تازه اون موقع بود که فهمیدم چقدر طبیعت قدرتمندتر از بشر، یعنی زمین گرد و جاذبه زمین این همه آب رو چسبونده به کره زمین و الان من که روی کشتی هستم یک جوری معلقم روی زمین! فکر میکنم، چرا همیشه فکر میکردم تار عنکبوت، بی ثبات؟!
به خاطر یک فنجان قهوه در لندن کتابی نبود که منو راضی کنه! گویا خاطرات روزانه ی یک زیتون فروش ایرانی است در جایی که ایران نیست. هیچ فراز و فرودی در آن به چشمم نخورد. یا حتی هیچ نقطه عطفی.
فكر مي كنم آدما بايد يك جايي از زندگيشون بگن ، خوبه ! همين كه دارم و هستم خوبه و بيشتر از اين نمي تونم ، نمي شه ! اين مرحله تقديرپذيري بشرِ ; اينجا مرحله اي كه بهش مرگ آرزوها مي شه گفت و من با آدم هايي كه به اينجا مي رسند خيلي راحتم ، چون مي فهممشون... به نظرم اينجا يعني توي اين مرحله ي تقديرپذيريه كه آدم تازه مي تونه به شخصيت اش عمق بده . ديگه ، نه صعودي وجود داره و نه نزولي . هر چي كه هست ، همون جاييه كه وايستادي . اصلا هم معني سكون و بيهودگي نمي ده ...
اين كتاب فوق العاده را به همه كساني كه قصد مهاجرت دارند پيشنهاد مي كنم . كتاب بسيار نثر رواني دارد و نويسنده كتاب با آسودگي دنيا و گفت و گوهاي دروني اش را با خواننده تقسيم مي كند ....دختر و يا پسري كه به خاطر كشف تازه طمع و مزه بلوبري مافين راهي لندن مي شود ...
بیشتر به مجموعه ب نوشته های یک وبلاگ یا وقایه نگاری روزانه شبیه . نویسنده تلاش داره بعضی لحظات ناب را به وجود بیاره اما در هیجکدام به مرحله ی تکامل نمیرسه و عقیم میمونه.