در کتاب مناقبالعارفین احمد افلاکی و رسالۀ فریدون سپهسالار که از نخستین آثار مرجع دربارۀ زندگی و اندیشههای شمس و مولانا است، از عشق شمس تبریزی به دخترخواندۀ مولانا و ازدواج آن دو سخن رفته و آمده است:
منکوحۀ مولانا شمسالدین زنی بود جمیله و عفیفه؛ مگر روزی بیاجازت او زنان او را مصحوبِ جدّۀ سلطان ولد برسمِ تفرّج بباغش بردند، از ناگاه مولانا شمسالدین بخانه آمده مذکوره را طلب داشت؛ گفتند که جدّۀ سلطان ولد با خواتین او را بتفرّج بردند، عظیم تَولید و بغایت رنجش نمود؛ چون کیمیاخاتون به خانه آمد فیالحال درد گردن گرفته همچون چوب خشک بیحرکت شد، فریادکنان بعد از سه روز نقل کرد (افلاکی، ۱۳۶۲: ۲/ ۶۴۱-۶۴۲).
عبدالحسین زرینکوب با کمی تردید به این نقل احمد افلاکی نگریسته و مینویسد:
معلوم شد اولیای حق هم از اسارت در دام عشق در امان نمیمانند. به دنبال این عشق پیرانهسر، شمس ناخودآگاه اندکاندک دگرگونی یافت. رفتوآمد کیمیا به خارج از خانه را محدود ساخت و از تأخیر او به شدّت دغدغۀ خاطر مییافت و در حق زن خشونت میکرد. در این میان روزی به سبب تأخیر کیمیا که با زنان به باغ رفته بود، مشاجرهای طوفانی بین او و همسرش روی داد و سبب آن شد که مرگ، کیمیا را بعد از یک بیماری سه روزه از او بگیرد... و شمس برای همیشه مولانا را ترک گوید (زرینکوب، ۱۳۹۰: ۱۳۶ الی۱۴۰).
شاید این نگاه متفاوت دکتر زرینکوب به چگونگی وفات کیمیاخاتون سبب شده باشد که سعیده قدس در رمان «کیمیاخاتون» شمس تبریزی را انسان حسود و خشمگینی معرفی کند که همسر جوانش را به علّت آنکه بیاجازه به گردش در باغی رفته بود آنقدر کتک میزند که زن بینوا جان میسپارد و آنگاه خود ناپدید میشود. چنانکه جلال ستاری نیز در پاورقی «عشقنوازیهای مولانا» در عبارتی جالب و قابل تأمل میآورد:
خانم سعیده قدس در رمان کیمیاخاتون، که بر مقولات عرفانی وقوفی روانشناختی دارد، خواسته بسیاری از اسرار و نادانستههای زندگی دو اسطورۀ عرفان جهان را بینقاب کند (ستاری، ۱۳۸۴: ۸۰-۸۱).
ستاری در این کتاب مختصر و خواندنی، که در رابطه با طریقۀ عشق نزد مولانا و شمس است، به خوانندگان نشان میدهد جدای از آنکه مذهب مولانا و شمس را مذهبِ عشق نامیدهاند و گذشته از درستی یا نادرستی نظر خانم قدس، حالات این دو عارف ایرانی متناقض بوده و گاهی نیز زنگریز و حتی زنستیز میشدهاند! مولانا و شمس به زن بیالتفات نبودند و باآنکه گاهی او را پرتو حق میشمردند، اما این لطف و عنایت هیچگاه از نوعی احساس بیاعتمادی در حق زن که با تحقیر و کوچک شمردن و فروداشت پهلو میزند، خالی نیست (همان: ۷۵ الی۷۷).
شمس در برابر خصم، بردبار و مداراجو بود. جهودان را دعا میکرد و کافران را دوست داشت، اما همین مرد زن را که نه جهود است و نه خصم و نه کافر، صاحب نفسکی پلید تاریک ژنده میداند: نفس، طبع زن دارد؛ بلکه خود زن، طبع نفس دارد. «شاوِروهُنّ و خالِفوهُنّ». یا رسولالله میفرمودی که مشورت کنید، خاصه در کاری که منفعت و مضرت آن عام باشد. اکنون اگر مردی نیابیم با آن مشورت کنیم، آنجا زنان باشند چون کنیم؟ میفرماید که با ایشان مشورت کنید هرچه گویند ضد آن بکنید. از زن شیخی نه آید. هیچ از او نیاید. اگر فاطمه یا عایشه شیخی کردندی، من از رسول علیهالسلام بیاعتقاد شدمی. الا نکردند. زن را همان به که پسِ دوک نشیند در کنج خانه، مشغول به خدمتِ آنکس که تیمار او کند. اگر زنی را بالای عرش جا دهند و او را از ناگاه نظری به دنیا افتد و در روی زمین، قضیبی [آلت مرد] را برخاسته بیند، دیوانهوار خود پرتاب کند و بر سر قضیب افتد، از آنک در مذهب ایشان بالاتر از آن چیزی نیست (همان، ۱۳۸۴: ۷۷ الی۷۹؛ افلاکی، ۱۳۶۲: ۲/ ۶۴۰-۶۴۱).
منابع:
_ ستاری، جلال، ۱۳۸۴، عشقنوازیهای مولانا، تهران، مرکز.
_ افلاکی، شمسالدین احمد، ۱۳۶۲، مناقبالعارفین، به کوشش تحسین یازیجی، تهران، دنیای کتاب.
_ زرینکوب، عبدالحسین، ۱۳۹۰، پلهپله تا ملاقات خدا، تهران، علمی.