانه آنها را بزرگ کرده اند، در کجایِ تاریخ، کشف و اختراعی که برایِ انسان و انسانیت مفید بوده باشد، انجام داده اند!!! چه کارِ مفیدی کرده اند.. جز اینکه از خرافات و موهومات داستان سرایی کرده اند و چرت و پرت تحویلِ مردمِ ساده لوح داده اند و بعدها مریدانشان در خانقاه ها و در کوی و برزن در موردِ آنها افسانه سرایی کرده اند... میگفتند فلانی بسیار انسانِ خوب و بزرگی است.. از آنها میپرسیدند چرا خوب و بزرگمرد است؟ میگفتند فلانی طی العرض میکند، در یک لحظه به قلۀ فلان کوه میرود و هزاران هزار فرسنگ را طی میکند.. از آنها میپرسیدند چگونه؟ مگر میشود؟ میگفتند: آری. اگر خدا بخواهد میشود. فلانی مَردِ خداست و مراتبِ عروج و مراحلِ طریقت را طی کرده است....... حالا این فلانی چه خدمتی به انسانها و سرزمینش کرده است؟!! مشخص نیست
در زیر به انتخاب بخش هایی از این کتاب را که حداقل بارِ موهومات و خرافاتش کمتر است را برای شما خردگرایانِ گرامی مینویسم
-------------------------------------------
بایزید قصدِ حج کرد.. مردی او را دید و به او گفت: کجا میروی؟؟ بایزید گفت به حج میروم.. مرد به اوگفت: با خود چه داری؟؟ بایزید گفت دویست درم همراهِ خود دارم.. مرد گفت من صاحبِ زن و بچه ام و مشکل دارم، این پول را به من بده و هفت بار به دورِ من بگرد که حجِ تو این است.. بایزدید نیز چنین کرد
**********************
زمانی که بایزید به شهرتِ فراوان رسید.. مسلمانهایِ متعصب و چشم تنگ که به اصطلاح با اهلِ طریقت مشکل داشتند، از ترسِ آنکه به واسطۀ بایزدید و مریدانش، دین و مذهبشان به خطر افتد و شریکی برای راهِ درآمدشان از خمس و زکات پیدا شود، بایزید را از شهر بیرون کردند.. بایزید پرسید که چرا مرا بیرون میکنید؟؟؟ گفتند: تو مردِ بدی هستی.. بایزید گفت: «نیکا شهرا که بدش بایزید بُوُد» .... یعنی خوشا شهری که بدش بایزید باشد
**********************
گویند که جنید هرگاه از توحید سخن میگفت، نامی از الله در آغازِ سخنرانی اش نمیبرد.. روزی فضول و قاشق نشستۀ مسلمین، «شبلی» نامی، در آغازِ سخنِ جنید فریاد زد الله... جنید گفت: اگر خدا غایب است، نام بردن از او در جمع، غیبت است و غیبت حرام میباشد.. و اگر خدا حاضر است، پس بازهم نام بردن از یک موجودِ حاضر در جمع، ترکِ حرمت است
**********************
در بغداد دزدی را به دار آویخته بودند، جنید از آنجا رد میشد، بوسه ای بر پایِ دزدِ به دار آویخته زد.. از او دلیلِ این کار را پرسیدند.. جنید گفت: درود بر او که در کارش همچون مرد بوده و کارش را آنچنان به کمال انجام داده که در راهِ کارش سرش را نیز داده است
**********************
بایزید بسطامی، به مدت 30 سال به شام رفت و زمانی که به شهرش یعنی بسطام بازگشت.. همۀ مردمِ شهر از خبر آمدنِ بایزید شاد شدند و برای دیدنش آمده و دورِ او جمع شدند.. ماهِ رمضانِ تازیان بود.. بایزید گشنه بود، بنابراین تکه نانی خورد.. مردمِ بیخرد و تازی پرست که این صحنه را دیدند، عصبانی شدند، همگی بایزید را ترک کردند و هر یک به سویی رفتند
---------------------------------------------
امیدوارم این ریویو در جهتِ آشنایی با این کتاب، مفید بوده باشه
«پیروز باشید و ایرانی»