داستان به موضوعی پرداخته که توی کتابها، بهویژه رمانهای نوجوان کمتر دیدهایم. نحوهی روایت داستان رو هم دوست داشتم و داستان با وجود اینکه یهجورایی ملایم پیش میرفت، جذاب بود.
کتاب در سریِ اولِ طرح رمان «نوجوان امروز» چاپ شده، اواخر سال ۸۹. تا الان آن را نخوانده بودم برای اینکه از اسم و طرحِ جلدش خوشم نمیآمد. از بابامرندی هم چیزی نخوانده بودم که وسوسه شوم به خواندنِ این رُمانش. خلاصه، اینجوری بود تا آن روزی که تسلیمِ کنجکاویام شدم و کتاب را دست گرفتم و خیلیزود هم خواندم. ماجرای آن دربارهی پسربچّهای است که پدرش به جنگ رفته و اسیر شده و حالا برمیگردد. پسر ذوق و شوق دارد تا پدرِ قهرمان را ببیند، ولی وقتی با او روبهرو میشود غافلگیر شده و خودش را غریبه حس میکند با پدرش. ضمن اینکه پدر نابینا هم شده است زیر شکنجه و این موضوع درد بیشتری به دلِ بچّه میریزد. آره، داستان اینقدر تکراری و دهه شصتی است و خانوم نویسنده سعی کرده با کمی تکنیک این تکراریبودنِ موضوع و شخصیّت را کمرنگ کند. مثلن چهکار کرده؟ داستان را از منظر سه راوی تعریف کرده؛ این پسره، دوستِ ارمنیِ نابینای پسره و یاسمن که دختری است با کمتوانیِ ذهنی. طی داستان، پسره صدقهسر حرفهای دوستِ ارمنیاش و بزرگواریهای پدرش کمکم میفهمد اشتباه کرده و دستآخر هم نتیجه میگیرد بابایش چقدر کاردرست است و قصّه با خنده و بوسه تمام میشود. راستش، من ... http://fourstar.ir/1393/03/01/faghat-...