چیزی که قصد دارم بدان نائل شوم ارائه ی قرائتی هگلی از اسپینوز است چراکه هم اسپینوزیستها و هم لویناسی ها در ضدهگل گرایی رادیکال مشترک اند؛ قرائتی که امروز از مد افتاده است ولی به عمد روی آن اصرار دارم. فرضیه ی آغازین من چنین است: سهگانه ی پاگانیسم - یهودیت ـ مسیحیت دو بار خودش را در تاریخ اندیشه ی مدرن تکرار می کند. اولین بار در سهگانه ی اسپینوزا_کانت هگل و سپس در سهگانه ی دلوز دریدا_لکان. دلوز واحد جوهری یا (مونیسم را به عنوان واسطه ی بی تفاوت مولتیتود (کثرت) تقریر میکند؛ دریدا آن را وارونه میکند تا به دیگر بودگی رادیکالی مبدل شود که با خودش متفاوت است؛ و درنهایت، در نوعی نفی نفی است که لکان بُرش یا شکاف را به درون همان واحد بر میگرداند نکته چندان بر سر این نیست که اسپینوزا و کانت را علیه یکدیگر به بازی بگیریم و بدین سان پیروزی هگل را تضمین کنیم؛ بلکه برعکس مسئله این است که هر سه موضع فلسفی را در تمامیت رادیکالیتهای که تاکنون توجهی بدان نشده است ارائه دهیم ـ به طریقی که سهگانه ی اسپینوزاکانت هگل شامل کل فلسفه شود.
این کتاب نگاهی به جنبههای خیلی جدیتر اندیشهٔ اسلاوی ژیژک دارد که در ایران کمتر مورد توجه قرار گرفته. خواندن این کتاب را به علاقهمندان ژیژک و همچنین خوانندگان جدی فلسفه که مایلند با نگاه متفاوتی به فلسفهٔ کانت، اسپینوزا و هگل آشنا شوند توصیه میکنم. اما مد نظر داشته باشید که همانطور که مترجم در مقدمه گفته، خواندن و دریافت این کتاب نیازمند آشنایی قبلی با اندیشههای سه فیلسوف بزرگی است که نام آنها در عنوان کتاب آمده.
کتاب شامل دو فصل از Organs without Bodies: Deleuze and Consequences ِ ژیژکه که در مورد دلوز و در حقیقت تقابل اسپینوزا/هگل نوشته. علاوه بر این یه مقاله از آگون حمزه و یکی دوتا نوشتهی کوچک دیگه از ژیژک به همراه مقدمه و موخرهی -خوب- مترجم هم توی کتاب موجوده. فرضیهی ژیژک خوانشِ سهگانهی اسپینوزا-کانت-هگل (و بعدها دلوز-لویناس (دریدا)- لکان) برمبنای سهگانهی پاگانیسم-یهودیت-مسیحیته: شروع از تک جوهری اسپینوزایی، گذر از شکاف کانتی و در نهایت برگرداندن این شکاف به درون خودْ در مطلق هگلی. به نظر ژیژک چیزی که تکجوهری اسپینوزا از درک اون عاجزه همون رانهی مرگه. فارغ از اسم کتاب («اندامهای بدون بدن» (لاکانی؟) در تقابل با «بدن بدون اندامِ» دلوزی) ژیژک با اون جملهی معروف فوکو (شاید قرن بعد، قرنی دلوزی باشد؛ ژیژک، دلوز رو به خاطر عقبنشینی از دستاوردهاش در منطق معنا به یه هستیشناسی سنتی در آنتی-ادیپ نقد میکنه، همون چیزی که در نقد شلینگ هم در موردش بحث میکنه، پسروی از قبول عواقبِ پیشنویسهای اعصار جهان...) هم سرشاخ میشه، با گفتن اینکه: درسته که قرن ۲۰م مارکسی بود ولی شاید قرن ۲۱م، سراسر هگلی باشد... پینوشت: پانویسهای نوید گرگین بسیار عالمانه و درست حسابی بود. کتاب و ترجمه رو دوست داشتم؛ فشرده، موجز و روشنیبخش.