در «سریر خون»، صدای باد از لابهلای مه میوزد؛ نه برای خنککردن، که برای درهمپیچیدن سرنوشت. آکیرا کوروساوا، با جسارتی خیرهکننده، تراژدی شکسپیر را از دشتهای سرد اسکاتلند بیرون میکشد و آن را در دل ژاپن فئودال، زیر سایهٔ دیوارهای سنگی و قلعههای بیرحم، بازآفرینی میکند. اما این بازآفرینی صرفاً جابهجایی جغرافیایی نیست؛ کوروساوا «مکبث» را میگیرد و بدلش میکند به افسانهای شرقی درباره سرنوشت، جنون، و بیهودگی قدرت.
در این فیلم، نامها تغییر کردهاند، اما ارواح همان ارواحاند. واشیزو، معادل ژاپنی مکبث، سامورایی وفاداریست که پس از پیروزی در میدان جنگ، از دهان روحی در دل جنگل، پیشگویی قدرت میشنود. این وعده، او را در خود فرو میبرد، اما آنچه به کابوس بدلش میکند، نه روح است و نه دشمن، بلکه همسرش: آساجی، زنی بیچهره، آرام، سرد و بیرحم، که دیالوگهایش مثل تیغ از دل سکوت عبور میکند. آساجی، از قویترین شخصیتهای زن در سینمای کوروساواست؛ زنی که با نجابت مرگبارش، مرد را به زانو در میآورد، نه با فریاد، که با نگاه.
فیلم با تصویری آغاز میشود از مه، دشت، و قلعهای که در دل هیچکجا ایستاده. این مه، فقط فضای بیرونی نیست؛ مهیست که ذهن شخصیتها را فرا گرفته، مهی که در آن حقیقت، اخلاق، و آینده دیده نمیشود. و باد — آن باد بیوقفه و سنگین — در تمام فیلم حضور دارد؛ انگار طبیعت، مثل یونان باستان، در مقابل بلندپروازی انسان به تماشا نشسته.
یکی از شاهکارهای کوروساوا در این فیلم، استفاده از عناصر تئاتر نو ژاپنیست: بازیها، بهویژه بازی توشیرو میفونه در نقش واشیزو، آگاهانه اغراقشدهاند. حرکات، چهرهها، فریادها، همه حالتی آیینی دارند. اینجا با روانشناسی شخصیت سروکار نداریم؛ با اسطورهای مواجهایم که دارد بر صحنهٔ تراژدی به رقص مرگ درمیآید. همین شیوهٔ بیان، باعث میشود که «سریر خون» نه فقط اقتباسی سینمایی، که بازآفرینی آیینی یک تراژدی جهانی باشد.
صحنههای نبرد، طراحی بصری قلعهها، بازی با نور و سایه، و مهمتر از همه، سکانس پایانی فیلم، جایی که باران تیرها به واشیزوی خائن هجوم میبرد، از بهیادماندنیترین لحظات تاریخ سینماست. این مرگ، نه یک شکست، که تجسم فیزیکی تقدیر است: او میداند پایانش همین است، ولی هیچگاه نمیتواند از آن بگریزد. انگار خود فیلم، از همان ابتدا میدانسته که قرار است با مرگ تمام شود.
موسیقی فیلم، کوبهای، تکرارشونده و پر از اضطراب است. مثل ضربان قلبی که بهزودی متوقف خواهد شد. این صدا، در کنار سکوتهای مرگبار صحنهها، فیلم را به تعزیهای بیکلام بدل میکند.
کوروساوا، برخلاف بسیاری از فیلمسازانی که شکسپیر را صرفاً اجرا میکنند، در «سریر خون» او را تفسیر میکند. از مکبث یک سامورایی میسازد، اما نه برای بومیسازی اثر، بلکه برای نشاندادن اینکه قدرت، جنون، و سقوط، جهانیاند؛ در هر زمان، در هر سرزمین، و با هر زبان.
و در پایان، قلعهای خالی بر فراز مه باقی میماند، و صدای بادی که همچنان میوزد. گویی هیچچیز، هیچگاه رخ نداده است. فقط اشباحاند که داستان را به یاد دارند.