خب، باید خودم رو تنبیه کنم که چرا گذاشتم چند ماه این کتاب تو قفسه خاک بخوره. چون الان میتونستم برای بار دوم این رمان رو بخونم. تصویرسازیها و تشبیهها رو نمیگم چقدر خوب بودن. از شرح حالات درونی و حسرتی که توی هر قسمت این روایت-حال، گذشته و گذشتهتر(!)- محسوس و قابل لمس بود لذت بردم. خلاصه اینکه یک رمان با فلاشبک و فلاشفورواردهای فراوان که هوشمندانه کلمات در جملات استفاده شدن. و جملات هم هوشمندانه روی کاغذ پیاده شدن.
خواندن این رمان با یک کنجکاوی ساده شروع شد. خواستم ببینم جایزه ادبی جلال سال93 به چه کاری داده شده است
زندگی مردی از دوران کودکی تا کهولت و مرگش بر بستری از تاریخ معاصر ایران. تاریخ را تا جایی پیش می برد تا خود کاراکتر هم عملا بخشی از تاریخ می شود! رمان از دوره رضا خان شروع می کند و با انقلاب 57 هم تمام می شود. در این بین تقریبا به اکثر رویدادهای سیاسی اجتماعی مهم معاصر هم نگاهی دارد
از جایی به بعد که داستان از خانواده شازده ها فاصله می گیرد و کاملا بر حیات سیاسی شخصیت اصلی اش -مسعود- متمرکز می شود، اضافه زیاد دارد.مثلا همه داستان زندگی شخصیت اسمال منیژه و غلام ژاندارم یا شرح جزییات ماجراهای زندان اضافه اند. نکته دیگری هم که به خصوص در اواخر داستان اذیت می کرد، استفاده مکرر و اغراق آمیز از عنصر تصادف بود. شخصیت هایی از گذشته قهرمان خیلی اتفاقی جلوی چشمش سبز می شوند و روند داستان را تغییر می دهند که این به باورپذیری داستان لطمه زده بود.من نیمه اول رمان را بیشتر دوست دارم، یعنی تا جایی که سیاست در پس زمینه است. رمان در نیمه اول ما را دعوت می کند تا مشاهده گر تاثیر تحولات زمانه بر خانواده شازده باشیم،و کاش همین روند تدرجی زوال خاندن را تا آخر ادامه می داد و سیاست را در پس زمینه نگه می داشت و قهرمان را مثل اجدادش ناظری منفعل و در عین حال شاهد بر حوادث سیاسی حفظ می کرد
با این وجود از تسلط نویسنده بر جزییات تاریخ اجتماعی معاصر ایران شکه شدم. ماجراها و فضا را طوری تشریح می کرد انگار همه این دوره های تاریخی را به چشم تجربه کرده است. فصل چهارمش(کلت و کتلت) جدا از کلیت رمان یک شاهکار کوچک و مستقل است: ماجرای ترور یک سرهنگ ارتش توسط نیروهای فدایی خلق با همه جزییات نفس گیرش، رسمیت و بی احساسی حاکم بر مناسبات چریک ها و شخصیت عالی سیمین، چریک مبارزی که میان آرمان گرایی معصومانه و احساسات زنانه اش گیر کرده است
حدود 10 سال پیش خوندمش و یکی دو سال قبلش هم شاه بی شین رو خونده بودم و یادمه این خیلی گیراتر و داستانگوتر بود. یه جور جادوی مارکزگونه هم توی کار بود. اتفاقات فراواقعی می افتاد و آدمها کارهای غیرممکن رو به نیروی عشق یا شهود یا هرچه که اسمش رو بذاریم انجام میدادند.
عالی عالی و عالی. با این کتاب نمیشود گریه نکرد ................... خب این ریویو برای بار دوم خوندن این کتابه. این یه مدرک بود برای این حرفم، که اینقدر تغییراتم توی این چند سال سریع و زیاد بودن که کتابی که سه سال پیش "عالی عالی عالی" تلقی میکردم الان برام یه کتاب عادیه. البته یه احتمال دیگه هم هست. بلند خوندن کتابا برای من لذت کتاب خوندن رو خراب میکنه. چون باید همهی حواسمو بدم به درست خوندن و با لحن خوب خوندن و زیاد نمیتونم با کتاب حس بگیرم و وارد فضای داستان بشم. در کل، از الان دیگه احتمالا جایی نمیگم که این جزو بهترین کتابای زندگیمه! :))
شاه بی شین خیلی خیلی قشنگتر از این بود. چون اونو خونده بودم فکر کردم اینک به قشنگی اونه، اگر اول اینو میخوندم شاید سراغ کتاب دوم آقای مزینانی نمیرفتم.
استفاده از عناصر سنتی شهر دامغان، ترکیب سه زاویهٔ دید در سه زمان مختلف و پیوند دادن همهٔ اینها باعث شده است که مزینانی به راحتی در پایان رمان دست به شاعرانگی بزند و این شاعرانگی به جان کار بنشیند. از آنجایی که من تا حد خوبی با شهر دامغان آشنا هستم، برخی دیگر از عناصر و ترکیبهای داستانی را بیشتر از مخاطب عام میشناسم و به این خاطر دلچسبتر بود. مانند «شاه بیشین» مزینانی نشان داده است روایت کردن بلد است و میداند چگونه مخاطب را با خود همراه کند. قصهٔ دردناک آرمانخواهی نسلی که زندگی برایش جنگ برای آرمانش بود، ولی با نسلی مواجه است که آرمانش زندگی است: میمیرد که زندگی کند. این که اواخر داستان مردمی که شخصیت تهتغاری برایشان قبل از انقلاب شکنجه و زندانی شده و بعد از انقلاب هم سالها زندانی بوده و از بسیاری موقعیتهای شغلی بینصیب بوده، وجه دراماتیک داستان را بالاتر برده است. این رمان ارزش نقد و بررسی بلندبالایی دارد اما مخلص کلام آن که شاید نقطهٔ ضعفش بیشتر سبک «عزیزم جانم برات بگه»ی پیرهای داستان بود به جای آن که روایت را در دل قصه جاساز کند.
مزینانی یک کتاب دیگه داره به نام شاه بی شین، که من اول این کتاب رو خوندم و اون قدر به نثر این کتاب علاقه مند شدم که ترغیبم کرد این رو هم بخونم. اما من خودم اولیرو بیشتر دوست داشتم.. کتاب نقاط مثبت قابل توجهی داشت، مثلا اطلاعات زیاد نویسنده و اینکه تونسته بود روایت داستان رو خیلی زیبا و دقیق از حدود سال ۱۳۱۰ تا ۱۳۸۰ به تصویر بکشه،به تبع تمام اتفاقات سیاسی و به خصوص فرهنگی تو این بازه خیلی دقیق نمایش داده شدن که به نظرم جزو نقاط عطف کتاب بود و اگر علاقع داشته باشین اطلاعات تاریخی خیلی خوبی ازاین کتابمیتونین کسب کنین. نکته ی دیگه گستره ی فوق العاده خوب لغات بود که نویسنده با مهارت اون هارو به کار برده بود طوری که خواننده رو از طریق واژگان وارد دنیای قاجار میکرد و باز از طریق همون واژگان وارد دنیای سیاسی دوران انقلاب و یا مدرنیته های عصر حاضر. یکی از توانایی های قلم مزینانی به نظرم اینکه میتونه مفهوم «از عزت به ذلت رسیدن» رو خیلی شفاف توکتاب هاش نشون بده. همون طور که تو کتاب شاه بی شین میبینیم یا اینجا، قشنگ به تصویر میکشه که چگونه یک نفر با دبدبه و کبکبه ی اجتماعی به خواری ذلت میفته تا حدی که از پس قضای حاجت هم برنمیاد... اما سری نقاط ضعف که خیلی من رو تو طول کتاب اذیت کرد پرش های زمانی بود. مدام نویسنده از زمان حال به گذشته فلش بک میزد یا یهویی به خودت میومدی و میدیدی که درزمان حال هستی و تنها تفاوت این زمان ها تغییر فونت کتاب بود!. البته این شگرد داستان بود که میخواست خواننده رو در انتها غافلگیرکنه ولی من خودم به شخصه خیلی اذیت شدم. نکته ی دیگه اینکه داستان حول محور یک شخصیت بود اما تقریبا تا یک چهارم انتهایی داستان شما این رو متوجه نمیشین! چرا؟ چون اون قدراین شخصیت رو بین افراد مختلف پنهان میکنه و اون رو نادید میگیره که آدم حتی یک درصدم احتمال نمیده که این ممکنه شخصیت اول باشه! این کار تو داستان نویسی هنر نویسنده رو میرسونه اما از طرفی میتونه ضعف داستان هم باشه چون مخاطب رو سردرگم میکنه. صفحه ارایی و جلد کتاب با توجه به قیمتی هم که داشت خیلی فوق العاده بود اما پیشنهاد میکنم قبل از خرید این کتاب یه بخش هاییش رو بخونین چون قلم مزینانی جوری نیست که به مذاق همه خوش بیاد من گتاب هاش رو به خاطر نثرش خریدم و خیلی هم دوست داشتم اما چون خیلی پرش دید داره و بعضی جاها دوم شخص و یا اول شخص صحبت میکنه و یا ابنکه زبانش بعضی وقت ها پراز نیش و کنایه و ثقیله میتونه ازار دهنده باشه.
اونطوری که غرفهدار نمایشگاه کتاب 96 ازش تعریف کرد نبود.
کلا داستان یکپارچهای داره ولی چون دائم در حال فلاش بک هست یه جورایی بیش از حد اعصاب خواننده خورد میشه. داستان درباره یک فرد رو به فوت هست که خاطرات طفولیت تا مرگش مرور میکنه. از نوع داستانش خوشم اومد و تازگی داشت ولی به نظر من رفت و آمد مداومش از حال به گذشته بعضی جاها خیلی روی اعصاب آدم راه می رفت. داستان یکی دو قسمتش هم اصلا نفهمیدم چه ربطی به کل داستان داشت مثل صفحه 212
دوسش داشتم چون سارا برام خوند و وویس گرفت تا وقتی نقاشی میکشم حوصلم سر نره.... هرچند به قول خودش مال قبلنا بود و اون موقع ها دوسش داشت. ولی برای من دوست داشتنی بود. به قول معروف؛ هرچه از دوست رسد نیک��ست :))) (