محمد چرم شیر (زاده ۱۳۳۹ تهران) نمایشنامه نویس و مدرس تئاتر است. او دانش آموخته رشته ادبیات نمایشی در سال ۱۳۶۶ از دانشگاه تهران است. محمد چرمشیر بیش از صد نمایشنامه نوشته است. وی پنجاه و چهار نمایشنامه چاپ شده داردو نمایشنامه هایش به زبان های انگلیسی آلمانی و فرانسوی ترجمه و در کشورهای ایران، آلمان، انگلستان، فرانسه، ایتالیا و آمریکا اجرا شده اند.
نوشتن از این اثر خیلی سخته. شما در وهلهی اول با یک زبان قجری مواجه میشید و اگر متون کهن و این شکل از ادبیات و زبان سلیقهتون باشه احتمالا ازش لذت میبرید. بعد براتون عجیب خواهد بود که چرا اسم هیچ کارکتری توی متن نیومده و دیالوگ نویسی مرسومی نشده و انگار از اول تا اخر یک مونولوگه. بعد یکم جلوتر میرید میبینید ادمهای مختلفی دارن حرف میزنن. حالا اینو از کجا میفهمید؟ از روی لحن و ادبیات کارکترها و این خودش یک عمل درجه یکه. بعد یکم جلوتر میرید و متوجه میشید اساسا قصهی خوابنامه چیه و اونجاست که شگفت زده میشید و تازه ظرافت های فرمیک متن رو متوجه میشید. تازه متوجه میشید که شما شاهد یک خواب هستید و این در هم تنیدگی اتفاقات، این جهشهای زمانی، این رفت و امد بی منطق کارکترها، این حرفهای نیمه کاره رها شده دلیلش چی بوده. درباره زبان کار نکتهای رو بگم. به چرمشیر شاعر صحنهها میگن که خیلی درسته این موضوع. شما قطعا با متنهایی مواجه شدید که نویسندهی معاصر خواسته کلاسیک بنویسه و یه جوری نوشته که شما به سختی متوجه متن میشید، که خب اینجا ابدا همچین مشکلی وجود نداره و این از خلاقیت و دقت و وسواس نویسنده میاد. دلیلی که سه ستاره دادم بد بودن متن نیست یا اینکه من لذت نبردم. صرفا در قیاس با باقی کارهای خود چرمشیر بنظرم سه ستاره بود وگرنه اگر با خودش قیاس نکنم پنج ستاره لایقشه.
«سیرداغ فراوان میریزند به درون دیگی که هنوز نگذاشتهاند سر آتش» . حرف زدن برای نگفتن، بسیار حرف زدن. از در و دیوار و شاه و گدا و اندرونی و بیرونی چیزهایی در این «خوابنامه» قطار میشود پشت هم که نه برای بردن باری یا مسافری از جایی به جایی روی ریلی باشد، بلکه گویی برای ساختن دیواری باشد از کوپههای متصل به هم است که جلوی چشمت را بگیرد تا هرآنجا که افق گسترده باشد، تا نبینی. نفهمی پشتشان چیست. و اصلا برای چه این همه آسمان و ریسمان. .
شب قتل ناصرالدین شاه است و جنازه شاه شهید را به وصیت خودش آوردهاند به این خانه(این خانه که نه، خانه کناری، ولی چون کناری ویرانه شده آوردهاند اینجا!) اتابک وزیر جنازه را میگذارد اینجا و میرود تا فردا صبح بیاید ببینند چه خاکی باید بر سر کنند. اینها اما واقعا اتفاق نیافتاده. بلکه تصاویری است از خواب ابراهیمخان جواهرچی، ابوی ارجومند اسماعیلخان، که حالا به خواب فرزند آمده و از او خواسته که این خواب ملوکانه را طی نامهای به عرض اخوین لومیر برساند چرا که شنیده آنها دستگاهی اختراع کردهاند به نام سینماتوگراف و این تصاویر باید به سمع و نظر همگان برسد. همین است که ساختار نمایشنامه، بیشتر به فیلمنامه شبیه شده چرا که ابراهیم خان گویا از آن دنیا و در خواب پسر، اطلاعاتی به روز دارد از نحوهی فیلمنامهنویسی و کارگردانی و حتی هدایت بازیگر. و برای همین جا به جا توضیح صحنههایی هست که بعضاً با «عرض به پیوست» و یا حتی دخالت مستقیم ابوی از توی خواب به پسرش گفته میشود. که اینجا مثلا خوب است تیتراژ بیاید یا آنجا بهتر است قدری از داخل اندرونی تصاویری داده شود یا مثلا اینجا نیاز به صحنهای عاشقانه هست میان ما و والده مکرمه و... چرمشیر در نوشتن و خرج کلمه دست و دلباز است اما در دادن ذرهای اطلاع از چیستی و چرایی واقعه خسیس. اغلب داستانها و نمایشنامههایی او (به شیوهای ایرانیزه از شیوهی بِکتی) پر است از لفاظی اشخاص و معمولا قُپیهای مردانگی قهرمانها و یک عالم خرده داستانهایی که برای نگفتن داستان اصلی، آورده میشود. درام چرمشیری، همزمان که دربارهی مرد ایرانی، زن ایرانی، زبان ایرانی و خلقوخوی خاص ایرانیان در زمانههای سخت و درشت و ریز و نازک است؛ دربارهی خود درام هم هست. درباره خود داستان و ماهیت و کارکرد قصه. انگار توی هر متن تازهاش تلاشی دوباره میکند برای آزمون و خطا با روان خوانندهی مستتر توی کارهایش. یعنی هرلحظه به او یادآوری میکند که فلانی غرق نشوی توی اینها که دارم برایت سر هم میکنم. اینها قصه است. اما ببین که چطور غرق میشوی. ببین که قصه چهکار میتواند بکند اگر بخواهد. مرگ شاهی صاحبقران را هم میتواند قلب کند. تاریخ نه چندان دور تو را هم میتواند کم و زیاد کند و کک کسی هم نگزد؛ سهل است خارش خوشایند احتمال تغییر گذشته را خوش خوشان خواننده هم میکند. نوعی قدرتنمایی توی کارهای چرمشیر است. نه از جنس تکبر و تفرعنِ «میبینی؟! میتوانم پس میکنم»، بلکه از جنس «چهها که نمیشود کرد، ببین!». فروتنانه و از جنس پیشکشی که خادم کلمه، خدمتگزار داستان و ادبیات بخواهد پیش ارباب معرفت و خواهندگان حقیقت بگذارد. نشان دادن مرز لغزان خواب و بیداری است این نمایشنامه. اشاره به بیبنیادی و حتی بیاهمیتی واقعیت در برابر قصه و کلام مکتوب است. دستانداختن شاه و حکومت و قانون و سلامت و قطعیت و راستی و اِهنّ و تُلپ مردانگی است ( و اینها همه نامهای دیگر واقعیتاند) در برابر اغواگری و ظرافت و مهآلودی و تعلیق و دروغ و جنون و جذابیت زنانگی، که نامهای دیگر قصهاند. . سیرداغ فراوانی که درون دیگی ریخته شود که هنوز سر آتش گذاشته نشده، نهتنها بهدردنخور نیست که، به مثال «برحاشیهی کتاب چون نقطهی شک»، بیکار نیست اگرچه در کار هم نیست. این سیرهای فراوان از تمام آن حبوبات و ادویه و گوشت و سبزیجاتِ آن آشِبعدازاین هم خوش رنگو بو و مزه تر است؛ چون نیست. هنوز نیست و احتمالا هیچ وقت هم نباشد و همین غیبتش قدرتی خدایگانی به او میدهد. قدرتی که از امکان وقوعش در هر لحظه میآید. از نبودنش هنوز. از امکان بودنش.
* و منظور از زن و زنانگی و مرد و مردانگی در درام چرمشیری، نه آن جسمیت معمول و آشناییست که میپنداریم از مونث و مذکر میشناسیم.