Jump to ratings and reviews
Rate this book

تردید

Rate this book
بریده‌ای از کتاب تردید: کبابی بابا دیگر رونق گذشته را نداشت. با شروع بمب‌گذاری‌ها، مخصوصاً بعد از چند بمب‌گذاری در بازار سیف، کارگران فصلی، که همیشهٔ خدا ناهارشان را در کبابی ما می‌خوردند، کوچ کردند و رفتند به دیار خودشان؛ این را وقتی بابا داشت به مامان می‌گفت شنیدم. اگر هم نمی‌شنیدم، فرقی نمی‌کرد، چون می‌دیدم کبابی دیگر مشتریِ چندانی ندارد. حالا دیگر کمتر می‌رفتم کمک بابا. غیر از سه مرد سیگارفروش، که برای مغازه‌ها باکس سیگار پخش می‌کردند، مشتری دائمیِ دیگری نداشتیم. هیچ‌وقت از این سیگارفروش‌ها خوشم نمی‌آمد؛ نه از قیافه‌هایشان، نه از حرف زدن‌هایشان و نه از نگاه کردن‌هایشان. برای همین هم هیچ‌کدامشان را به نام نمی‌شناختم. برای من یکی سبیلوی لاغر قدبلند بود، آن یکی گوش‌شکسته و دیگری گروهبان گارسیا. چون بابا مرد چاق کوتاه‌قد را گروهبان صدا می‌زد، تو دلم بهش می‌گفتم گروهبان گارسیا. تا چشمشان به من می‌افتاد، سربه‌سرم می‌گذاشتند. بابا می‌گفت دارند شوخی می‌کنند، اما شوخی‌هایشان هم مثل خودشان بی‌مزه و بی‌ریخت بود.

196 pages, Paperback

Published January 1, 2023

About the author

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
0 (0%)
4 stars
0 (0%)
3 stars
0 (0%)
2 stars
0 (0%)
1 star
0 (0%)
No one has reviewed this book yet.

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.