در حیاط مشجر مدرسه که با پیچکهای سبز و زمردین محصور شده بود دخترها چون دستههای شاد و آزاد، پرندگان چهچهه میزدند و در هم میلولیدند. لبانشان که با حاشیهای از پرزهای طلائی آذین شده بود بهم میسائیدند. چشمان سیاهشان که کنجکاو براق و شیطان بود میدرخشید. گونههایشان از هیجان دیدار دوستان بعد از تعطیلات تابستانی سرخی میزد و فریادهای شوقآمیزی که از سین میکشیدند شنونده را بیاختیار بیاد شور و هیجان میدانهای مسابقه می انداخت چاپ ۱۳۴۴ قطع جیبی
تنها انگیزهٔ من برای نیمه رها نکردن این کتاب، دیدن مرگ سیروس بود. محتوا اصلا چیزی نبود که انتظار داشتم و فکر نمیکنم تا آخر عمر تمایل داشته باشم اثر دیگهای رو از این نویسندهٔ بینظیر در محتوای مبتذل امتحان کنم؛ حیف زمانی که حروم شد.