مثلاً ثانیه ثانیهٔ شب قتل یک لحظه از جلوی چشمهایم کنار نمیرود. همان طور که چاقو را زیر اورکت آمریکاییاش میچپاند، گفت: «نمیشناسمت، اما همهتون مثل همید. دلم میخواست تف بندازم توی صورتت. ولی حیف که ردش میمونه. حیف که رد خیلی چیزها از زندگی آدم پاک نمیشه، حتی با مرگ. مثل کارهایی که شما کردید.»
چشمم را ریزتر کردم تا عمق میدان دیدم از سوراخ گُلِ لَمه بیشتر شود. صورتش چهار گوش بود و ابروهای کشیدهٔ پرپشت مشکی داشت. وقتی میرفت، برگشت و زل زد به مستانه. همان طور هم سر نایلونی را که زبان مستانه تویش بود، گره میزد. وقتی رفته بود دلش را نداشتم پایین بروم؛ به پشت روی لمهها دراز شده بودم زار میزدم.
یه داستان معمایی جنایی بسیار جذاب! .قتلی رخ داده و حالا به دنبال مشخص شدن قاتل هستیم.فردی دستگیر میشه مظنون به قتل اما شواهد نشون میده کار اون نیست و قتل رو شخص دیگه ای انجام داده. در ادامه داستان ما پا به پای راوی که بیشتر شخصیت حامد، یکی از بازپرسهای داستان است به دنبال حل این پرونده پیش میریم. روایت داستان به صورت خطی نیست و شاید همین کار رو در سی چهل صفحه ابتدایی کمی سخت کنه اما بعد از اون قصه روی ریل میافته.به نظرم داستان خوبی بود و از انسجام برخوردار بود. به اندازه بود..برای این داستان انگار همین 114 صفحه کفایت میکرد.نویسنده اگر میخواست، میتونست 200 صفحه بکنه داستان رو ولی به موجزترین شکل ممکن داستان روایت شده بود. ایجازی که باعث ذبح مطلب مهمی نشده بود.انتهای داستان هم برای من شوکه کننده بود و من شخصا تعجب کردم.شوک مثبتی بود...از خوندنش بسیار راضیم و به نظرم کتابی است که ارزش مطالعه و توجه داره و همچنین داستان پتانسیل تبدیل به یک فیلم یا سریال رو هم داره...
کتاب اینجوریه که میخونید خط آخر کتاب رو که میخونید تا ساعاتی تو خونه راه میرید و میگید لعنتی، لعنتی، لعنتی، چطور ممکنه. جذاب، با تعاریف جزییات دقیق که باعث میشه دقیقا بتونید تصویرسازی کنید همه صحنهها و لحظاتش رو
داستان با همان شیوهی شناخته شدهی رمانهای ایرانی شروع میشود: بازی در هم ریختهی زمانی و آوردن پی در پی شخصبتها به شکلی که نمیدانی هر کس کیست. بعد از آن که در مشوش کردن ذهن خواننده موفق میشود یک باره تصمیم میگیرد وقایع را خطی و معمول ادامه دهد. و تازه اینجاست که شروع میکنی به جذب شدن به رمان. این، موقعیست که به نیمهی رمان رسیدهای. از آنجا به بعد کمابیش با علاقه داستان را ادامه میدهی تا بفهمی قضیه چه بوده است و درست در چهار صفحهی آخر رمان، گرهی همهی قضایا به دست کسی باز میشود که ذرهای به آن شک نداشتهای و نقش زن شخصیت اصلی رمان (آذر) که عددی حسابش نمیکردیم روشن میشود. و البته رمان با جملهی تکاندهندهای تمام میشود که نشان میدهد این قاضی شخصیت اصلی رمان که به نظر میآید قدری از سیستم پاکتر است، قصد دارد چه طور انتقامش را از حاج آقا بگیرد. گرهگشایی آخر، گرچه مؤثر اما عجولانه و قدری باورناپذیر است خصوصاً با قطعهی زبانی که حاجی در الکل در گاوصندوق نگه داشته. بیشتر شبیه فیلمهای دراکولایی است. اگر آن نیمهی اول رمان هم مثل نیمهی دومش سرراستتر بود، من بیشتر دوستش داشتم. اما این برایم عجیب است که در سیستم سانسوری که سانسورچیهایش گاهی از فرط بیسوادی و وفاداری احمقانه، همزمان نفرتانگیز و خارقالعاده به نظر میرسند، این کتاب چهطور مجوز گرفته است. امیدوارم سانسورچیای این یادداشت من را نبیند و نرود برای بار اول این کتاب را بخواند
کتاب روان و جذاب با موضوعی چالشی و هیجان انگیز، انتخاب مناسب عنوانها، بهرهگیری از شهر به عنوان یک شخصیت و استفاده خوب از المان های شهری و جا انداختن اصطلاحات مربوط به صنوف مختلف برای تمایز لحن و ... از نقاط قوت داستان است. شخصیت پردازی شخصیتهای فرعی از شخصیت های اصلی بهتر بود(مخصوصا قاسم). شاید اندکی نزدیکتر شدن به حامد می توانست حس همدلی بیشتری بین خواننده و راوی به وجود بیاورد.
کتاب خوندن با دوتا بچه کار سختیه، آزاد که شدم یه نفس خوندمش، کتاب چهارچوب محکمی داره، شمارو با خودتون میکشونه و مثل شخصیت اصلی یکجایی همچین سیلی محکمی بهتون میزنه که دو دور دور خودتون میچرخید، من خوندنش رو پیشنهاد میکنم.
یه جمله توی کتاب هست که میگه: «نباید قصه اینجوری میشد اما شد. جای یه قصه چریکی شد یه قصه عاشقانه آبکی وابسته به تخت.» به نظرم این بهترین توصیف کتاب شب بازیه! یه قصه عاشقانه آبکی وابسته به تخت