این اثر در واقع جلد نخست رمان پنج جلدی به همين نام است. عنوان فرعی جلد نخست (كتاب اول) «آغاز» است. علی پسری است از طبقات محروم اجتماع. روزی سر او به شیر آب میخورد و شکافته میشود. واگویههای علی در راه بیمارستان از جمله ذهنیتی که نسبت به مارها دارد، داستان را شکل میدهد.
جلد نخست رمان در ابتدا به همت نشر افسانه در سوئد و سپس توسط نشر ثالث چاپ شد. یک بار دیگر این رمان به صورت دوره كامل پنج جلدی «ميم» توسط انتشارات نارنجستان در لسآنجلس منتشر شد.
شگفتزدهام کرد. بلافاصله پس از دور اول خواندنش، از نو شروع کردم به خواندن(و حسرت خوردم که سایر جلدهای این پنجگانه در ایران منتشر نشدند_ هرچند مدیر نشر آوانوشت از قصد انتشار آن خبر داد) میم(لااقل تا پایان جلد اولش) بهترین اثر فدایی نیا است. بلوغ اوست در تلفیق شعر حجم و قصه، و تلاشی برای روایت قصهای رازگونه در جغرافیای بِیبیان دوره کودکیاش. داستان زندگی آدمهایی که چندان خاص نیستند، اما در محیط راز آمیزی زاده شدند. غیر از شخصیت پردازی قرص و محکم اشخاص قصه(که انگار الهامگرفته از کسان حقیقی اند و به قول علیمراد "تنها نامشان عوض شده است محض تفریح) بزرگترین نکتهٔ مثبت میم به فارسی پاکیزهای باز میگردد که نثر آن را شکل داده است. .،زبان راوی، خواب زده و مالیخولیایی است، به جا رازپوش است. و به جا بیپروا هر چه در ذهن شخصیتها هست را بیرون میریزد. بیاندازه برای خواندن ادامهاش مشتاقم، و امیدوار که دنبالهٔ چنین رمان درخشانی نیز تا همین اندازه درخور و قابل توجه باشد.
روایت در روایت، شکلی که دیگر شکل نیست و شاید شکل تازه ای ست از متن. میم بیشتر تکیه اش بر مالیخولیای متن است تا روایتِ یک مالیخولیا. فضاها و آدم ها همه در خدمت طرزِ متن هستند اما متن آنجور که باید تسخیر نمی کند، آخر پس از سی برگ دیگر به ذهن می نشیند و تفاوت احساس نمی شود و البته که قصه هم سر راست از آب در می آید هرچند که می خواهد خواب زده و تو به تو و گیج باشد. هول باشد اما، نه! در نمی آید در نیامد بی گمان از دیدگاهِ من طرزِ متن بسیار گرته برداشته از زبانِ ایل و کوچ هم هست(شما بخوان ایل بختیاری درشمالِ خوزستان) و دنیایی که فدایی نیا ساخته است بسیار آشنا از آب درآمد برای من. او خودش زاده ی مسجدسلیمان است و من ابدن بیگانه نبودم در سرزمینی که شاید خیالی باشد از دیدگاهِ قصه ی او. سوای اینها اما از این دیدگاه که تجربه ای تازه را باز می خواندم لذت بردم و غیر آن ولی، قصه آنی نبود که خوانده های این روزهایم از رضا دانشور و رضا قاسمی را مغلوب کند و بگذاردشان کنارتر که خودش جا باز کند و بگیرد. این خواندن های پیشین هم بی اثر نبود در نگاهم به داستان میم و متن او البته * سپاس از یارِ دلخواه که کتاب را فراهم کرد برایم. چاپش تمام شده و برای خریدن یافت می نشود اما در خانه ی خواهر جان به پایان رسید
به نظر من قطعا یک شاهکار ادبی ست که بسیار بسیار مهجور مانده. فارغ از داستان قلم آقای فدایی نیا شگفت انگیزه و متنی از ادبیات فارسی میخوانید که قبلا نظیرش رو نخوندین. به همه پیشنهادش میکنم.
یکی از مواردی که این رمان رو قابل توجه میکنه واسه من اینه که نثر متفاوت و قدرتمندی داره. شاید بعضیا خوششون نیاد از اینطوری نثر پیچیده نویسی، که البته یه کمی بری جلو از پیچیدگیش کم میشه و روان خوانده میشه. و شاید بگن که رمان جای لفظ پردازی نیس مث شعر و باید یه قصه ای هم بگه نه. که خب پر بیراه نمیگن شاید، ولی خب این کتاب قصه ای هم میگه. ولی از اونجایی که قسمت اول از یه پنج گانه س و این کتاب اسمش هست "کتاب اول: آغاز" کلا آدم بلاتکلیف رها میشه وسط همه چی. و باید هر طور شده چهار جلد دیگه رو هم گیر بیارم بِمُطالعه م که ببینم داستان چیه. داستان در مورد یه کسیه که راوش بهش میگه میم و شخصیت های دیگه بهش میگن علی. و این میم یه بچه س. یه بچه ی همیشه مریض و یه کمی رو مُخ و لج باز. و کتاب اول ماجراهای مریضی این بچه و تو بیمارستون بستری شدنشه. و بچه مال یه خانواده س پدر به نام البرز البرز و مادر به نام بی بی مریم و دو تا برادر و یه خواهر دیگه و اینا همه زندگی میکنن در جایی به نام بِی بیان که مردمونش همیشه دود و خاکستر و گوگرد میره تو حلقشون، چه این جا نزدیک کارخونه هست. و در شروع رُمون مادربزرگ میمیره. و اشاراتی هست به نقش جن ها و مارها و خواب ها کلا لایه ی تاریک و مرموز قضیه که البته خیلی راه داده نمیشیم تو این کتاب اول به اون چیزها و احتمالا باس رفت سراغ جلدهای دیگه که ندارم من. علی مراد فدایی نیا هم یه آوانگارد نویس قبل انقلاب بود که کتابهایی نوشت و متفاوت دانسته شد. و این رُمون رو بعد انقل چاپ کرد. خلاصه که نثر کتاب قوی بود. و حس میکنم که مهم بود کتابش. ولی فقط حس میکنم. شایدم از بس چرند بوده فکر کردم خوبه.
درخشان بود. عجیبه که همچین نویسندهای اینقدر مهجور افتاده. جملههای کوتاه، گردش بین زمانهای مختلف، بین دنیای درونی کاراکترها، بین واقعیت و رویا. اولش ممکنه متن بهنظر پیچیده بیاد و فکر کنی که نمیتونی باهاش همراه بشی. اما وقتی پیش میری کمکم زبان متن رو میفهمی و اون پیچیدگی دیگه اذیتکننده نیست. روایت فدایینیا از بیبیان از خود بیبیان واقعیتر بود. خیلی خوشحالم که خوندمش. کاش جلدهای دیگهاش هم در دسترس بود.
چشمهایم دوباره سیاه میبیند. سیاه میبیند این سرخی پلکهای میم را که «توی یک اتاق، غریب. بیکه کسی هواش را داشته باشد دارد با مرگ میجنگد بیکه خودش بداند. دور از خوابـــرؤیا چرت پرستار.» آه، سنگینم عین نبضِ میم.
با شکوه در اوج داستانگویی و فرم کلمات به دنبال نویسنده هستن نه برعکس. لذت غرق شدن در دنیای جدیدی که نویسنده خلق میکنه در حالی که بارها این داستان گفته شده