اعتراف میکنم این کتاب تنها کتابیه که من هربار خوندمش باهاش گریه کردم. مخصوصا اونجاییش که ماکان شب قبل ازدواجش با لادن به باران زنگ میزنه تا برای آخرین بار ببینتش، بعد میرن زیر بارون باهم راه میرند و بعد برای همیشه باهم خداحافظی میکنند. یعنی غیر کتاب آخر هری پاتر اونجایی که هری میفهمه اسنیپ واقعا کی بوده، هیچ متن یا کتاب دیگه ای نتونسته اینقدر اشک منو دربیاره که من سرخداحافظی ماکان و باران گریه کردم. کتاب رو هم توی دوران دانشجویی با گوشی خوندم. قشنگ یادمه سال سوم دانشگاه توی خوابگاه طرشت بودم و دیر وقت بود و همه هم اتاقیام خواب بودند و من داشتم روی صفحه کوچیک موبایل اینو با گریه میخوندم.