کتاب «سِفرِ سیگار: چند جستار دودآلود» شامل سه جستار ترجمه، بهقلم لوسی سانته، جون تاندِرستورم و پیتر اِسکِلدال، و یک جستار تألیفی بهقلم خشایار قشقایی، مترجم و گردآورندۀ سه جستار دیگر کتاب، است. کتاب حاضر شامل یک جستار تألیفی و سه جستار ترجمه است همگی پیرامون سیگار، همدمِ آزمودۀ بعضیها در رزمِ هرروزۀ زندگی. «هیوْدَه»، بهدستاویز سیگار، مشقی است در یادکردِ اجتماعی از ناجورهای شهرِ کوچکی در نزدیکیِ دشت کویر. «رفیقمان سیگار»، بهقلم لوسی سانتۀ پردانش، نامۀ زندگیِ پرفرازوفرود سیگار است، روایت برافتادنِ رفیقِ آتشگستری که روزگاری پرومتهای بوده و حالا اما... «انتقام وادمدهنیها: مانیفست سیگاری» به این میپردازد که برای چه رئیس خوش ندارد ما سیگار بکشیم و ناخوشیِ او از کجا ناشی میشود. «منِ آفتابزردِ هفتادوهفتساله»، جستاری که کتاب را با آن به انجام میرسانیم، با این خبر آغاز میشود که راوی بهزودی از سرطان ریه خواهد مرد. نوشتۀ اِسْکِلْدال، منتقد و شاعرِ اکنون درگذشته، منحصراً دربارۀ سیگار نیست، اما مموآری محشر است و قطعهای مغتنم از ادبیات احتضار ــ «ترک کنم؟ الآن؟ حتماً، که چندروزۀ مانده از زندگیام بشود تراژیکمدیِ کنار گذاشتنِ نیکوتین.» آنچه در ادامه میخوانید اینفوگرافیکی است دربارۀ کتاب «سِفرِ سیگار» به همراه معرفی کتاب و نویسندگان آن. چاپ ۱۴۰۳
لذت وافری از خواندنش بردم که در جستارهایی که اخیراً خواندم نبود؛ بیشتر بهخاطر فارسی عالی خشایار قشقایی و انتخابهای متفاوتش. کتاب در هر دوی اینها (فارسینویسی و انتخاب متن برای ترجمه) برای من یکی درس داشت. هر کدام از متنها لحن و حالوهوای خاصی دارند که مترجم از حداکثر توانِ فارسی برای ساختن زبان هر متن استفاده کرده. و در جاهایی آنقدر نحو معمول را هم زده که جملهها به لبهی فهمناپذیری رسیدهاند یا بسیار دیریاب شدهاند. همین ویژگی، این کتاب و دیگر ترجمههای قشقایی را خاص و خواندنی میکند. زبانی کاملاً جدید میگذارد پیش روی مخاطب. و در این کتاب زبان متن بیشتر به سمت زبان کوچهوبازار مایل است. فقط این که جستار سوم بسیار سانسور شده که در خود متن با [...] مشخص شده.
بخشی از ص ۴۹ کتاب: سیگار بقالِ محل، حالا هرجوری هم که آن را دست بگیرد و نگیرد، هیچ معنیای نمیدهد، اما ابژهٔ میلِ تو وقتی مجهز به سیگار باشد عاجز است از هر معصومیتی. سیگار که افزوده میشده به تصویری از کراشت یا معشوقت یا ستارهٔ محبوبت، شدت را مربع یا مکعب میکرده. درست در لایهٔ زیرینِ ناخودآگاه، ایماژی وقوعناپذیر هست: تو و دلخواهِ تو که نخ سیگاری وصلتان کرده، که همدیگر را دود میکنید.
2.75 کتاب بدی نیست. میشود ازش لذت برد. مشکلش این است که غلط غلوط زیاد دارد. چند جا ویرگول را اشتباه گذاشته، یک جا توی نقل قول انگلیسی املای کلمه را اشتباه نوشته و چند جا در جملهبندی فارسی، اشتباه کلمات را چیده. حتی غلط کسره ربط هم در آن دیدهم! مشکل بعدیاش این است که خیلی خیلی زیاد از کلمات خودساخته و کمترآشنا استفاده کرده. چندتا در هر صفحه جالبش میکرد ولی انقدر زیاد گذاشته که مصنوعی شده و متنهای اصلی را از شیرینی انداخته. جملهبندیهایش هم بلند است. بعضی جملهها سه چهار خطند با کلمات کماستفاده فارسی که شبیه دستاندازه شدند. سعی شده همه کلماتی که انگلیسیاش بیشتر استفاده میشود یا معادل فارسی در دسترسی دارد به طرز جدیدی ترجمه شود اما یک دفعه چند کلمه انگلیسی آن وسط ترجمه نشده و توی ذوق میزند. مثلا کامیونیتی را ترجمه نکرده. از همهی اینها و سانسور زیاد هم که بگذریم، بعضی معادلهای فارسیاش واقعا جالبند.
- سیگارِ تو رفیقِ تو بود - از قماش همان رفیقِ نابابی که پدر و مادر و معلمهایت هشدار میدادند باهاش نگردی - ولی چه کنی؟ سیگارِ تو رفیقِ تو بود. - یکی از عمیقترین لذتهای زندگی را تجربه کردهای: اولین سیگار روز از پی اولین فنجان قهوه. آن کیفِ لرزانندۀ زانو را تجربه کردهای، کیفِ بعد از یک جدایی تحمیلی از سیگار. رفیقِ تو در بدترین برههها دوان دوان به کنارت آمده و در خوشترین آنها هم دلت داده. - زندگی سیگار ندرتاً پیش میآید خیلی جالب باشد. سیگار مثل مرغ مرغداری، به دنیا آمده است که بمیرد؛ بی اسم است، هویت فردی ندارد، حظی که از یک نخش میبریم زودگذر است و همان را از هر نخ دیگرش میتوانیم ببریم، و بیدرنگ هم دست به فراموشیاش میسپاریم. سیگار شخصیت نمییابد مگر آنکه آخرین باشد، وگرنه عضویت در انبوهه فردیت را از بین میبرد. معهذا سیگار، مثل هرچه انگل، شریک نهانِ بیشمار زندگی است، بیشمار لحظۀ نزدیکیِ درنیافتنی. عشق دیده و غیظ دیده و تجلی دیده و سردرگمی دیده و شعف دیده و یأس دیده و صفا دیده. - اویی که وقت را به انتظار سر میکند عمیقترین رابطهها را با سیگار دارد: زندانی، سرکارگر بارانداز، بازیگر سینما، کمکدست مأمور کفن و دفن، نویسنده. سیگار دوستی است که کمک میکند وقت را بگذرانی؛ حافظه و تمرکز را تیز میگرداند؛ عواطفِ راه گمکرده را به راهی میاندازد؛ ناسودگیها را سمباده میکشد؛ آنچه را پیشِ روست، به وقت لزوم، مات و محو میکند. سیگار دست را بند میکند؛ دهان را مشغول میکند؛ هر گذر زمان را، گویی مجموعه مراسمی باشد، تقطیع میکند. - آنی که پیش میرود زندگی نیست. زندگی بر باد میرود. مرگ است که پیش میرود. پیشرفتن در اصل کسبوکار مرگ است. سرّ جان به در بردن از دنیا هم مُرده بودن است. - بیچارگیای راجع به مرگ هست و آن اینکه نمیشود از مُردهای راه و چاه پرسید.