داستان حول شخصیتی به نام رضا غول می گردد که از نظر جسمی دارای رشد زیاد ولی از نظر ذهنی عقب ماندگی دارد و توسط فردی معتاد به نام خیری از روستای خود به شهر آورده می شود تا وسیله ای برای کسب درآمد شود.
محمدرضا یوسفی (زاده ۱۳۳۲، همدان) نویسنده و نظریهپرداز ادبیات کودکان و نوجوانان اهل ایران است. اولین اثر داستانی او، «سال تحویل شد»، در سال ۱۳۵۷ منتشر شد. وی علاوه بر داستاننویسی برای کودکان و نوجوانان، تجربههایی در نمایش نامهنویسی و فیلم نامهنویسی نیز دارد. به گفتهٔ خودش تا کنون بیش از ۲۰۰ اثر عمدتاً داستانی برای کودکان و نوجوانان منتشر کرده ست.
این کتاب، نخستین کتابیست که بهطور جدی خواندم. در واقع نخستین رمانی که در زندگیام خواندم. بودن در کتابخانۀ نمور و منزوی امام علی در کنار مقبرۀ شیخ مشهور شهرمان آیت الله عربباغی، چند سالی از عمر من را شامل میشود. از دوم راهنمایی به آنجا پا گذاشتم و روز و شبم آنجا سپری شد. گاهی به دلیل نبودن جا، با دوستان روی قبرها صبحانه میخوردیم و حرف میزدیم. سرگرمیمان خواندن سنگ قبرها و حدس زدن زندگیشان بود. بعدها با گشت و گذار دقیق اسم چند شاعر و هنرمند را هم پیدا کردیم. چون کسی نداشتم که آنجا دفن شده باشد، آن چند شاعر شدند سنگ صبور و سرگرمی من. این رمان را میگرفتم دستم و در تقابل مرگهای خوابیده در زیر زمین، از زندگیهای درون این کتاب میخواندم. شاید به یُمن آن سالهاست که اکنون غرابت زیبایی بین مرگ و زندگی در ذهنم رسوخ کرده است. امروز هم این کتاب را در وقتهای اضافۀ کلاسها میخوانم، بچهها با شور و علاقه، همپای رضا غول و سادگی و بلاهتش میشوند. من نیز دوباره کتاب به دست دنبال آنها راه میافتم و آن سالها و زندگی و مرگ را مرور میکنم.
تابستان راهنمایی بودم و این کتاب همدم روزهای گرم تابستانم بود. با دخترداییام با هم داشتیم میخواندیمش و هر وقت یکی میخوابید دیگری میرفت سراغ کتاب. داستان رضا غول برای بچهای مثل من که یاد گرفته بود مهربان باشد، خیلی قشنگ بود. محمدرضا یوسفی در کنار فریبا کلهر نویسندههایی بودند که کودکی و نوجوانی من را رنگی کردند.
خوندن این کتاب برای من ده ساله عذاب الیم بود... ولی نخوندنش غیر ممکن... یعد از دوازده سیزده سال قصه رو یادم نیست... ولی یادمه که ناراحتم میکرد... رضا غول برای من شخصیت ترسناکی داشت... برام غریب و نا آشنا بود... ولی شخصیت اون نبود که آزارم میداد... این که میدیدم داره آزار میبینه ناراحتم میکرد... فکر میکنم اگه الان این کتاب رو بخونم دیگه ناراحت نشم باهاش... حتی دوستش داشته باشم... ولی خاطرهای که تو کودکیم باهاش داشتم و اینکه انقدر غمگین شدم باهاش باعث میشه حتی هنوزم... وقتی اسمش میاد... یه سری حسای ناخوشایند برام زنده بشه......