یک ستاره و نیم شاید یک ربع به دو! در مجموع یک نمایش نامه ی خیلی عادی یک برش از زندگی انقدر عادت کردیم که نمایش نامه ها و آثار خصوصا نمایش نامه ها متفاوت و خاص باشند که روایت های ساده از زندگی خیلی غیر جذاب و خنک در می آیند. از آن دست نوشته هایی بود که دایم می گویی خب، که چی؟ ولی بهرروی ارزش یک بار خواندن داشت. همیشه که قرار نیست نویسنده تخم دو زرده بگذارد! گاهی هم نطفه ای نبسته و ناقص به دنیا می آید. به قول بزرگی دنیا به انسان های معمولی هم نیاز دارد، ندارد؟!
يك خانواده ي مسخره با ديالوگ هاي مسخره كه منتظر يه مهمون مسخرن از خارج! پدر مسخره، دوستِ مهمون مسخره بوده و مادر مسخره دوران دانشجويي عاشق مهمون مسخره كه قراره بياد ١ ماه خونشون بمونه بوده! شخصيت سازي ها شديدا ضعيف و ٤٠ صفحه اول واقعا مثل يه كابوس بود! . جالب ترين بخش كتاب فقط همون رو جلدشه كه نوشته دومين نمايشنامه برتر جشنواره نياوران!!!
نمایشنامه مقداری تشابه به برخی کارهای ایبسن دارد، اما نه آنقدر شبیه است که بگویی کار ایبسن است. مشتاقینیا در ابتدا شرایط را طوری جلوه میدهد که گویی زندگی مشترک، ازدواج، خانواده و عواملی از این قبیل مانع پیشرفت شخصیت مستانه و پیشروی او به سمت آرزوهای ایام جوانیش شدهاند، اما در نهایت با چند جمله از زبان شخصیت فرامرز، همسر او، کمی ترمز میگیرد و به نوعی میگوید که تقصیر از جانب کس خاصی نیست و بیشتر ریشه مشکلات در شیمی میان شخصیتهاست.
شخصیتها خیلی ساده، کلیشهای و تا حدی ملودراماتیک هستند؛ علایق مستانه و هومان به اصطلاحاً امور فاخر کاملاً کشکی و تصنعی است. البته، حقیقت امر این هست که آدمها در دنیای واقعی هم تا حدی تصنعی هستند. لذا، شاید واقعیت همین تصنعی بودن است. نهایتاً مستانه (مادر داستان) زندگیش را ول میکند تا پی رویاهای جوانی خود برود. در نمایشنامه، دو شخصیت هومان (دوستپسر سابق مستانه) و مستانه به شکلی تصنعی روشنفکرمآب هستند، تو گویی با خواندن کتاب و دنبال کردن هنر و غیره، زندگی آدم از این رو به آن رو میشود و اینها مثلاً سر و گردنی از دیگران بالاترند؛ در واقع چنین خبری نیست. اما به هر حال، بهتر بود که شخصیت مستانه در ازدواجش این عوامل را در نظر میگرفت. واضح است که همهی شخصیتها ایراداتی دارند.
نکتهی دیگری نیز وجود دارد؛ اخیراً جایی خوانده بودم که چطور در نمایشهای ایرانی این همه نامهایی نظیر شروین و هومان و فرامرز و غیره وجود دارد؛ پس این محمدها و غلامها و اصغرهای اطرافمان کجا هستند؟
به هر حال، هرچند برچسب کلیشهای بودن روی شخصیتها زدم، باید اعتراف کرد که واقعیت هم همینقدر کلیشهای و مضحک است. مثلاً مواردی نظیر اینها: این که خود فرد آرزوهای بزرگ را رها میکند تا به خیال خود به عشق و زندگی برسد، اما در نهایت میبیند عشقی هم برایش نمانده و همهچیز پس از مدتی خشکیده است. عشقی که انسان شکوفایی خود را فدایش کند، نهایتاً بعد مدتی میخشکد و سر نیزه را به سوی خود انسان میگیرد. پدر و مادرهایی که منت بر سر فرزندانشان میگذراند که عمرشان را پای آنها دادهاند، در حالی که فرزندان طلب زاده شدن نکرده بودند. استفاده از مخففهای لوس و بیمزه نظیر «مسی» برای نام «مستانه» نیز حکم دارو را داشت؛ موجب رفع یبوست میشد. بر نویسنده خردهای نمیگیرم، چون واقعیت این است که در جامعه چنین افرادی نیز وجود دارند. به هر حال، جامعه هر غلطی میخواهد بکند، اما نه جلوی چشمان من.
مضحک این هست که در جشنواره تئاتر فجر، این نمایش به تغییر نام اجباری به عنوان «ناتمام» مجبور میشود. مضحک است این سانسورهای وقیحانهی حکومتی. جالب اینجاست که سالانه شمار زیادی فیلمهای سخیف و آشغال منتشر میشود که به سادگی موانع دستگاه سانسور را رد میکنند، اما وقتی پای عنوان یک نمایش به وسط میآید، یکهو آقایان ریزبین میشوند؛ تو گویی عنوان «مرد مقابل» بنیانهای خانواده را به لرزه درمیآورد و غیره.
به هر روی، این اثر جزء کارهای ابتدایی نویسنده بود. کارهای انتهایی او به مراتب بهتر بودند؛ بالأخص انسان-اسب، پنجاه-پنجاه.
نمیدانم چرا کارهایی که «میتوان» (آن هم نه لزوماً) از آنها خوانشی فمینیستی داشت، کلی بهبه و چهچه پشت خود به دنبال دارند، اما کمتر کسی به قطب مقابل آنها میپردازد؛ نظیر زنانی نظیر آن دخترک در رمان مارتین ایدن که چشمم به دنبال پول و شهرت بود و بس. بگذریم. بحث مفصل هست و اینجا کوتاه است. یا برای مثال داستان کوتاه به گمانم «ملخ» از چخوف که زن داستان پی ولگردیهای هنری خود است و همسرش از خجالت سکوت میکند و مثل شمعی آب میشود و در نهایت خودخواسته با دیفتری خود را میکشد. مشکل اینجاست که برخی فکر میکنند باید قاعدهی کلی داد و قطبی دید وضعیت را. در حالی که گندکاریها همهجا و در همهی جنسها هست؛ نه زنان مظلوم کاملند و نه مردان. همه سر و ته یک کرباس هستند، اگر فرصتش گیرشان بیاید. برای امروز بس است.