صدای باران است یا کبوترانی بر سفال فلک نک می زنند اینجا در این شب نزدیک در این شب منزوی
باران با انگشتان خیسش با لیوان های نصفه همیشه یک جوری حرفش را نصفه می گذارد بی هیچ بهانه ای با دمپائی هایش می رود و درِ حیاط وامانده است
گلهایی هستند که پشت سر باران آه می کشند یا معشوقانی غمزده با دامن هایی نخی بر نیمکتی در یک عکس یا در وسط اشک های عاشقی که مثل یک شعر احساساتی ، پی کارش رفته است