Jump to ratings and reviews
Rate this book

خواهیم دید

Rate this book
خواهیم دید نخستین کتاب علیرضا امیدوند است که با همکاری سیدصابر امامی در سال 1385 نوشته شده است، اما به سبب سنگ اندازی های ممیزی و حذفیات بیش از 50 صفحه ای آن انتشار این کتاب تا سال 1392 به تاخیر افتاد

بخشی هایی از متن کتاب:

چشم هايم را روي هم مي گذارم، سرم را خم مي كنم و روي زانوهايش مي گذارم. سعي مي كنم و به سختي چند نفس عميق مي كشم و این طوری خودم را آرام مي كنم. چند دقيقه اي در همين حالت مي مانم. گريه ام بند مي آيد. حالا ديگر نه از صداي گريه من خبري هست نه از صداي باران و رعد و نه از صداي باد، تنها چيزي كه مي شنوم فقط صداي قرآن است و بس؛ سوره الرحمن است كه مرتكب تكرار مي شود و خدا آفريده هايش را به رخ آدم ها مي كشد. حالتم شده است مثل آدم هاي مست و ديوانه يا مثل آدم هايي كه بعد از سال ها گمشده ی خودشان را به يك باره پيدا كرده اند. مدام نفس عميقي مي كشم، فقط بوي بهار را استشمام مي كنم و هر بار كه ريه هايم پر و خالي مي شوند از عطر خوش حضورش، ضربان قلبم به شماره مي افتد و دردي شديد تمام قفسه سينه ام را در هم مي فشرد، با اين حال غرق لذت مي شوم. بهار را حس مي كنم كه از جلويم بلند مي شود و درفضاي اتاق چرخ مي زند. به دنبالش روح من هم به پرواز در مي آيد و مثل او گرد اتاق مي چرخد. حالا به جز صداي الرحمن، صداي بهار را هم مي شنوم كه گرد اتاق می گردد، بازي مي كند و شادمانه مي خندد. كم كم حس مي كنم كه هواي اتاق سنگين مي شود. صداي قرآن بلندتر و بلندتر به گوش مي رسد؛ «گناهكاران از چهره هايشان شناخته شوند، بعد موي جلوي سر و پايشان گرفته شود، پس به كدامين نعمت پروردگارتان را انكار مي كنيد؟ اين همان جهنمي است كه گناهكاران انكار مي كردند. اينك در ميان آن و آب سوزان مي گردند، پس كدامين نعمت پروردگارتان را انكار مي كنيد؟» از شنيدن اين آيه منقلب مي شوم. باز هم بهار را در كنارم احساس مي كنم، در گوشم به آرامي مي گويد تو هم با من بازي مي كني؟ بعد بلند مي شود و با يك خيز كوتاه خودش را به كنار پنجره مي رساند. پنجره خودش باز مي شود و هواي گرم و مطبوعي همه محيط را پر مي كند. بيرون هنوز باران مي بارد اما نه از صداي بارش خبري است و نه از سوز سرماي آن. بهار با انگشت بيرون را نشان مي دهد. مي گويد بيا با هم بريم توي باغ قدم بزنيم و بازي كنيم. در يك لحظه همه وجودم را ترسي غريب فرا مي گيرد. او باز هم حرفش را تكرار مي كند و اين بار با لحن شيرين تري اين كار را مي كند. جرات تكان خوردن ندارم. او باز هم اصرار مي كند و من مثل آدم هاي گيج و برق گرفته سر جايم مثل چوب خشك شده ام. بهار مدام خواسته اش را با ناز و كرشمه اي كودكانه تكرار مي كند اما من دلم نمي خواهد با او بروم. ناگهان حالت چهره اش تغيير مي كند. از جلوي پنجره كنار مي آيد و خودش را به من مي رساند.
از شدت ترس و هيجان نفسم بند آمده است. هيچ كلامي از دهانم خارج نمي شود، توان سخن گفتن ندارم. كمي نگاهم مي كند دستي به صورتم مي كشد و بعد يكدفعه پيشانيم را مي بوسد و پروازكنان به سرعت از همان پنجره بيرون مي رود. اين بار من هستم كه پشت سر هم نامش را صدا مي كنم و با التماس مي خواهم نزد من برگردد اما او به راهش ادامه مي دهد و اعتنايي به فریادهای من نمي كند و بر نمي گردد، حتي يك نگاه هم به پشت سرش نمي اندازد تا چهره اش را براي آخرين بار ببينم. او پرواز كنان دور مي شود و لحظه به لحظه در نظرم كوچك تر مي شود و در چشم بر هم زدنی ديگر نمي بينمش.

96 pages, Paperback

First published January 1, 2014

1 person want to read

About the author

علیرضا امیدوند

4 books4 followers
متولد اسفندماه 1360 در تهران
فعالیت خود را از روزنامه‌نگاری آغاز کرده و سپس با عکاسی و نوشتن ادامه داده است
خواهیم دید نخستین کتاب اوست که با همکاری سیدصابر امامی در سال 85 نگارش شده است
وی در حال حاضر دارای مدرک دکتری (DBA) فناوری‌های مالی، دانشکده اقتصاد و مالیه دانشگاه تهران؛ کارشناس ارشد مدیریت فناوری اطلاعات، دانشگاه آزاد تهران جنوب و دانشجوی دکتری تخصصی مدیریت تکنولوژی، دانشگاه آزاد تهران جنوب است

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
0 (0%)
4 stars
1 (50%)
3 stars
0 (0%)
2 stars
1 (50%)
1 star
0 (0%)
No one has reviewed this book yet.

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.