برجهاي قديمي حكايتهاي پيوستهاي است كه در تابستان پنجاه نوشته شدهاند و دَه داستان را در بردارد: مراجعت بيتقصير، رفتهها كه نميآيند، هجوم هياهو، پیشانی، مسجد سلیمان، پلك، گریانی نامها در باروی خاطره، راههای این سوی که میروی، اين و ف.
نثر: سرنخ فهم کتاب، این است که فدایی نیا از معدود کسانی بود که به همراه رویایی، بیژن الهی، احمد رضا احمدی و تنی چند از شعرا "بیانیه ی شعر حجم" را چاپ کرد. از همین منظر کتاب های وی را باید چیزی بیش تر از روایت های منثور دید. در روایت های ذهنی و سیالِ وی، زبان کم و بیش به شعر نزدیک می شد و گاهی خود شعر می شد. در حقیقت در آثار فدایی نیا زبان تنها یک ابزار روایت کردن نیست، بلکه خود هدف و مقصودِ نویسنده از به دست گرفتن قلم می شود. در این آثار نمی توان و نباید به دنبال پیرنگی و خط داستانی ای محکم و واضح گشت، بلکه باید در واژگان و جملات و حس و حالی که هر قطعه و بند در لحظه می آفرینند، غرق شد.
شاید همین دشواری نثر نویسنده و بی اقبالی خوانندگان و روشنفکران به وی بود که موجبات مهاجرت فدایی نیا را فراهم آورد: >پدرانمان خون مهاجرت داشتند. این سفر دوم یافت. شکل گرفتنش به سرگردانی ها انجامید. بیهوده می کوشیم در این غربت خاکمان را به یاد بیاوریم. با سرگردانی، بر می گردیم. بی تقسیم و تفکیک. بیهوده می کوشیم بیابیم>.
حرف آخر؛ در آرشیو ملی ایران سند به شماره ی ۲۶۴/۱۱۶۲۷ و به تاریخ 1350 وجود دارد با این محتوا: مکاتبات اداره نگارش وزارت فرهنگ و هنر با کتابخانه ملی و ممیزان در خصوص ثبت، سانسور و اعطای مجوز چاپ اول کتاب "برجهای قدیمی" نوشته علیمراد فدائی نیا، در چاپخانه فاروس تهران با نظر ممیزان، ابراهیم صفایی و مسیحا مبنی بر بلامانع بودن چاپ با وجود ضعف نگارشی و ابهام محتوایی.
اگر خندههایت اینقدر جوان میشد، شاید از مرگ میآمدی تو؛ مثل «زخمی پهلویم را زیبا کرده است.» مثل گرگ و میش متعدد میشوی _و تو اینجا نباشی «ف_ تو که پوستت از ستارهست و هجوم نهنگ.»
خانهام سراسر از ف پوشانده شده است. «میآمدم که دیداری باشد تو بیایی هوا را جمع کنی.»
تاویل و تفسیرناپذیر… بیهیچ نوآوریای در شیوهی روایت. اگر قصه را گرفتی اگر کارت بهنوعی مرکززدایی شده، خب بهجایش چه داریم؟ نثری که هی از دست در میرود.
اگر شخصی یکروزی از من بپرسد: خب داستانش چه بود برجهای قدیمی؟ جز اینکه بایستم و بروبر نگاهش کنم چه داستانی را میتوانم تعریف کنم؟
وقتی تمامی کوه یخ زیر آب باشد از دست مخاطب هم جز به دریای مواج نگاه کردن کردن کاری برنمیاید. میخوانی برای داستان، برای قصه ولی تنها چند سطر درخشان به تورت میخورد. نومیدکننده است.
▪️برجهای قدیمی؛ علیمُراد فدایینیا ... •{مراجعت ِ بیتقصیر} گيج بودن شايد بهترين نفعش همان گـيج بـودنسـت. و مـن كـه هيچوقت نه به روشنايی محتاج بودهام و نه به تاريكی، تنها آن لحظه كـه دگرديـسی رنـگ مـی گيـرد. و تـو نفسنفس زدن ِتغيير را ميبينی كه سختگذر است و اين گذشتن... ~ که او مثل ِ یک تنفّسِ طولانی، در یِک قُرقِ وحشَتناک دَفن شُدهبود. ~ یِکروز خواهَم پرید، یِکروز که همهی عُقدههایم را شَهید کردم. ... •{رفتهها که نمیآیَند} وقتی تـو حـالا اونجا باشی، همهی لالهها مث خون كبوترن، كافيه پلكاتو تكون بديو اون همه رو لمس كنی ~ ما میتونيم اونقدر جهنم بسازيم كه عدن زشتترين لحظه باشه. ~ انتِظار مِثل ِ مَحفظهی پِلکها سَبز شُد. ~ انگار از ابتدایِ عدن صدایِ بلبل ميآمد. انحنا، سبزی ِ عدن را خدايی میكرد. خداوند، تا كوچههای تنگ، قدیمی ~ خواب هنوز بود و من فكر میكردم ديوار صميمیترينست، با تصويری بارانی و تو، پنجره میگشودم. میخواستم برایِ هميشه ايـن جـا را رنـگ بپاشی، اينجا را كه نيست. اما پيوستن همان مه آلودگيست كه ميرساندمان. ترس – ترس – ترس ~ خدا، در كوچههای قديمی جلوتر از ما میرفت. بارها، رفتم و آنهمه آواز قديمی را ديدم. شب میرسيد. میماندم. با سايههايم به شب سايه میزدم. سايهسايههایِ فراوان. روانههایِ بيداریِ خوابهـايم بـه بيـداریِ شبها. سايه میگفتم، هميشه كه میرفت، میآمد. میماند. نمیشكـست. مثـل خـراب مـیگفـت. مثـل رود میرفت. همينطور از حاشيه به حاشيه. از گذران آن خلوت به شب. میدانستم اينبار مـیتـوانم، بـا صـدايی بلند، بلند، صدايت كنم. از كنارم بگذری. از كنارت بگذرم، بگويم. آن خلوت بلندبالايی كه در سايه از حاشيه رفت آمد میگفت. آن آوازهای عتيقهی هوشيار كه مرا میربود و میشكست. میخواستم، به تحريـر از تـو و شب بيايم. اما، راهوارههایِ مشكوك نمیگذاشت. ~ باورم نيست تو نيايی، نيایی به نشانیهایِ ناشناخته. حس بدل میشود به كلمـه. گريزهـای آشـكاری، از وضعيت ِقرارهایِ مَشكوك میگويد. وای كه اينجا، همهچيز از حاشيه شروع میشود. نه، باورم نيست. ~ بارها، من آن صِدا را كه يكجور بویِ قَدیمی میداد، ديدهام ~ بيا برويم آنجا كه شقايق آدم را خفه میكند. خون لاله میشود. ~ پوست ِ رها شُدهی خوابماندهاَم را ~ گفتم، اينو كجا شنيدی؟ گفت تو خواب. بعد اون بچه تو مه گم شد، اون چشما تو مه شدهن، اون آواز تو مـه گم شد، گم شدهن تو مه گم شدهن ~ شكـستهام. تكـان مـیخـورم. كجاست باران؟ گيسوی بافته ات را میبويد ~ شكستهام. چه شرمی حيف میشود. چه برگی میبـارد. دلـم مـیگيـرد اگـر بگويم، حيف. ... •{هُجوم ِهیاهو} مشكوك بودن نگاهی ست كه تو میخواهی با آن ستارهها را كـشف كنـی. ~ ميخواستم خوابم را طولانیتر كنم، تا افسوسهايم را بـشناسَم ~ خوابم به راستایِ خواب ديدن میپيوست. ~ خواب ! اينسان كه تو را بشناسم، اینسان ~ ديارم را مرگ به مرگ میشناسم. زخمی پهلويم را زيبا كرده است. خوابم دزديدهست. حسرتم ماندهست. كجاست پلك ِكفنپوشم. آراستهام به شانهی زخمی كه نشانهی كمانه كشيدن مرگست. زخمی ِ خواب، رنگ میدهد. شب، زخمی به خانه خانهی پنجرهام. ~ آه، تو میلرزی. برگ میگردد. اين ماجرای هميشگیِ استخوانهای پوسيدهی توست. ~ هَمیشه زمزمه در رگ ِ تو میدرخشَد. ~ باد، میگردد، میچرخد. مثل آبهای بارانيست. حس میكنم خواب در بارانست. ~ میروم. هنوز بارانست و خواب بارانيست. پلك میزنم – چقدر مانده است؟ عميقی كه پلك میزند، عمق مییابد. ~ بيشتر، پيشتر، خفگی، خفقان. آب میشوم. راه میروم. خواب میشوم. ~ بغض میرفت. بغض میآمد. بغض میماند. دگرگونگی میرفت و قدم میزد. سخت و بد میزد. ~ مه زيبا میشود. تو شكل میگيری. خوابم سلطانست. ... •{پیشانی} كه تاريكروشنها تكرار میشود. حس میكنم، تو قطعه قطعه نابود میشوی. جدا میشـوی. پوسـتم میلرزد. ~ وقتی هوا گرگ و ميش متعدد میشود، و تو اينجا نباشی. تو كه پوستت از ستاره ست و هجـومِ نهنگ. ... •{مسجد سلیمان} امّا به پُل نمیشود اِطمینان کرد، پُل یِکبار همه را به رودخانه سپُرد. ~ باران اگر باشد، میتوانیم تمامِ این اطراف را بدویم، باران اگر باشد. ~ من هستم. همين اطراف. خوب نگاه كن. میتوانی مژههـايم را حتّا ببينی. نيامدنت دلگيرم نمیكند. كسی كه سنگسار شدهست ديگر جماعت را میشناسد. ~ نمیخواهم یادآوری کنم، امّا سالهایِ سال من ُ تو زمزمهای باران بودیم ~ اينجا هيچكس گنجشك نيست. اينجا هيچكس سراغ باغ بهشت را نمیگيرد.
•{پلک} زخم هایِ كاریِ او، اذيت میكرد، میشكست. شلاق كه نبود، خنجـر كـه نبـود، دشنه كه نبود. يكچيزی بود كه همهچيز بود. اينطور ميگفت. اينطور رهايت میكرد و مـیرفـت. ~ تنها يكبار، در مداری كه سرگيجه بود، به آفتاب رسيديم، طاقت نبود. برهنگی را با آفتـاب و بـیآفتـاب میسوختيم و میگذشتيم. همين. مثل همان افتادن در بامدادی كاذب. مثل ارتعاش از خبری كه خوب نيـست. مثل تو؛ ~ اين طور نمیشود تمام كرد. نمیشود خيس نشد. ما بايد برگرديم. بايد خيس بودن ريشه بدواند. بايـد بلرزيم. بادی كه بعد از قرار باران میوزد، بايد بلرزاندمان. ما اينطور، نمیتوانيم تمام كنيم. ... •{گریانیِ نامها در بارویِ خاطره} خستگی رو بو کُن ~ صدامو فراموش کن، صدامو فراموش کن، رنگین کمون هنوز داره میخونه ~ راهَم را تنها میروم، راهم را از آن کِنار میروم ~ دورِ دور؛ بینِ همهی دورها ��َردید بود. ...
•{راههایِ اینسو که میرَوی} مَطرودی خَسته، گرفته، رَفته، به آه. ~ من حَتم داشتم که نمیدانم، مثلِ آگاهی منحنی میشدم ~ جاده میسازم. جادههایِ ضميریِ تو. آه، اگر خانهام را اشباح در امان بگذارند، به تاريكی حتا میمانم. سياهی تاريكی نيست، سياهی رنگ ِتاريكيسـت ~ تـو بايـد بايـد سياهی را دوست بداری. وقتی سياهی باشد تو میتوانی شقايق بكاری ~ اما يكروز كه كدورت عمق يافت و دل در رگ تپيد، با خاطره ميآيم. تا از تو ناميچی را يادآوری كنم كه تاريكی هست، اشباح نيستند، تا ياد تو بی من بـا تـو ! كه پردهام پوسيد است و خانهام را باد بردهاست. ... •{این} تو بایَد بری برای خودت سایه پیدا کنی. ~ ما تو خونمون بغض جمع میکردیم. ~ ديگر هيچ جا، هيچ جـا، نمیتوانيم شـفا بجوييم. ~ سايه نبود تا بيآسايَد. يا آفتاب تا بِسِتيزَد. میدانست در شب – فقط بيداريست كه زيباسـت. پلـك ِمهربانش را گشود و به تاريكیِ طولانی و گسترده روی آورد. ~ برایِ بازگشت در سرگردانی، كدام راه میتوان سراغ گرفت؟ ... •{ف} برایِ بیژنِ الهی ميآمدم كه ديداری باشد تو بيايی هوا را جمع كنی ~ راههايم خلوت ست و آرام ست خانها،م آنقدر به آسمان پناه دادهام كه اگر بيايی گريهی روياوارت را ادامه خواهی داد هنوز ~ ميآمدم كه ديداری باشد تو بيايی هَوا را جمع كنی بدانی هيچ كس آن طور كه ما میدانستيم نيست. نوشتم اينجا خيلی بد میگذرد برگها همهی آن جادهی شلوغ را پوشاندهست با غم برگبرگست. هـزار بـار نوشـتم سلطان خواب هزار بار نوشت ~
برج های قدیمی ده حکایت بهم پیوسته رو روایت میکنه که در مورد افراده ولی افرادی که بجز یکی که نام میبره، بقیه مشخص نیست نویسنده در مورد کی حرف میزنه. روایت ها بالا و پایین دارن.گاهی صاف و مشخص پیش میرن مثل روایت اول و گاهی مدام در حال یادآوری خاطراتی از گذشته با زبانی گنگ و نامفهوم هستن. فدایی نیا به مخاطب اجازه نمیده به سمت رمز گشایی داستان هاش بره و حتی به مخاطب احترام هم نمیگذاره.تا شما میخواین به کلماتش نزدیک بشین و اونها رو در کنار هم قرار بدین و از صدها آوا سر در بیارین، میزنه به یه سمت دیگه و شما رو منحرف میکنه.این کار عامدانه اتفاق میافته.در نتیجه شما هم به عنوان خواننده کم کم بیخیال کشف و درک کلمات میشین و رهاش میکنین. فدایی نیا بارها ثابت کرده که برای خودش و با زبان خودش مینویسه نه برای دیگران.اینکه در این هیاهوی فرم و شکل روایت گری مخاطب گیج میشه و عنان کار از دستش در میره مشکل خودشه نه نویسنده(البته از دید خود نویسنده).
بهرحال برج های قدیمی مثل اکثر کارهای فدایی نیا در چمبره زبان خاص نوشتاری و فرم عجیب و غریب آوایی و تصویری گرفتار شده که اجازه نفس کشیدن رو به ذهن مخاطب و مفهوم واژگان در متن نمیده. این نویسنده طی بیش از پنجاه سال نه توضیحی داده برای این روش نوشتن و نه کمکی کرده به رمزگشایی فرم نوشته هاش پس به نظرم بیشتر از این هم ارزش پرداختن رو نداره.به عنوان یک آدم اهل مطالعه انزوای خود خواستش رو بهش احترام میزارم و دیگه تلاشی برای درک کردنش نمیکنم.
نه، نه! هرگز نمیتونم بپذیرم! این کتاب هیچچیز بود. کاملا رندوم بود. در نود درصد مواقع شما میتونستی کلمهای رو با کلمهی تصادفی دیگهای جایگزین کنی و هیچ اتفاقی هم نیفته. من میپسندم زبان فدایینیا رو در قسمت اول این کتاب و در حکایت هیجدهم اردیبهشت و حتی چهرهها. لااقل به خاطر تلاشش در آفرینش این زبان و ایدهی فرمی، شایستهی تقدیره هرچند به زعم من چندان هم موفق نبوده. اما از قسمت دوم به بعد با هیچچیز مواجه بودیم! هفتاد صفحه بنویسی و همهاش هیچ؟ فدایینیا در قسمتهای خوب نثرهاش از سمتی به شعر نزدیک میشه که شایستهی تحسینه. بسیار دلنشینه و آموزندهست. اما اینجا واقعا خوب نبود و اصلا این متن قابل خوندن نبود چه برسه به نقد و تأویل و غیره!
بین دو و سه ستاره مردد بودم. با این حال غامض بودن نثر برای من، مخصوصا در این چنین نثر که تنه به تنهی شعر میزند، از استعداد ابهام و آشفتهگویی فارسی بهره برده و برای رسیدن به متن باید متن را مزه کرد، دریل نمیشود مهارتهای نویسنده را نادیده گرفت و کتمان کرد فدایی نیا وقت نوشتن، به وضوح چیزی فراتر از متن و بازی کردن با کلمات را مد نظر داشته.
کتاب های فدایی نیا برای هرکسی مناسب نیست. نثر خیلی متفاوتی داره. شاید حتی کلافه هم بشی موقع خوندن ولی جالبه. از این نظر که در ادبیات فارسی هم آثار مدرن و هنجارشکن داریم. اگر از نثر روان و سرراست خوشتون میاد، سراغ این کتاب نیاین. همچنین بقیه کتابهای علیمراد فدایی نیا.
اگر خانهام را اشباح در امان بگذارند، به تاريكي حتا ميمانم. سياهي تاريكي نيست، سياهي رنگ تاريكيسـت ف، تـو بايـد، بايـد سياهي را دوستت بداري. وقتي سياهي باشد تو ميتواني شقايق بكاري ف –شقايق ف– شقايق!